۱۳ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۱۳
این سردار بی‌سر من است

مادر مینابی لباس پسرش را نشان می‌دهد، لباس بسیجی‌اش را و به عکس فرزندش اشاره می‌کند و می‌گوید: این پسر من است، این بسیجی من است، این سردار بی‌سر من است که سرش پیدا نشد.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، دیروز مادران جوان این سرزمین در گوشه‌ای از ایران اسلامی فرزندان خود را وداع گفتند و به سوی دیار باقی بدرقه کردند؛ دیروز میناب صحنه‌ای از ایثار مادران این مرز و بوم بود؛ مادران جوانی که حتی بسیارشان نه انقلاب دیدند و نه جنگ؛ مادران جوانی که فرزندانشان نه در سن جوانی و نه در سن نوجوانی، بلکه در کودکی شهید شدند، کودکانی که در ابتدای مسیر زندگی بودند، کودکانی که قد کشیدنشان برای مادرانشان لذت بخش بود، همان‌هایی که امید خانه بودند.

میناب دیروز صحنه مظلوم مقتدر بود، مادران، مظلومانه به بدرقه کودکان مظلومشان آمده بودند، مادرانی که در اوج جوانی مادر شهید در ابتدای نامشان نقش بسته است؛ اما همگی جان فرزندشان را فدایی ایران می‌دانستند و برای ایران سربلند، محکم و استوار قدم برمی‌داشتند.

در میان مادران، مادری، عکس کودک شهیدش را به همراه لباس، کوله‌ و کتاب او به دست گرفته است؛ مادر رنگ به رو ندارد، مگر فکرش را می‌کرد که شنبه‌ای بیاید و پسرش به مدرسه برود، اما دیگر بازنگردد، مگر فکر می‌کرد به این زودی‌ها باید منتظر پیکر فرزندش باشد؛ با هزار امید صبح پسرش را به مدرسه فرستاده و ظهر نشده گفته‌اند در پی پیکر فرزندت هستیم؛ مادر با صدایی خش‌دار می‌گوید دیروز تولد هشت سالگی‌ پسرش بوده که آمریکا ادامه زندگی را از او گرفته است؛ می‌گوید این ظالمان پسر هفت، هشت ساله‌ام را از من گرفتند؛ می‌گوید پسرم می‌خواست اسرائیل را نابود کند و خون فرزندم و خون‌ این فرزندان مظلومی که ریخته شد، اسرائیل را نبود می‌کند.

کتاب پسرش را نشان می‌دهد، کتاب درسش را؛ کتاب نگارشی که پسرش در آن درس آزادگی دیکته می‌کرد و با خط خودش نوشته است: «موشک می‌سازم تا اسرائیل را نابود کنم.»

مادر لباس پسرش را نشان می‌دهد، لباس بسیجی‌اش را و به عکس فرزندش اشاره می‌کند و می‌گوید: این پسر من است، این بسیجی من است، این سردار بی‌سر من است که سرش پیدا نشد.

کد خبر 953354

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.