به گزارش خبرگزاری ایمنا از البرز، هوا هنوز بوی باروت میداد. میان خاکستر و خاطره، کیف مدرسهای پیدا شد که کنارش یک جفت کفش نو بود. کفشهایی که با دقت انتخاب شده بودند؛ هم برای روزهای عید میخوردند، هم برای قدمهای اول در کلاس اول. صاحب آن کیف و کفش، اما دیگر هیچگاه آنها را به تن نمیکند. نامش رادوین بود. هفت ساله.
لباس عیدش را سه روز قبل با مادرش خریده بود. پارچهای آبی با طرحهای کوچک. اصرار داشت کیف مدرسه هم داشته باشد، چون امسال دیگر دانشآموز میشد. همه چیز برای یک شروع تازه آماده بود؛ شروع سال نو، شروع عید فطر، شروع تحصیل، اما دشمن، تمام این شروعها را در نیمهشب رمضان، با موشکهای خود به پایان رساند.
رادوین آن شب کنار مادرش خوابیده بود. وقتی صدا آمد، دیگر فرصتی نبود. آوار، مهربانی مادر و شوق کودکانه پسر را با هم دفن کرد. پیکر مادر را زودتر پیدا کردند. گوی در آخرین لحظات، خود را سپر پسرش کرده بود. نه ساعت بعد، جسد کوچک رادوین از زیر بتنها بیرون آوردند. دستانش خاکآلود بود، اما صورتش آرام، انگار که خواب شیرینی دیده است.
پدر خانواده در همان حمله به شدت مجروح و به بخش مراقبتهای ویژه منتقل شد، حال او وخیم است و هنوز از حادثه بیخبر. پزشکان نگرانند که اگر خبر شهادت همسر و فرزندش را بشنود، چه بر سرش خواهد آمد. او تنها بازماندهای است که خود نیز بین مرگ و زندگی در تقلاست. این نیز بخشی از جنایت است؛ زنده گذاشتن کسانی که همه چیز خود را از دست دادهاند.
این حمله تصادفی نبود. حمله به یک ساختمان مسکونی در شبهای رمضان، آن هم در آستانه عید فطر، نشان از قساوت حسابشده دشمن دارد. هدف تنها کشتن انسانها نبود؛ هدف، کشتن شادی، کشتن امید و از بین بردن آینده بود. رادوین فقط یک کودک نبود؛ او نماد تمام رویاهایی است که صهیونیستها با آتش کینه خود خاکستر میکنند.
باد که از میان ویرانههای مهرویلا میگذرد، پلاکاردی را تکان میدهد که روی آن نوشته شده: «رادوین؛ جوانمردی که عید را ندید.»
او و هزاران کودک مانند او، قربانیان بیگناه جنایتی هستند که هر روز در سکوت جامعه جهانی ادامه پیدا میکند.
نظر شما