به گزارش خبرگزاری ایمنا از هرمزگان، صبح روز شنبه در دهمین روز از ماه رمضان، درست دمدمای عید و در میان دغدغههای همیشگی اسفند، صدای انفجارهایی در وطنم ایران پیچید.
برای ما که در این نقطه از خاورمیانه زندگی میکنیم، مفهوم مقاومت و ایستادگی واژههای آشنایی هستند اما در میان انبوه خبرهای گوناگون، یک خبر مانند تیری ناگهانی، دردی ناشناخته را بر قلبمان نشاند،. مدرسه ابتدایی دخترانهای در میناب مورد حملهای ددمنشانه قرار گرفت.
خبری تلخ و شوکآور و چه نام عجیبی داشت این دبستان: «شجره طیبه»؛ گویی این درخت پاک باید مبدأ فرشتگانی معصوم و مظلوم باشد به مقصد بهشت! عکسها و فیلمها به سرعت بازنشر شدند، اما میان این همه تصویر و میان اشکهایی که بند نمیآمد، نگاهم به عکس دخترکی معصوم افتاد، آرمیده در میان خون و خاک.
در آن لحظه، این حرفها از ذهنم گذشت و بند دلم را پاره پاره کرد. دخترکم، عزیزم! نمیدانم صبح زود که از خانه به سمت مدرسه بیرون رفتی، روزه بودی یا نه؟ مادرت با چه امیدی دستهایش را در گیسوان سیاهت شانه زد و آنها را بافت؟ چطور این همه گیسو را لابهلای مقنعه سپیدت پنهان کرد؟ و دکمههای روپوشت را با چه رویایی بست؟ نمیدانم، شاید مادرت شب قبل کابوسی دیده بود و صدقهای بالای سرت چرخاند و بعد تو را راهی مدرسه کرد.
راستی دخترم، کلاس چندم بودی؟ کلاس اول؟ حتماً دیگر آخرهای جدول الفبا را یاد گرفته بودی و چقدر خوشحال بودی که داری باسواد میشوی و میتوانی حرفهای دلت را بنویسی. آیا هنوز درس «صاد» را فرا گرفته بودی تا بتوانی درباره معصومیت فرزندان ایران زمین بنویسی؟ از ستمی که بر آنان روا میشود؟ نمیدانم آن جانماز سفیدی که با خونت سرخ شده بود و آن مهر تکهتکه شده زیر آوارهای سنگین را خودت در کیف گذاشته بودی یا مادرت؟
مگر آن روز زنگ آخر نماز داشتید؟ نمیتوانم حدس بزنم روزهای اول مدرسه با مادرت با چه آرزویی کتابهایت را جلد کردی؟ نامت را چه کسی روی جلد کتابهایت نوشت؟ وقتی از رویاهایت با پدرت حرف میزدی، دلت میخواست معلم شوی یا دکتر یا...؟
راستی زنگ اول چه درسی داشتی؟ قبل از انفجار؟ نکند نقاشی داشتی. میان آن برگهای سفیدی که حالا دیگر پر از خاک و خون و سیاهی هستند، چه کشیدی دختر جان؟ شاید یک آسمان آبی با یک رنگینکمان، شاید هم یک دریای آبی مواج. شاید هم کبوتری که با بال شکستهاش به سوی بینهایت پرواز میکرد.

نمیدانم. دخترجان! نمیدانم روی نیمکت کنار پنجره نشسته بودی یا نه؟ اول کلاس بودی یا آخر؟ نمیدانم آخرین تصویری که از حیاط مدرسه و بیرون کلاس دیدی چه بود؟ نمیدانم توانستی بغلدستی خود را در میان آن همه وحشت در آغوش بگیری یا نه؟
نمیدانم آخرین کلماتی که معلم با گچ روی تخته برایت نوشت چه بودند؟ خانم مدیر، آیا هنوز خبر حمله را فهمیده بود تا دلواپس شاگردانش باشد یا مدرسه شما از اولین مقاصد حمله گرگهایی بود که انسانیت را مدتهاست فراموش کردهاند؟
در این فکر هستم که مثل همه دختربچهها عاشق رنگ صورتی بودی و پیراهنهای چیندار؟ نمیدانم لباس نو عیدت را با مادر خریده بودی یا نه؟ اگر خریده بودی، حالا داخل کمد برای همیشه نو باقی میماند تا مادرت یادگاری از تو داشته باشد.
کیفت خونی بود، دفتر و کتابهایت هم خاکی و پاره. شنیدم دست یکی از همکلاسیهایت روی دفتر مانده بود و از نام کتابش فهمیدند آن دست مال کدام فرشته بود. حالا دیگر اما در میان این همه غوغا، تو فارغ از تمام هیاهوها، روی دستهای همشهریهای دلسوخته، داغدار و صبورت، با آن صورتهای سوخته از آفتاب گرم جنوب، میروی تا در کنار تمام هممدرسهایهایت در آرامگاههایی که شبیه چند صف مدرسه هستند، آرام بگیری. تو آرام میگیری، اما قلب هموطنانت مانند دل پدر و مادرت، پرتلاطم و طوفانی میماند تا روزی که انتقام خون تو و تمام خونهای به ناحق ریختهشده عالم گرفته شود.
راستی اگر میتوانستی هنوز هم با مدادت بنویسی، آن لحظههای زیر آوار و آتش را چطور مینوشتی؟ یا جواب این سؤال را که «به کدامین گناه کشته شدی!» چه میدادی؟
نظر شما