به گزارش خبرگزاری ایمنا از کردستان، صبح روز شنبه، نهم اسفند ۱۴۰۴ در شهر بندری میناب همهچیز رنگ عادی داشت، زنگ کلاسها به صدا درآمده بود، دانشآموزان در کلاسها نشسته بودند و حیاط دبستان «شجره طیبه» مملو از شور و نشاط کودکانه بود.
هیچ نشانهای از آنچه قرار بود دقایقی بعد رخ دهد، دیده نمیشد، از فاجعهای که این فضای آرام را به صحنهای از ویرانی، سوگ و ناباوری تبدیل کرد.
حادثه از آنجایی شروع شد که حدود ساعت ۱۰:۰۰ صبح، نخستین انفجار در حوالی مدرسه رخ داد، کادر آموزشی تلاش کردند دانشآموزان را به مکانی امنتر منتقل کنند و به همین منظور آنان را به سالن نمازخانه هدایت کردند.
همزمان تماس با خانوادهها آغاز شد تا برای انتقال فرزندان خود به مدرسه مراجعه کنند، تصمیمی فوری که میتوانست از ابعاد فاجعه بکاهد، اما زمان، مجال تحقق آن را نداد.
دقایقی بعد دومین موشک مستقیم به همان نمازخانه اصابت کرد، جایی که کودکان برای در امان ماندن پناه گرفته بودند.
شدت انفجار به حدی بود که سقف ساختمان فرو ریخت و دود غلیظ، آسمان مدرسه را در خود فرو برد؛ حیاطی که تا لحظاتی پیش محل بازی و خنده بود، به صحنهای از آوار، خون و فریاد تبدیل شد.
سومین انفجار نیز صورت گرفت که بر اساس اعلام منابع رسمی، در این حمله بین ۱۶۵ تا ۱۸۰ نفر جان خود را از دست داده و حدود ۹۵ تا ۹۶ نفر مجروح شدند.

شهادت دانشآموزان، معلمان و والدین در حادثه مدرسه میناب
در میان قربانیان، حدود ۱۶۵ دانشآموز پسر و دختر، تعدادی از معلمان و حتی والدینی که برای نجات فرزندان خود به محل مدرسه مراجعه کرده بودند و راننده سرویس مدرسه نیز دیده میشد.
این مدرسه با جمعیتی حدود ۳۰۰ دانشآموز و ۳۰ معلم، یکی از مراکز آموزشی فعال منطقه بهشمار میرفت که در دو طبقه دخترانه و پسرانه فعالیت میکرد.
آن روز، برخی خانوادههایی که در نزدیکی مدرسه سکونت داشتند، توانستند پیش از وقوع انفجار دوم فرزندان خود را از مدرسه خارج کنند، اما خانوادههایی که از نقاط دورتر در راه بودند، هنگام رسیدن به محل در میان انفجارها گرفتار شدند و شماری از آنها نیز جان باختند.
گاهی تاریخ نه در کتابها که در صدای شکسته یک مادر روایت میشود، در بغضی که میان واژهها جا میماند و در سکوتی که از هر فریادی بلندتر است.
در میان اعداد و آمار، نامهایی هستند از کودکانی با رویاهای کوچک و دلهای بزرگ که «فریماه مفاخری» یکی از همان نامها است، دختری که زندگیاش هنوز به گُل ننشسته بود و زیر آوار ایستاد.
این گزارش روایتی تلخ از آخرین روز زندگی فریماه مفاخری، دانشآموز کردستانی کلاس ششم مدرسه میناب است و مادرش هنوز صدای دخترش را در میان آوارها جستوجو میکند.

فریماه، دختری که زیر آوار آسمانی شد
مادر شهیده «فریماه مفاخری» با صدایی آمیخته با بغض، از دختری میگوید که همه دنیای مادرش بود، او میگوید: من فقط یک بچه را در آن مدرسه داشتم، اما خانوادههایی بودند که سه یا حتی پنج فرزندشان را همانجا از دست دادند.
پدر فریماه نیز از لحظهای میگوید که دنیا برایش ایستاد، «حدود ساعت ۱۰:۳۰ صبح بود که تماس گرفتند و گفتند مدرسه را بمباران کردند، دیگر هیچچیز نفهمیدیم.»
مادر فریماه آن روز را اینگونه برایم تعریف میکند: پسر کوچکم داشت گریه میکرد، به او گفتم گریه نکن، بیا کنار دیوار بایستیم تا گوشیام را پیدا کنم و به پدرت زنگ بزنیم.
او ادامه میدهد: از خانهمان دیوار مدرسه دیده میشد، ناگهان دود را که دیدم، ترس تمام وجودم را گرفت و فقط فریاد میزدم.
در همان لحظه پسر بزرگم از راه رسید و گفت: فریماه کجاست؟ گفتم هنوز نیامده، گفت کیفم را بگیر، من میروم دنبالش، او رفت، اما کمتر از دو دقیقه بازگشت و نفسزنان گفت: مامان، مدرسه خراب شده و همه بچهها زیر آوارند، گفتم: نه، باید خودم ببینم، اما او گفت: «مامان، هیچکس نمانده و همه مردهاند.»

مادر ادامه میدهد: بچه کوچکم را به همسایه سپردم و همراه پسرم به سمت مدرسه رفتیم، صحنهای که دیدم، قابل توصیف نیست، بچهها را از زیر آوار بیرون میآوردند و یکییکی در کاور میگذاشتند.
هر بار میگفتم: آقا تو را به خدا کاور را باز کنید تا ببینم این دختر من است یا نه، خیلی گشتم، خیلی فریاد زدم، اما فریماه را پیدا نکردم.
مادر فریماه میگوید: سه بار به مدرسه حمله کردند، بعد از ۴۵ دقیقه، وقتی مردم برای کمک آمده بودند، دوباره دو بار دیگر زدند.
وقتی که دخترم را نیافتم، به ما گفتند به خانه بروید و ساعت ۱۱ شب به بیمارستان بیایید.
صدایش میلرزد «در نمازخانه بیمارستان، تصاویر پیکرها را یکییکی روی مانیتور نشان میدادند، شماره ۵۰ دختر من بود. گفتم لطفاً نگه دارید، این دختر من است، از لبها و دندانهایش شناختمش، او فریماه من بود.»
مادر ادامه میدهد: روز بعد به پدرش گفتم برو و از نزدیک ببین که فریماه است، گفتم شماره ۵۰ است، نگاه کرد و گفت: بله فریماهه، گفتنش هم برایم سخت است.
پدر، لحظه دیدار در سردخانه را اینگونه روایت میکند: رفتیم و دیدیم بچهمان پرپر شده بود، همانطور آرام، مثل خواب.

مادر از آخرین مسیر همراهی با دخترش تا آرامستان برایم میگوید: «هربار که آمبولانس توقف میکرد، به راننده میگفتم تو را به خدا باز کن، میخواهم دست بر رویش بکشم، نوازشش کنم، اما دیگر دیر شده بود، فریماه دیگر رفته بود...»
او از فریماه اینگونه یاد میکند: دختری فوقالعاده مؤدب، باهوش و باتربیت بود، با غریبه، غریبه بود و با آشنا، آشنا.
وی در میان بغض، به آرزوی کودکانه دختر شهیدش هم اشاره میکند و میگوید: همیشه به پدرش میگفت در قُروه، زادگاه خودمان برایم خانهای بخر که یک اتاقش مال من باشد، حالا پدرش برایش خانه خریده، اما در آرامستان قروه.
مادر با گریه عنوان میکند: فریماه همهکس من بود، رفیق تنهاییهایم، همدم غربتم، با این حال به داشتن چنین فرزند شهیدی افتخار میکنم.
بمباران مدرسه «شجره طیبه» میناب، زخمی بود بر پیکر کودکان، بر دفترهای نیمهتمام و بر زنگهایی که دیگر هرگز به صدا درنیامدند. آن روز، کلاسها به جای درس، شاهد خاموشی شدند و حیاط مدرسه، به جای خنده، در دود و آوار فرو رفت.

ابعاد حقوقی و انسانی حادثه مدرسه میناب
بر اساس اصول حقوق بینالملل بشردوستانه، مراکز آموزشی، درمانی و سایر زیرساختهای غیرنظامی از حمایت ویژه برخوردارند و هدف قرار دادن آنها میتواند مصداق نقض جدی این اصول و حتی جنایت جنگی تلقی شود.
فاجعه دبستان «شجره طیبه» تنها یکی از نمونههای تلخ هدف قرار دادن غیرنظامیان در جریان جنگ اخیر است.
بنا بر اعلام وزیر آموزش و پرورش و تا زمان تنظیم این گزارش، حداقل ۲۴۱ دانشآموز در پی حملات آمریکا و رژیم صهیونیستی در ایران، جان خود را از دست دادهاند، آماری که نشاندهنده عمق خسارت انسانی وارد شده به جامعه آموزشی کشور است.
حادثه دبستان «شجره طیبه» میناب، نمادی تلخ از تأثیر مستقیم جنگ بر غیرنظامیان بهویژه کودکان است، کودکانی که نه در میدان نبرد، بلکه در کلاس درس و در امنترین مکان زندگیشان قربانی شدند.
این فاجعه، افزون بر داغدار کردن صدها خانواده، بار دیگر ضرورت پایبندی به اصول انسانی، شفافسازی و پاسخگویی در برابر اقدامات نظامی نسبت به مراکز غیرنظامی را به یکی از مطالبات جدی افکار عمومی تبدیل کرده است.
نظر شما