به گزارش خبرگزاری ایمنا، همیشه خواندن روایتهای تاریخ این سرزمین برایم چیزی فراتر از دانستن بود، انگار هر بار که میخواندم به درون صحنهها پرتاب میشدم، میان دود، میان فریاد، میان گرسنگی و غیرت، میان آدمهایی که تصمیمشان، سرنوشت یک ملت را رقم میزند.
در میان همه آن روایتها، یک تصویر از همه ماندگار بود، زنی با کودکی در آغوش در روزهای محاصره، در دلِ گرسنگی، زنی که به جای نفرین، ایستادگی را انتخاب کرد.
روایت از ستارخان است، مردی که خودش گفته بود هیچ وقت گریه نمیکرد، چراکه اگر اشک میریخت، آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان شکست میخورد، ایران زمین میافتاد، اما زندگی حتی برای سختترین مردانش هم لحظهای دارد که دل را میشکند، ۹ ماه غذا ،۹ ماه بیغذایی، ۹ ماه فشار و بعد آن صحنه که کودکی از بغل مادر پایین میآید و چهار دست و پا خودش را به بوتهای میرساند، ریشه را خاک بیرون میکشد و از شدت گرسنگی، خاک چسبیده به آن را میخورد.
ستارخان ایستاده، نگاه میکند و در دلش میگوید اکنون مادرش او را نفرین میکند، اما مادر میآید، کودکش را در آغوش میگیرد و آرام میگوید: «عیبی ندارد فرزندم… خاک میخوریم، اما خاک نمیدهیم…» و همانجا بود که اشک از چشمان مردی افتاد که برای نیفتادن ایران، گریه را از خودش گرفته بود.

سالها از آن روزها گذشته، اکنون گویا دوباره همان روایتهای غیرت زنده شدهاند در شبهای ایستادگی ملت ایران، حس میکنم آن زن دیگر یک نفر نیست. هزاران نفر شده است، هزاران زن، هزاران مادر، هزاران انسان که در سکوت، در خیابان، در خانه، در صفها، در نگاهها همان جمله را زندگی میکنند: «خاک میخوریم… اما خاک نمیدهیم.»
اگرچه گاهی این شبها باران میبارد و سرما همچون سوزن به پوست دست و صورتمان فرو میرود، اما کسی خیابان را خالی نمیکند. انگار چیزی فراتر از حضور است؛ انگار یک عهد نانوشته است میان مردم و تاریخشان، سنگ هم اگر ببارد این خیابانها خالی نمیشود.
جهان این روزهای ملت ایران را نگاه میکند، تحلیل میکند، برای آن گزارش مینویسد و میگوید: هیچ موج پناهجویی شکل نگرفته است، میگوید: مردم به بازار هجوم نبردهاند و با تعجب از آن سخن میگوید، چراکه تنها سطح ماجرا را میبیند، آنها نمیدانند این مردم، قرنهاست که ایستادن را تمرین کردهاند، نمیدانند اینجا، ریشهها در خاک نیست؛ در ایمان است، آنها نمیدانند این شبها، تنها شبِ جنگ نیست، شبِ ساخته شدنِ انسان است.
در میان جمعیت، پیرمردی را میبینی که یک دستش مشت شده و با دست دیگر پرچمی را تکان میدهد، پرچمی با دستهای از چوب نازک درخت، شاید چند ساعتی است که ایستاده، شاید اگر کسی برایش صندلی نمیگذاشت، تا صبح هم میایستاد. اینها، این مو سفید کردهها، این روزها را بهتر میفهمند، یک بار طعم پیروزی را چشیدهاند و اکنون در دل همین تاریکی، دوباره بوی آن صبح را حس میکنند.

در همان میدان، زنی را میبینی شبیه عمهها، شبیه مادرها، فریادش بلندتر از بقیه است، برای زخمهایی که تحریم بر تن این مردم کشید، در این جمعیت، هرکسی داستانی دارد، یکی بیماری داشته که دارویش نبود، یکی کسبوکاری که زیر بار نوسانها خم شد، یکی عزیزی که آرام و بیصدا از دست رفت، اما عجیب است همه این دردها نه تنها مردم را پراکنده نکرده است که جمعشان کرده است، انگار آمدهاند قواعد بازی را عوض کنند.
روی یک ماشین و در کنار عکس رهبر شهید انقلاب جملهای نوشته شده: «تو به ما جرئت طوفان دادی» شاید در گذشته تنها یک جمله بود، اما اکنون در این شبهای طوفانی، تبدیل به واقعیت شده است، این مردم دیگر تنها تماشاگر نیستند، بازی را فهمیدهاند و بلدند ادامهاش بدهند.
و در میان همه این صداها و تصویرها، صدای رهبر شهید عزیزتر از جانمان که فدایی ملتش شد در گوش تاریخ میپیچد: «اگر مقاومت کردید، قله را فتح خواهید کرد»، این وعدهای است که در دل این شبها زنده است، اکنون میفهمم که آن زنِ روایت ستارخان، تنها یک خاطره نبود، یک الگو بود، یک حقیقتِ تکرارشونده در تاریخ این سرزمین و این شبها هزاران ایرانی در سایه ایمان همان زن شدهاند.

نظر شما