به گزارش خبرگزاری ایمنا از قم، ساعت ۳:۳۰ دقیقه بامداد بود؛ زمانی که بیشتر شهر در خواب فرو رفته بود، صدای انفجاری مهیب جنوب قم را لرزاند و پردیسان ناگهان از خواب پرید؛ خواب مردمی که نمیدانستند تا چند دقیقه بعد، زندگی برای همیشه در بعضی خانهها متوقف خواهد شد.
سه ساختمان مسکونی هدف قرار گرفت و در چشمبرهمزدنی فرو ریخت، خانههایی که تا دقایقی پیش، چراغ خواب کودکانه داشتند، اکنون زیر آوار مدفون شدند؛ ۱۹ نفر در این حمله به شهادت رسیدند که پنج نفر از آنها دانشآموز بودند و نام یک دانشجو نیز دیده میشود.
خانوادهای بهطور کامل از میان رفت؛ خانواده شهید مهدی با چهار فرزند و در خانواده صفری، یک خواهر و برادر، کنار هم جاودانه شدند.

صحنهای که دل را تاب نمیآورد
صحنه بمباران، دلخراشتر از آن است که بهراحتی بتوان روایتش کرد، پنجرههای شکسته، تابلوهایی که از دیوارها افتادهاند، مبلهایی که زیر لایهای از خاک و آوار دفن شدهاند. عروسکهای پارهشده، کتابهای درسی خونین، دفتر مشقهایی که تکهتکه گوشهای افتادهاند؛ همه چیز گواه زندگیهایی است که ناگهان متوقف شد.
نیروهای امدادی از همان دقایق نخست در محل حاضر شدند؛ آتشنشانی، هلالاحمر و اورژانس؛ بعضی از امدادگران، هنگام رویارویی با تلخی صحنهها، بیاختیار اشک میریختند.
روایت یک معلم از دل آوار
محمد سامانی یکی از همسایهها که خود معلم است، از نخستین لحظات حادثه به کمک مردم آمد؛ او با صدایی بغضآلود، میان آوارها قدم میزند و از خاطراتی میگوید که هنوز گرماند «محمدامین مجروح شده بود، از سرما میلرزید. بغلش کردم و گذاشتمش داخل آمبولانس… این کارت هدیه را ببینید؛ یکی از بچهها برای تولد مادرش گرفته بود. نمیدانم به دست مادرش رسید یا نه.»
چند قدم آنطرفتر، کتابهایی را از زیر آوار بیرون میآورد «اینها کتابهای پایه هشتم است؛ برای معین. معین صفری. شهید شده، این کتاب نگارشش است و ببینید چه خط زیبایی دارد.»
دفتر فانتزی یکی از کودکان، هنوز داخل روکش پلاستیکی سالم مانده است؛ انگار صاحبش خواسته بود خراب نشود، کتابهای درسی خونین، مظلومیت کودکانی را فریاد میزنند که هیچ نسبتی با جنگ نداشتند.
سامانی به گوشهای اشاره میکند: «مبین، کلاس ششمی است، مجروح شده. برادرش معین، کلاس هشتمی بود که شهید شد. این کیف تکواندوی مبین است… تمام دنیای یک کودک همین کیف است؛ همه چیزهایی که دوست داشته را توی آن گذاشته. رویش یک عروسک صورتی نقش بسته…»
کمی آنطرفتر، کتابی پارهشده روی زمین افتاده؛ «دوبیتیهای باباطاهر». سامانی میگوید: این فرهنگ، این ملت ریشهدار با این کارها از بین نمیرود.

صدای ایستادگی از دل ویرانهها
حاج احمد برزگر، یکی دیگر از همسایهها، میان خرابهها ایستاده و با صدایی محکم میگوید «یک جان داریم و میدهیم، بعد از آقا سیدعلی، زندگی بر ما حرام شده است؛ ما از فیض عظما عقب افتادیم، یک جان داریم آقاجان… جمله ما رأیتُ الا جمیلا را در روضهها از زبان حضرت زینب زیاد شنیده بودم، اما امروز وسط این خرابهها، تازه میفهممش. اینها همه زیبایی است.»
وی با حالتی که همراه با خشم و درد است، ادامه میدهد: کثیفترین موجودات عالم این بلا را سر ما آوردند؛ ناتوانیشان همین است که به مردم عادی میزنند و معرکه جنگ جای دیگری است، اما آنها را را هدف قرار دادهاند.
در میان جمعیت، زنی با نوزاد شیرخوارش ایستاده است، کودک را محکم در آغوش گرفته است و میگوید: «عزیزتر از جانمان که رهبرمان بود را دادیم، دشمن بداند تا آخر ایستادهایم و اگر قرار باشد همه چیزمان را بدهیم، ذرهای تردید نمیکنیم.»
جزئیات خاموش یک جنایت
تلفنی شکسته، زیر خروارها خاک، تکههای آوار که همهجا پخش شدهاند و بالشی که به خون آلوده شده است، اینها تنها اشیا نیستند؛ هرکدام نشانه یک زندگیاند، یک تماس ناتمام، یک پیام ارسالنشده، صبحی که هرگز نرسید.
اما در میان همه تلخیهای صحنه، آنچه دل امدادگران را بیشتر میفشارد، تنها آوار و ویرانی نیست؛ گاهی حاشیههایی که در گوشهوکنار این خرابهها دیده میشود، از خود حادثه دردناکتر است.
دیدن پیکرهای بیجان کودکان برای نیروهای امدادی که سالها با صحنههای سخت روبهرو بودهاند آسان نیست، اما آنچه بیشتر از همه روح انسان را میشکند، اشیای کوچکی است که کنار این پیکرها باقی مانده؛ وسایلی ساده که هرکدام نشانه دنیای کوچک یک کودک است.
کنار آوارها، عروسکی افتاده است؛ چند قدم آنطرفتر دفتر مشقی که هنوز گوشههایش با روکش پلاستیکی سالم مانده است و کتابهای درسی که با گرد و خاک و لکههای خون آغشته شدهاند، مدادی که نیمهتراش روی زمین مانده است و برگههایی که باد آرام سحرگاهی را میان آوارها جابهجایشان میکند.
برای امدادگران، این صحنهها از سختی عملیات آواربرداری هم سنگینتر است.

در میان نیروهای حاضر در محل فراهانی، معاون اورژانس قم عروسکی طوسی رنگ را در دست گرفته؛ عروسکی که از میان آوار پیدا شده است، لحظهای آن را در آغوش میگیرد و با صدایی که بغض اجازه ادامهاش را نمیدهد، میگوید: «گاهی آنچه دل آدم را میشکند، خود حادثه نیست… این چیزهاست؛ همین عروسکها، همین دفترهای مدرسه. وقتی اینها را میبینیم، از عمق وجود آدم متلاشی میشود.»
او لحظهای سکوت میکند و نگاهش را به اطراف میدوزد؛ جایی که هنوز تکههای آوار، اسباببازیها و کتابهای درسی کودکان میان خاک و سنگ پراکنده است «ما در اورژانس به صحنههای سخت عادت داریم، اما دیدن وسایل کودکان کنار این خرابهها چیز دیگری است… انگار تمام دنیای کوچکشان همینها بوده.»
در آن سوی محوطه، امدادگران همچنان مشغول جستوجو در میان آوارند، اما هر بار که عروسکی از زیر خاک بیرون میآید یا دفتری مدرسه از میان سنگها پیدا میشود، سکوتی سنگین برای لحظهای بر فضا مینشیند؛ سکوتی که از هر صدایی بلندتر است.

مدرسه ای که فروریخت
در چند قدمی محل حادثه، مدرسه انقلاب قرار دارد؛ ساختمانی که اکنون خود نشانهای از عمق فاجعه است، پنجرههایش شکسته، شیشهها روی حیاط پخش شده است و نیمکتهای کلاسها زیر لایهای غبار خاکستری فرو رفتهاند. سکوت سنگینی در راهروهای خالی مدرسه جریان دارد؛ سکوتی که تنها با صدای رفتوآمد نیروهای امدادی قطع میشود.
اینجا قرار بود صبح شنبه میزبان خندهها و شیطنتهای دانشآموزان باشد، اما اکنون این سکوت غمزده و نیمکتهای بیصدا، احساس غریبی در دل هر بینندهای ایجاد میکند، میان جستوجوی آوارها، امدادگران به چیزی برمیخورند که برای لحظهای همه را از حرکت بازمیدارد: «پرچم ایران»
پارهپاره، خاکآلود و لکهدار، اما هنوز قابل تشخیص، پرچمی که از زیر آوار بیرون آورده میشود، گویا از دل همان تاریکی، پیام روشنی با خود دارد.
چند نیروی اورژانس و آتشنشانی با احترام آن را روی دست میگیرند، خاکش را آرام میتکانند و در حالی که هنوز گرد و غبار روی لباسهایشان نشسته است، پرچم را مقابل خرابهها بالا میبرند.
باد سحرگاهی پردیسان، پرچم خاکخورده را آرام به اهتزاز درمیآورد؛ صحنهای که در همان تاریکی نیمهصبح، بار دیگر یادآوری میکند که در دل این آوارها، امید هنوز زنده است.

در آن لحظه کوتاه، نگاه امدادگران، مردم و نیروهای حاضر در صحنه برای چند ثانیه به پرچم دوخته میشود، میان فضای سنگین این تصویر ساده پرچمی در دست مردانی که هنوز اشک چشمشان خشک نشده است معنایی از پایداری و تداوم زندگی را فریاد میزند؛ انگار که از دل ویرانی، چیزی روشن دوباره قد میکشد.
اینجا پردیسان است؛ جایی که میان آوارها، هنوز نشانههای زندگی کودکان دیده میشود؛ نشانههایی کوچک، اما به اندازه یک جهان، دردناک.
نظر شما