روایت ایستادگی؛ از اتوبوس‌های پرچم‌دار تا شهروندانی که شهر را رها نکردند

جنگ که می‌شود، خیلی‌ها فکر می‌کنند اولین چیزی که از کار می‌افتد، نبض زندگی روزمره است، اما در اصفهان این روزها، اتوبوس‌ها همچنان از خیابان‌ها می‌گذرند؛ با پرچم‌های سه‌رنگ ایران بر سینه، با رانندگانی که قسم خورده‌اند شهر را سرپا نگه دارند و مسافرانی که انتخاب کرده‌اند بمانند و زندگی کنند.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، هوای این روزهای شهر اصفهان، گرمای خونی است که در رگ‌های شهر جریان دارد؛ شهری که این روزها در شرایط جنگی نفس می‌کشد، اما هنوز ایستاده است. این را از اتوبوس‌هایی می‌شود فهمید که با پرچم‌های سه‌رنگ ایران بر بدنه، از مقابل مسجدها، میادین و خیابان‌های اصلی عبور می‌کنند.

پرچم‌ها را زده‌اند برای نشان دادن یک چیز: «ما هستیم، ما ایستاده‌ایم، ما از وطنمان کوتاه نمی‌آییم.»

تصمیم گرفتم بروم توی دلِ همین اتوبوس‌ها، نه از پشت میز خبر، نه با تلفن و مصاحبه از راه دور. خودم را رساندم به ایستگاه‌های اتوبوس در نقاط مختلف شهر. می‌خواستم ببینم در روزهایی که برخی تصور می‌کنند شهر باید تعطیل شود، چه کسانی هنوز ایستگاه‌ها را گرم نگه داشته‌اند.

این گزارش، روایتِ ساعتی در خط‌خط اتوبوسرانی اصفهان در روزهای جنگ رمضان است.

روایت ایستادگی؛ از اتوبوس‌های پرچم‌دار تا شهروندانی که شهر را رها نکردند

ایستگاه اول؛ دیواری از جنس یاد

وارد یکی از ایستگاه‌های اتوبوس در مرکز شهر شدم؛ اولین چیزی که چشمم را گرفت، دیوار کوچکی بود که پُر از عکس شهدا بود. عکس‌هایی که در نگاه اول شبیه هم به نظر می‌رسیدند، اما هرکدام قصه‌ای داشتند. یک مرد جوان با چشمانی که هنوز امید داشت، یک کودک خردسال که دنیا را فقط در آغوش مادرش می‌شناخت، یک زن خانه‌دار که سبد خریدش نیمه‌کاره مانده بود.

همه آنها یک چیز مشترک داشتند: در روزهای سخت جنگ رمضان، به دست رژیمی که نام انسانیت را فراموش کرده، از زندگی عادی خود جدا شده بودند.

ایستگاه اتوبوس تبدیل شده بود به یک نگارخانه کوچک از شهدای بی‌دفاعی که فقط به این جرم که فلسطینی بودند یا لبنانی، به خاک و خون کشیده شدند.

در آن ایستگاه، چند شهروند منتظر بودند، انگار اتوبوس تازه رفته بود. با خودم گفتم نکند راه دوری در پیش باشد، اما نه، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سروصدای آرام یک موتور دیزلی از دور شنیده شد. اتوبوس آمد. سفید و قرمز و پرچم‌دار.

روایت ایستادگی؛ از اتوبوس‌های پرچم‌دار تا شهروندانی که شهر را رها نکردند

روایت زن جوان؛ از خرید تا اعتماد

سوار شدم. داخل اتوبوس شلوغ بود، اما نه آن‌قدر که آدم را خسته کند. زن میان‌سالی با یک کیسه بزرگ خرید و یک پرچم ایران در دست، هم سوار شد و نگاهش را به صندلی‌های خالی می‌دوخت. بالاخره جایی پیدا کرد و نشست. من هم کنارش رفتم و اجازه خواستم.

پرسیدم هر روز با اتوبوس می‌آیی؟ لبخندی زد و گفت: «خدا خیرشون بده. من هر روز مسیر بی‌آرتی هستم. اتوبوس‌ها زودبه‌زود میان، مسیر خلوت‌تر از خیابان‌های دیگه است و زود می‌رسم به مقصد.»

گفتم: «این روزها که جنگ شده، تغییری احساس کردی؟» نگاهی به کیسه خریدش انداخت و ادامه داد: «راستش من فکر می‌کردم اتوبوس‌ها کمتر بشوند یا مردم ترسیده باشند از وسایل نقلیه عمومی استفاده نکنند. اما خودتان می‌بینید. اتوبوس آمد، من سوار شدم، همه کارهای روزمره‌ام را انجام می‌دهم. شاید این دقیقاً همان چیزی است که آنها می‌خواهند؛ ما از زندگی بیفتیم. ما نمی‌افتیم.»

حرفش برایم تازگی داشت. هنوز داشت می‌گفت که صدای خانم دیگری از صندلی پشت‌سر بلند شد. جوان بود و کیف دستی‌اش را محکم چسبیده بود. گفت: «ببخشید مزاحم صحبت‌تان شدم. من هم چیزی بگویم. من یک پراید داشتم. هزینه سوخت و استهلاکش سرسام‌آور شده بود. یک روز حساب کردم دیدم با اتوبوس رفتن به سر کار هم به صرفه‌تر است هم از نظر روحی آرامش بیشتری دارم. از تصمیمم راضی‌ام، خداروشکر.»

پرسیدم: «از راننده‌ها راضی هستید؟» مکثی کرد و با دقت جواب داد: «برای من که مسافر هستم، خیلی مهم است راننده با سرعت مطمئن براند، با موبایل حرف نزند، آن‌قدر هم آروم نراند که من دیرم بشود. برخورد خوبی با مردم داشته باشد. این موارد را من کم دیدم، ولی همان چند بار هم که دیدم، خیلی لذت بردم. امیدوارم همه راننده‌ها اینطور باشند.»

صحبت‌هایش تمام شد و من به این فکر کردم که چقدر جزئیاتِ یک سفر ساده برای یک شهروند مهم است. سرعت، امنیت، احترام. چیزهایی که شاید در روزهای عادی بدیهی به نظر برسند، اما در روزهای جنگ، هرکدام تبدیل به یک ستون برای ایستادگی می‌شوند.

روایت ایستادگی؛ از اتوبوس‌های پرچم‌دار تا شهروندانی که شهر را رها نکردند

ایستگاه دوم؛ مردی با کارت شارژ و چشمانی به ساعت

سه ایستگاه بعد، پیاده شدم. خیابان فرعی‌تری بود. رفتم به سمت ایستگاه دیگر. اینجا مرد جوان بلندقامتی ایستاده بود و کارت بلیطش را شارژ می‌کرد. بعد از باجه دور شد، نگاهی به ساعتش انداخت، بعد به ته خیابان خیره شد. اثری از اتوبوس نبود. روی نیمکت نشست.

رفتم کنارش و سلام کردم. پرسیدم: «مسافر هر روزی هستی یا امروز گذراست؟» با تکان سر گفت: «من امروز ماشینم را نیاوردم بیرون. همکارم هر روز با اتوبوس می‌آید سر کار و تعریف می‌کند که اتوبوس‌های شهر اصفهان شرایط خوبی پیدا کرده‌اند، مثل قبل نیستند. گفتم بیایم یک بار خودم ببینم چه خبر است.»

گفتم: «نگران دیر رسیدن نیستی؟» خنده‌ای کرد و گفت: «چرا، دقیقاً همین. امیدوارم اتوبوس دیر نرسد تا من هم دیر به جایی که می‌خواهم برسم نرسم.»

حدود ۱۰ دقیقه گذشت. در همین حین چند نفر دیگر هم آمدند و کنار ما ایستادند. هیچ‌کس بی‌تابی نمی‌کرد. انگار همه به این جمع‌بندی رسیده بودند که شاید کمی صبر کردن، بهای کمی است برای ایستادگی.

اتوبوس آمد. سوار شدیم. این بار رفتم سمت راننده.

روایت ایستادگی؛ از اتوبوس‌های پرچم‌دار تا شهروندانی که شهر را رها نکردند

وقتی وظیفه از جنگ قوی‌تر است

راننده مردی میانسال بود با دستانی که سال‌ها فرمان اتوبوس را چرخانده بودند. گفتم: «سلام خداقوت. هر روز می‌آیید؟» سرش را تکان داد و گفت: «بله، هر روز.»

گفتم: «آخه جنگ شده.» یک نگاه کوتاه به آینه‌ها انداخت، مطمئن شد همه چیز مرتب است و بعد سر خود را به سمت من چرخاند و گفت: «باشه. جنگ شده. آیا باید برویم یک گوشه بنشینیم یا باید شهر را سرپا نگه داریم؟ هر کسی باید کار خودش را به نحو احسن انجام بدهد. نباید منتظر بمانیم ببینیم شرایط چه می‌شود. باید همه مردم با انگیزه‌ای قوی‌تر از قبل از جنگ، به کار و زندگی خودشان برسند و معاش کنند.»

حرفش ساده بود اما سنگین. سکوت کردم تا ادامه بدهد.

گفت: «من شب‌ها هم که شیفت هستم، می‌بینم مردم چقدر با شور و خروش با پرچم ایرانمان به خیابان‌ها و میادین شهر می‌آیند و از وطن خودشان دفاع می‌کنند. ما هم سهم خودمان را داریم. کار ما جابه‌جا کردن همین مردم است. اگر ما نباشیم، آنها چطور به میدان برسند؟»

دیگر چیزی نگفتم. فقط تشکر کردم و به سمت در رفتم.

روایت ایستادگی؛ از اتوبوس‌های پرچم‌دار تا شهروندانی که شهر را رها نکردند

پایانه باقوشخانه؛ رصدگرانی که خواب ندارند

پیاده شدم و خودم را رساندم به پایانه باقوشخانه. اینجا ناظران رانندگان، ساعات ورود و خروج اتوبوس‌ها را رصد و امور را بررسی می‌کردند. پشت میزهایشان نشسته بودند و با دقت نگاه می‌کردند کدام اتوبوس دیر آمد، کدام زود، کدام راننده استراحت کرده، کدام شیفت اضافه مانده.

در باجه شارژ بلیت، چند شهروند ایستاده بودند. کارت‌هایشان را به پیرمرد پشت شیشه می‌دادند و شارژ می‌گرفتند. پیرمرد با حوصله و آرامش کارش را انجام می‌داد. کسی عجله نداشت. کسی ناراحت نبود.

از یکی از ناظران پرسیدم: «این روزها اتوبوس‌ها کمتر شده؟»

نگاهی به برگه‌های جلویش کرد و گفت: «نه، کمتر نشده. شاید بعضی از مردم کمتر بیایند، اما ما تعداد سفرها را کم نکردیم. نبض شهر نباید بمیرد.»

روایت ایستادگی؛ از اتوبوس‌های پرچم‌دار تا شهروندانی که شهر را رها نکردند

پایانی بر یک روز؛ وقتی شهر نفس می‌کشد

از پایانه بیرون آمدم. خیابان‌های اصفهان هنوز شلوغ بود. اتوبوس‌های سفید و قرمز و نارنجی یکی پس از دیگری از مقابل من رد می‌شدند. بعضی‌ها خلوت، بعضی‌ها پر از مسافر. اما همه آنها یک چیز مشترک داشتند: پرچم ایران.

پرچم‌هایی که در این روزها تبدیل شده بودند به نماد یک انتخاب. انتخاب ماندن. انتخاب ایستادگی. انتخاب زندگی در برابر کسانی که می‌خواهند زندگی را از مردم این شهر بگیرند.

در این روزهای سخت، اتوبوسرانی اصفهان نشان داد که خدمت‌رسانی یک شعار نیست؛ از راننده‌ای که شب‌ها با خستگی می‌نشیند پشت فرمان، تا پیرمردی که در باجه شارژ بلیت، با حوصله کار هر مسافر را انجام می‌دهد، تا ناظرانی که چشم به ساعت دارند تا یک دقیقه تأخیر باعث زمین‌ماندن یک شهروند نشود، همه و همه یک هدف را دنبال می‌کنند: سرپا نگه داشتن شهر.

و مردم هم پاسخ این ایستادگی را می‌دهند. زن جوان با کیسه خرید، مرد میانسال که پراید را کنار گذاشته، جوان دهه هفتادی که امروز برای اولین بار سوار اتوبوس شده، همه نشان می‌دهند که در روزهای جنگ، نبض شهر نه تنها نمی‌ایستد، بلکه قوی‌تر از قبل می‌تپد.

روایت ایستادگی؛ از اتوبوس‌های پرچم‌دار تا شهروندانی که شهر را رها نکردند

جنگ رمضان شاید خیابان‌ها را خلوت‌تر کرده باشد، اما اتوبوس‌های اصفهان هنوز پر از مسافرند. پر از مردمی که انتخاب کرده‌اند بمانند، بروند، بیایند، زندگی کنند و ثابت کنند که هیچ جنگی نمی‌تواند اراده جمعی برای زیستن را متوقف کند.

و شاید این بزرگترین پیام این روزها باشد؛ اینکه یک شهر وقتی زنده می‌ماند که اتوبوس‌هایش هنوز حرکت می‌کنند.

مشاهده تصاویر بیشتر

کد خبر 961662

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.