دیدار در ملکوت

در فضایی ورای جهان خاکی و در ملکوتِ بی‌زمان، دختران شهید میناب با چادرهای گل‌گلی صورتی و سفید، حلقه‌وار گرد رهبر شهیدشان جمع شدند، آن‌ها که روزی در جشن تکلیف زمینی، با ماسک‌های صورتی به دیدارش شتافته بودند، اینک با چهره‌هایی نورانی و بی‌ماسک، در بهشت به استقبالش آمدند تا جشن شهادت او را بگیرند.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از البرز، تصویرشان در ذهن شکل می‌گیرد، آرام و بی‌کلام، گویا پرده‌ای کنار می‌رود و صحنه‌ای آشکار می‌شود که فراتر از زمان و مکان است.

باد بهشتی باید وزیدن بگیرد، بادی که نه سرد است و نه گرم، تنها عطر زندگی را با خود می‌آورد. عطر یاسمن تازه شکفته و سروهای همیشه سبز. ابرها هم آنجا باید ابریشمی باشند، نرم و نقرهای که آسمان لاجوردی را قاب می‌گیرند.

و در میان این همه زیبایی، او باید باشد. سیّد علی خامنه‌ای. اما نه آنچنان که در زمین دیده می‌شد. اکنون آرامشی ژرف در چهره‌شان نشسته، گویا آخرین بارقه‌های رنج زمینی از پیشانی‌اش شسته شده است.

نوری ملایم از وجودش ساطع می‌شود، نوری که چشم را نمی‌زند و تنها گرم می‌کند. ردای ساده‌اش را هنوز بر تن دارد و تبسمی رضایتمند بر لب.

اما آنچه این صحنه را کامل می‌کند، حلقه‌ای از نورهای کوچک‌تر است که گرداگردش جمع شده‌اند، دختران کوچکی با چادرهای گل‌گلی سفید و صورتی. همان چادرهای معروف، از همان تصویری که در خاطر همه مانده است.

بیش از شصت دخترک، دانش‌آموزان مقطع ابتدایی آن مدرسه در میناب. چهره‌هایشان حالا بدون ماسک است، درخشان مثل ماه، با گونه‌های گل‌انداخته. در چشمانشان برقی از شوق می‌درخشد، شوق دیداری که انتظارش را می‌کشیدند.

یکی از آن‌ها، با چادری صورتی پر از گل‌های ریز، قدمی به پیش برمی‌دارد. دسته‌گلی از شقایق بهشتی در دستان کوچکش فشرده است. می‌توان صدایش را تصور کرد، با همان لهجه شیرین جنوبی: «آقا! سلاممان را از میناب آوردیم.»

امام خامنه‌ای سر تکان می‌دهد. نگاه پرمهرش روی تک‌تک آن چهره‌های معصوم می‌گردد. نگاهش حرف می‌زند، بی‌آنکه لب بجنبد. گویی می‌گوید: «خوش آمدید، ای عزیزان من.»

دخترک دیگری صحبت را ادامه می‌دهد: «آن روز که صدا آمد، ترسیدیم. اما بعد... فقط یک نور سفید دیدیم.» دختری با چادر سفیدگل‌گلی با همان شیطنت کودکانه اضافه می‌کند: «اینجا که نه ترسی هست، نه دردی. همه با همیم.»

سپس شروع به خواندن می‌کنند. سرودی آشنا اما با کلماتی نو. صدایشان پاک و رساست، در آن فضای بی‌کران طنین می‌اندازد. فرشتگانی که در اطراف ایستاده‌اند، با شنیدن این صدا، بال‌های سفیدشان را به نشانه احترام می‌گشایند.

رهبر اشکی در چشمانش حلقه می‌زند. اشکی شفاف که از سر شوق است، نه اندوه. برای این فرزندان، برای این معصومیت‌های به خون خفته.

یکی از فرشتگان ظرفی می‌آورد پر از میوه‌هایی که رنگ و بویشان زمینی نیست. دختران با ادب و با همان شادی بی‌آلایش کودکانه، دور رهبر حلقه می‌زنند. جشن گرفته‌اند. جشن شهادت او و جشن دیدار خودشان با او.

از شهادتش حرف می‌زنند، از آن دو حمله پیاپی. اما در کلامشان تلخی نیست، تنها حقیقتی بزرگ را بازگو می‌کنند: «آقا، آن‌ها فکر کردند با این کارها راه را می‌بندند. اما نمی‌دانستند...»

امام خامنه‌ای پاسخ می‌دهند. صدایشان آرام است اما پرطنین: «در زمین، دشمنان خیال می‌کنند با ترور و حمله، اراده‌ها را می‌شکنند. آن‌ها تاریخ را نمی‌فهمند. هر قطره خونی که ریخته می‌شود، درختی از استقامت می‌رویاند.»

دستش را به نشانه محبت روی سر یکی از همان دختران کوچک می‌گذارد. دخترک با چشمانی درخشان به دوستانش نگاه می‌کند. گویی می‌گوید: «پس ما امروز اینجا جشن می‌گیریم.»

و آن‌ها دوباره می‌خوانند و شادی می‌کنند. تمام آن باغ بهشتی در شادی آن‌ها شریک می‌شود. پرندگان آواز می‌خوانند و جویبارها برایشان زمزمه می‌کنند.

در این صحنه، امام خامنه‌ای به چهره‌های نورانی آن کودکان شهید نگاه می‌کند. می‌داند که اینجا، در این ملکوت، شکستی در کار نیست. اینجا سرزمین ابدی عاشقان است.

و اینگونه، در ذهن نقش می‌بندد که دختران شهید میناب، دور رهبر شهیدشان حلقه زده‌اند و جشنی برپا کرده‌اند که پایانی ندارد. جشنی که نوید وعده حتمی است: *وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ.*

و آن‌ها، همه با هم، زنده‌اند و شادمان، در جوار رحمتی بی‌پایان. صحنه‌ای که با چشم دل می‌توان دید، اگر باور داشته باشی که عشق، از مرزهای خاکی فراتر می‌رود.

کد خبر 952453

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.