به گزارش خبرگزاری ایمنا از البرز، سحرگاه امروز، بوی غریب محنت در هوای خنک بهاری البرز پیچیده بود. گویی کوههای سر به فلک کشیدهٔ آن، پیش از آنکه خورشید طلوع کند، خبری تلخ را در سینههای سنگی خود احساس کرده بودند. با نخستین زمزمهٔ شهادت، گویی قلب تپندهٔ استان، کرج، یکباره از هیجان ایستاد و سپس با ضربانهایی کوبنده به حرکت درآمد. حرکت از خانهها شروع شد. از کوچه پس کوچههای شهرکهای امیرالمؤمنین و مهرشهر، از محلههای قدیمی عظیمیه و مصباح، از بلوارهای پررفتوآمد دیزنی و چمران.
مردم، یکی یکی، دو تا دو تا، سپس دستهجمعی. بیهیچ فراخوانی، بیهیچ دستوری. تنها ندای درونی ایمان و عشق بود که آنان را از گرمای آغوش خانواده به سردی سنگفرشهای خیابان کشاند. بر تن همگان، مشکیِ عزاست. مشکیای که نه نشانهٔ تسلیم، که نماد عظمت مصیبت و عمق ارادت است. در دستانشان، تصاویری از آن چهرهٔ حکیم و آرام است؛ تصاویری که حالا با قاب سیاه احاطه شده، اما نگاه نافذ و لبهای پرصلابت آن، همچنان سخن میگوید، رهبری میکند.
تجمع، آرام و متین آغاز شد. گویی خود مردم، بهترین مرثیهخوانان این عزای ملی هستند. پیرمردی با ریش سفید و چشمانی اشکبار، تصویر را بالا میگیرد و با لرزش در صدا فریاد میزند: «خامنهای! عزیز! ما تو را تنها نمیگذاریم! راهت ادامه دارد!» زنی جوان، کودکش را در آغوش فشرده و با او همصدا میشود: «مرگ بر آمریکا! مرگ بر اسرائیل!» این شعار، از یک نقطه آغاز میشود و چون موجی دریا، تمام خیابان را درمینوردد. هزاران صدا، یکصدا: «مرگ بر آمریکا! مرگ بر اسرائیل!»
اشک، بر گونههای بسیاری جاری است. اشک از جنس خشم مقدس و غرور زخمخورده. جوانان دانشجو با مشتهای گره کرده، داغِ از دست دادن پدری معنوی را بر سینه میکشند. زنان چادری، با وقار و متانت، پلاکاردهایی در دست دارند که روی آن نوشته شده: «شهادتت مبارک، ای سردار دین!» یا «با خون سرخ شهادت، دشمن زرد را نابود میکنیم.»
این صحنه، تنها مختص کرج نیست. در ساوجبلاغ، مردان دشتنشین و غیرتمند، با همان صلابت اجدادشان، در میدان مرکزی شهر جمع شدهاند. صدای ذکر «لا اله الا الله» و «الله اکبر» آنان، فضای شهر را آکنده از روحانیتی آسمانی کرده است. در نظرآباد، کشاورزان سختکوش و فرزندان این خطه، در حالی که خاکِ زمین بر لباس مشکیشان نشسته، پیمان میبندند که خون رهبرشان را با ادامهٔ راه استقلال و خودکفایی پاسخ خواهند داد.
در طالقان، در سایهسار کوههای سرسبز، مردمان سرزمین شعر و مقاومت، با خواندن اشعاری در رثای رهبر، سوگوارهای بینظیر به پا کردهاند. و در اشتهارد، فردیس و ماهدشت، این رود خروشان مردم، جاری است. در هر شهرستان، در هر میدان و چهارراه، گویی یک قلب میتپد؛ قلبی که امروز برای رهبرش میتپد و برای انتقام از دشمنانش.
آنچه بر این تجمع عظیم حاکم است، نه یأس و نه درماندگی، که خشمی مقدس و عزمی پولادین است. مردم البرز، با فریادهای خود، پیام روشنی به دنیا میفرستند: «شما با شهادت این مرد، خیال میکنید درخت انقلاب را ریشهکن کردهاید؟ شما نمیدانید که هر قطره از خون او، بذری خواهد شد که میلیونها سرباز حزبالله از آن خواهد رویید. شما حمله کردید، ما مقاومت میکنیم. شما ترور کردید، ما تولدی دوباره خواهیم یافت.»
تصاویر شهدای مدرسهٔ میناب، به ویژه آن دختران کوچک با چادرهای گلگلی، نیز در دست بسیاری از مردم دیده میشود. گویی پیوندی آسمانی بین شهادت رهبر و شهادت آن فرشتگان زمینی برقرار است. زنی میگوید: «آن دخترانِ میناب، حالا در بهشت، پیشوایشان را در آغوش گرفتهاند. ما هم اینجا، در زمین، پیمان میبندیم که انتقام هر دو را از دست جنایتکاران بگیریم.»
خورشید به اوج میرسد، اما جمعیت نه تنها پراکنده نمیشود، که بر تعداد آن افزوده میگردد. صدای اذان ظهر، فریادهای ملت عزادار اما مصمم را در هم میآمیزد و فضایی روحانی و انقلابی میآفریند. امروز البرز، نه یک استان، که یک پیکرهٔ واحد است؛ پیکرهای که قلبش برای رهبر میتپد، دستانش برای بیعت بلند شده و چشمانش برای انتقام میدرخشد.
این تجمع، تنها یک گردهمایی نیست؛ یک بیعتگستری تاریخی است. یک سوگندنامهٔ جمعی است بر ادامهٔ راهی که رهبر شهید، با خون خود، خط سرخش را بر صفحهٔ تاریخ ایران حک کرد. مردم البرز امروز ثابت کردند که کشتن یک رهبر، به معنای پایان راه او نیست، بلکه آغازی است بر طلوع هزاران خورشید اراده و ایستادگی. و اینگونه، نام «خامنهای» برای همیشه در دل تاریخ و در جان این ملت زنده خواهد ماند، تا روزی که وعدۀ الهی محقق شود.
نظر شما