به گزارش خبرگزاری ایمنا، قاب کوچکی از مستند غیر رسمی است، جمعی از اهالی فرهنگ و هنر به دور رهبر انقلاب حلقه زدهاند، در همین حین میان شوخیها و شعرخوانیها، یکی از شاعران با لبخندی شیطنتآمیز از رهبر انقلاب درخواست میکند انگشتری را که در انگشت کوچکشان است، به او هدیه بدهند.
ایشان لبخندی میزنند و میگویند: «این انگشتر اشکال فنی دارد.» مجلس میگذرد و جلسه به پایان میرسد؛ اما ماجرا هنوز تمام نشده است، رهبر انقلاب آن شاعر را صدا میزنند. آرام میپرسند: «از سال ۴۳ تا حالا چند سال گذشته است؟» بعد انگشتر را نشان میدهند و میگویند: «این انگشتر، پنجاهوپنج سال است همراه من است… این انگشتر عقد من است.»
این اولین بار نیست که رد عاشقانه زندگی رهبر امت بر جای گذاشته میشود، در مواقع دیگری هم بوده است که در خلال بیانات ایشان پرده از زندگی پنهان و پرآرامششان برداشته میشود، زندگی زنی که سالها در سکوت، در کنار یکی از پرحادثهترین مسیرهای تاریخ این سرزمین ایستاده بود ،زنی به نام منصوره خجسته باقرزاده. نامی که شاید کمتر در رسانهها شنیده شد، اما رد حضورش در بسیاری از لحظههای تاریخ انقلاب دیده میشود.
داستان این زندگی، داستان یک زندگی آرام و معمولی نیست، خانههای کوچک اجارهای، درآمد اندک و سایه دائمی خطر دستگیری؛ اینها تصویر سالهای آغازین زندگی مشترک آنهاست، رهبر انقلاب در خاطرات مبارزاتی خود در کتاب «خون دلی که لعل شد» از آن سالها چنین یاد میکنند: «زندگی ما در آن سالها سخت بود؛ خانههای اجارهای کوچک، فشار مالی و خطر دائمی دستگیری. همسرم با صبر و همراهی این شرایط را تحمل میکرد.»
اما سختترین بخش ماجرا، نه فقر بود و نه سادگی زندگی؛ سختترین بخش، تنهایی بود، سالهایی که مرد خانه بارها زندانی میشد، تبعید میشد و خانه میماند با مادری جوان و چند کودک کوچک، او باید هم مادر میبود، هم پدر؛ هم تکیهگاه، هم امید، رهبر انقلاب بعدها روایت کردند: «وقتی در زندان بودم، به دیدن من که میآمد، از اوضاع میپرسیدم. میگفت هیچ مشکلی ندارم. بعدها فهمیدم مریض بوده، بیپول بوده، سختی فراوان کشیده… اما حتی یک ذره از آن را در زندان به من منتقل نکرده بود.» این همان صبری است که تاریخ کمتر دربارهاش مینویسد، صبر زنانی که ستونهای پنهان انقلابها هستند.
سالهای تبعید در ایرانشهر، گرمای طاقتفرسا و محرومیتهای زندگی، تنها فصل دیگری از همان داستان است اما او هرگز نگفت این راه را رها کن، رهبر انقلاب درباره آن گفتهاند: «میدانست این راه خطر دارد؛ دستگیری و تبعید هم هست، اما هیچوقت نگفت این کار را کنار بگذار.»
گاهی حتی فراتر از صبر، دلگرمی هم میداد. همچون زنانی که رهبر انقلاب دربارهشان گفتهاند: «بعضی از زنها تاب سختیهای زندگی مردشان را نمیآورند اما هستند خانمهایی که نهتنها نق نمیزنند، بلکه دلگرمی هم میدهند. چنین زنهایی واقعاً قیمت دارند. الحمدلله خدای متعال به من هم لطف کرده است؛ عیال من چنین خانمی است.»
اما قصه این همسر فقط قصه صبر نبود؛ قصه تربیت هم بود، در سالهایی که پدر در زندان و تبعید بود، تربیت شش فرزند بر دوش مادری افتاد که باید هم خانه را میگرداند، هم آینده فرزندان را میساخت. رهبر انقلاب بعدها درباره آن گفتهاند: «بخش زیادی از تربیت بچهها در آن سالها بر دوش همسرم بود.»
او حتی پس از انقلاب نیز همان راه را ادامه داد، در سالهایی که همسرش در جایگاههای بزرگ مسئولیت قرار گرفت، او همچنان زندگی ساده و طلبگی را حفظ کرد؛ بیهیاهو، بینمایش و دور از هرگونه جلوهگری. هیچگاه تصویرش در رسانهها دیده نشد، هیچگاه نامش در تیترها نیامد، اما حضورش در پشت صحنه یک زندگی بزرگ، مثل نوری آرام باقی ماند.
شاید به همین دلیل است که باید او را «مادر ایران» بنامیم؛ زنی که سهمش از تاریخ، نه خطابه بود و نه قدرت، بلکه صبر بود و رفاقت. رفیق راهی که از مبارزه آغاز شد، از زندان و تبعید و مسئولیتهای بزرگی همچون ریاستجمهوری و رهبری انقلاب گذشت و به شهادت همراه با شریک زندگی رسید تا رفیق الجهاد و الشهادة رهبر امت نام بگیرد.

نظر شما