به گزارش خبرگزاری ایمنا از تهران، باد صبحگاهی فروردین، بوی بهار نمیآورد؛ بوی خاک کربلا میآورد، از هر گذر و هر کوچه، مردان و زنان، جوانان و پیران با گامهایی استوار و دلی لبریز از حسرت، به میدان جمهوری اسلامی میآیند. گویا هرکدام، مشعلی از عشق بر دست دارند و این میدان، آتشدانی بزرگ شده برای شعلههایی که قرار است تا محل شهادت، روشناییبخش راه باشند.
جمعیت آرام و متین، اما سرشار از هیجانی مقدس، رژه میرود؛ سینهها آماده است برای زدن؛ زنجیرها برای به صدا درآمدن و چشمها برای گریستن؛ اینجا دیگر فرقی نمیکند پیراهن تو چه رنگی است؛ همه در سوگ یک رنگ شدهاند «رنگ عشق. رنگ وفا.»

نخستین ضربه بر طبل مینشیند، صدایی که از اعماق تاریخ برمیخیزد و فریاد میزند «حسین!» و ناگهان موج برمیخیزد، موجی از انسانهایی که پا به پای هم، دل به دل هم، راه میافتند.
دستههای عزاداری همچون رودهایی خروشان از دل این اقیانوس جاری میشود و پرچمهای سیاه همچون پر پرندگان شهید در آسمان تهران به پرواز درمیآید؛ نوحه یکصدا و جانسوز، فضا را درمینوردد «ای شهیدان راه حق، ای نگین خاک وطن…».
کفنپوشان جلو میروند، گویا هریک عهدی با شهید بستهاند، جوانی با چشمانی اشکبار، تصویر شهدای مدافع حرم را بر سینه دارد و مادری پیر، دستان لرزانش را به دعا برداشته و لبهایش نام «عباس» را زمزمه میکند؛ کودکی بر دوش پدرش، کوچکترین عزادار این کاروان عظیم است.

این حرکت تنها یک پیادهروی نیست؛ یک میثاق جمعی است، میثاقی که میگوید «ما پیرو راهی هستیم که خون، سرختر از ستم در آن جاری است.» هر قدم که برمیدارند، گویا بر قلب تاریخ میکوبند و فریاد میزنند که مظلومیت، هرگز به فراموشی سپرده نخواهد شد.
مسیر از میدان تا محل شهادت، تبدیل به یک «راه عشق» میشود، مردمی که در دو سوی خیابان ایستادهاند با نثار گل و شیرینی، با اشک و دعا، با سینهزنی همنوا، کاروان را همراهی میکنند، گویا تمام شهر، یکپارچه شده است تا ندای «یا حسین» را تا آسمان بالا ببرد.
سرانجام، کاروان به مقصد میرسد، به همان نقطهای که خاک با خون شهیدان تقدس پیدا کرده است، سکوتی عمیق و معنوی همه را فرا میگیرد، گویا هر عزادار در سکوت با معبود خود راز و نیاز میکند و سپس مراسم سوگواری با شکوهتر از همیشه برگزار میشود؛ سخنران از فداکاری، از شهادت، از ادامه راه میگوید و جمعیت صدا پاسخ میدهد: «لبیک یا حسین.»
این حرکت تنها یک مراسم مذهبی نیست؛ یک نمایش باشکوه از وحدت، ایمان و عشق به آرمانهای شهیدان است، تصویری زنده از ملتی که با تمام وجود در مسیر حق و عدالت ایستاده است و با هر قدم در این راه، پیمان خود را با خون شهیدان تجدید میکند.

رهبر حقیقی آن است که وقتی نیست، خون به ناحق ریختهاش خود فریاد میشود، خون اوست که خواستار دادخواهی میشود و روش زندگی و شهادتش خود فرمان است، او که با قامت استوارش در میدان نبرد حق علیه باطل، سلوکی جاودانه ترسیم کرد، امروز نه با کلام بلکه با نفس قدسی شهادتش، فرمان میدهد.
فرمانی که در گوش جان هر عاشق راستینی طنین میاندازد «راه من را ادامه دهید.» این است رهبری که با نبودش، حضوری همیشه حاضر دارد و با شهادتش، مسیری نورانی میگشاید که هر دلداده حقیقت را بیاختیار به سوی خویش میخواند.

دستههای سوگواری مردم از میان میدان جهاد عبور میکنند و این تمام ملت ولایتمدار کشور هستند که در سوگ پسر نشستهاند.
ملت سوگوار، چهلمین روز از شهادت پدر امت را همچنان استوار و با صلابت به خیابان آمدند و از ابتداییترین ساعات روز آیین عزاداری اربعین رهبر را به پا داشتند، ۴۰ روز پیش همین ساعات شوم بود که طی حمله بزدلانه و وحشیانه رژیم صهیونی-آمریکایی رهبر جمهوری اسلامی ایران به فیض شهادت نائل آمدند.
در سکوت سنگین قتلگاه، بانوان سیاهپوش، آرام و متین، قدم میگذارند. صدای نوحهشان، نه فریاد که نجوایی است در گوش تاریخ و هر قدمشان بر زمینی که خون شهید را به یاد دارد، روایتی است از وفا.
چادرهای سیاه همچون پرچمهای عزاداری، در باد خاطره به اهتزاز درمیآیند، اشک بیصدا بر خاک میچکد و با آن، عهدی دوباره بسته میشود. اینجا، قتلگاه نیست؛ اینجا آئین جاودانگی است.
بانوان خط مقدم جهاد جنگ تحمیلی سوم بودند که خیابان را خالی نگذاشتند و پای کار امام و انقلاب ایستادند، این بانوان پشتوانه انقلاب هستند که شهدا را در دامان خود میپرورانند و با صلاب و استوار مشق عشق میکنند.
احترام نظامی امت عزادار جمهوری اسلامی ایران به مرکزیت پایتخت به محل شهادت رهبر قائد انقلاب، این مردم به تمام آرمانها پایبندند و لحظهای از اهداف خود کوتاه نخواهند آمد.
اینجا لحظهای که هیچ زمان دیگر تکرار نخواهد شد، فرزندانی که به خانه پدر شهید رسیدند اما پدر نیست که میزبانی کند.
این مردم داغدار پدر امت هستند و نشانههای یار سفر کرده را دنبال میکنند.
در این سکوتِ سنگین، گامها یکییکی بر خاکِ مسیر میخورد؛ دستهایی که پرچمهای سیاه را بلند کردهاند، کمی میلرزند، نه از خستگی بلکه از شکوهِ این دیدار.
آنها آمدند؛ با دلهای شکسته، اما قامتهایی استوار، با چشمانی نمناک از یادِ او که رفت و راهش ماند و حالا اینجا در برابر مقتلِ رهبرِ شهیدشان ایستادهاند. گویا زمان ایستاده و باد، نوای عشق را از لابهلای پرچمها زمزمه میکند.
این تنها یک حرکت نیست، ادامه راهی است که با خون نوشته شد و اینجا هر نفس، عهدی دوباره است و هر نگاه، بیعتِ دلی است که هنوز میتپد برای آرمانی که شهیدان به امانت گذاشتند.
آمدیم تا بگوییم که هنوز برای آرمانهای امام شهیدمان ایستادهایم، هنوز عاشقیم و هنوز وفادار.
و اینگونه دلها دوباره پیمان بستند و گامها با نگاهی به آسمان و یادِ آن رهروِ آسمانی محکمتر شد.
راهی که با خون آغاز شد، اکنون با عشق ادامه دارد و این قافله، هرگز نخواهد ایستاد.
نظر شما