به گزارش خبرگزاری ایمنا از فارس، سپیدهدم امروز _ پنجشنبه بیستویکم اسفند_ شیراز حال و هوای دیگری داشت؛ شهری که آرامآرام از تاریکی شب فاصله میگرفت، اما دلهایش در سوگی عمیق فرو رفته بود. در نخستین ساعتهای روشنایی، هشت فرزند برومند این دیار برای آخرین بار قدم در آستان نورانی حرم حضرت احمدبن موسی (ع) گذاشتند؛ زیارتی متفاوت، زیارتی که این بار نه با گامهای استوار که بر دوش مردم و با ردای سرخ شهادت انجام میشد؛ سربلند، سرافراز و جاودانه.
سرلشکر شهید محمدصالح اسدی، دانشجوی شهید محمدمهدی (صدرا) نجابت، علمدار اخبارفر، مهدی نیکوکلاه، رضا فتحی، یعقوب خادمی، حمید ذکری و مهرزاد ستوده؛ هشت نام از میان هزاران نامی که تاریخ این سرزمین با خونشان نوشته میشود. فرزندان فارس که از میدان نبرد رمضان بازگشته بودند؛ بازگشتی که پایان یک زندگی زمینی و آغاز جاودانگی بود.

پس از طواف پیکرهای مطهر در حرم شاهچراغ (ع)، لحظهای فرارسید که سنگینیاش بر شانه زمان مینشست؛ لحظه وداع خانوادهها. در گوشهای از صحن، مادران با نگاههایی سرشار از دلتنگی و افتخار، بر پیکر فرزندانشان دست میکشیدند؛ پدران با سکوتی سنگین، قامت شکستهشان را به صبوری میآراستند و همسران، آخرین نجواهای عاشقانه را در گوش مردانی زمزمه میکردند که دیگر صدای پاسخشان از جایی دورتر میآمد. دوربینها نیز بیصدا شاهد ثبت صحنههایی شدند که تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد.
تصویر نوزادی که آرام بر پیکر بیجان پدر آرمیده بود، نگاه معصوم کودکانی که هنوز معنای کامل این فقدان را درنمییافتند و اشکهایی که بیصدا بر گونهها میغلتید، همه روایتگر حقیقتی تلخ بودند؛ اینکه جنگ، قهرمانان زندگی این خانوادهها را از آنان نگرفت، بلکه نامشان را در دفتر جاودانگی ثبت کرد.

اما بدرقه بزرگ مردم شیراز از میدان امام حسین (ع) آغاز شد؛ جایی که از نخستین ساعات صبح، موج جمعیت آرامآرام شکل گرفته بود. ساعت ۹ که خودرو حامل پیکرهای مطهر هشت شهید در میدان قرار گرفت، انبوه مردم، چون حلقهای از عشق و وفاداری گرد آن جمع شدند؛ مردمی که با آغوشهای گشوده و چشمانی اشکبار به استقبال فرزندانی آمده بودند که از میدان نبرد بازگشته بودند.

هر چه زمان میگذشت، سیل جمعیت فشردهتر میشد؛ آنچنان که پیشاپیش جمعیت به میدان شهدا رسیده بود و انتهای آن هنوز به حوالی میدان امام حسین (ع) میرسید. خیابانها پر از صدای گامهایی بود که در سکوتی پرمعنا حرکت میکردند و گاه با شعارهایی بلند، خشم و اندوه خود را فریاد میزدند.
در میان جمعیت، جوانانی دیده میشدند که دستنوشتههایی کوتاه، اما پرمعنا در دست داشتند؛ جملههایی ساده که از زخمی عمیق در دلهایشان حکایت میکرد. پلاکاردها و نوشتهها از داغی میگفت که هنوز تازه بود و از عزمی که برای فراموش نکردن آن شکل گرفته بود.

در دستهای مردم، پرچمهای سهرنگ ایران در باد میرقصید و در کنار آنها، بیرقهای سیاه عزای حسینی برافراشته بود. تصویر امام شهید امت و چهره رهبر انقلاب نیز در میان جمعیت دیده میشد؛ نمادهایی که برای مردم شیراز تنها تصویر نبود، بلکه نشانه مسیری بود که باور داشتند باید ادامه پیدا کند.
در میان آن همه صحنه، قابهایی بود که تا سالها در حافظه شهر باقی خواهد ماند؛ کودکی که دستان خواهر خردسالش را گرفته بود و سر بر تابوت پدر داشت، مادری که آرام زیر لب با فرزند شهیدش سخن میگفت و مردمی که با چهرههایی اشکآلود، اما استوار، پیکر قهرمانانشان را بر دوش میبردند.
در میان شهیدانی که آن روز بر دستان مردم شیراز تشییع میشدند، نام سرلشکر محمدصالح اسدی بیشازپیش به گوش میرسید؛ فرماندهای که شاید برای بسیاری از مردم چهرهای ناشناخته بود، اما در میدانهای نبرد، نامش برای دشمنان هراسآفرین و برای همرزمانش مایه دلگرمی بود.

در گوشهای دیگر از مسیر، گروهی از بانوان و مادران شیرازی با کفنهای سفید به بدرقه آمده بودند؛ کفنهایی که بر آن نوشته شده بود «جانم فدای میهن». حضورشان بیش از هر شعار و سخنی، پیام وفاداری مردم این سرزمین به خاک و پرچمشان را بازگو میکرد.
ساعت از یازده گذشته بود که موج جمعیت به صحن نورانی حضرت احمدبن موسی (ع) رسید. پیکرهای مطهر شهدا بر دستان مردم در صحن احمدی گردانده شد؛ صحنهای که اشک و افتخار را در هم آمیخته بود.
در پایان این بدرقه باشکوه، دو تن از شهیدان، مهدی نیکوکلاه و صدرا نجابت، در جوار حرم نورانی شاهچراغ (ع) آرام گرفتند. دیگر شهیدان؛ سرلشکر محمدصالح اسدی، یعقوب خادمی، رضا فتحی، علمدار اخبارفر و حمید ذکری، برای خاکسپاری در کنار همرزمانشان به گلزار شهدای شیراز بدرقه شدند و پیکر شهید مهرزاد ستوده نیز در آرامگاه شاه داعیالله این شهر به خاک سپرده شد.

شیراز آن روز فرزندانش را بدرقه کرد، اما بدرقهای که پایان نبود. نام آنان در حافظه این شهر ماند و قصهشان در کوچهها و خیابانهایی که از میانشان گذشتند، برای همیشه روایت خواهد شد.
نظر شما