به گزارش خبرگزاری ایمنا، تصور کنید خط مقدم فاو در شب عملیات والفجر ۸؛ خمپارهها زمین را میلرزاند، تانکها و نفربرهای دشمن از جاده فاوبصره عبور میکنند و خاکریزهای تازه ساخته شده هنوز به اندازه کافی آماده پدافند نیستند، در دل این شلوغی و خطر، فرماندهای با لباسی خاکی و نگاه مصمم، پیشاپیش رزمندگان قرار دارد، او نه تنها فرمانده، بلکه همراه و قوت قلب نیروهاست؛ کسی که سجده شکر پس از رسیدن به جاده را بر هر خطری مقدم میداند و نگاهش به اسیر دشمن، مهربانی و انصاف را معنا میبخشد. این فرمانده، حاج حسین خرازی است، کسی که فرمانده و بسیجی را در لباس و رفتار یکی میدید و حتی در اوج جنگ، اخلاق و انسانیت را مقدم بر هر دستور و استراتژی قرار میداد.
در آستانه سیونهمین سالگرد شهادت فرمانده مخلص لشکر ۱۴ امام حسین(ع) در دوران مقدس پای صحبتهای سردار سید مرتضی موسوی از رزمندگان این لشکر نشستیم تا از خاطراتی برایمان بگوید که بر زبان نیروهای حاجحسین جاری است، خاطراتی از فرمانده دوستداشتنیشان که هنوز پس از سالها از شهادت او در اردوگاه دارخویین گرد هم میآیند تا یاد او را گرامی بدارند، یاد قهرمانی که هنوز تصویر لبخند همیشگیاش از جلوی چشمان آنها دور نشده است.

فرماندهای که جلوتر از گلولهها میایستاد
شب عملیات والفجر ۸، نخلستانهای فاو در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ سکوتی که هر لحظه با صدای خمپاره شکسته میشد. باران شب قبل، زمین را به باتلاقی چسبناک تبدیل کرده بود. گردان موسیبنجعفر(ع) باید چهار کیلومتر در دل نخلستان پیش میرفت و پیش از روشن شدن هوا خود را به جاده فاوالبهار میرساند.
خمپاره ۱۲۰ درست کنار ستون فرود آمد. چند نفر از بچهها نقش زمین شدند. نامهایی که تا ساعتی قبل میخندیدند، حالا در تاریکی آرام گرفته بودند. اما ستون نایستاد.
پیش از آغاز عملیات، حاج حسین خرازی فقط یک سفارش ویژه کرده بود،«به جاده که رسیدید، اول سجده شکر.» زمانی که نیروها به جاده رسیدند، هنوز هوا گرگومیش بود. تانکهای دشمن در فاصلهای نهچندان دور آماده پاتک بودند. اما بچهها با همان پوتینهای گِلی، سلاح بر دوش، پیشانی بر خاک گذاشتند. وسط میدان جنگ، سجده شکر.
همان لحظه صدای موتور آمد از دل نخلستان، موتوری بیرون زد. ترکنشینش حاجحسین بود. پیش از آنکه ماشینهای تدارکات برسند، پیش از آنکه خط کاملاً تثبیت شود، خودش را رسانده بود خط مقدم.
اصرار کردند عقب برود. گفتند خطر زیاد است اما او ماند. گفت:«تا وقتی پاتک دشمن دفع نشود، همینجا میمانم.»
صبح که شد، جاده فاوبصره از تانک و نفربر پر شد. گلولههای مستقیم تانک خاکریز را میلرزاند. هواپیماها بمباران را شروع کردند. یکی از راکتها میان نیروهای گروهان یاسر فرود آمد. چندین نفر همانجا به شهادت رسیدند.
دل همه نگران یک چیز بود، جان فرمانده اما حاج حسین آرام ایستاده بود، بیسیم به دست، دقیق و مسلط، نیروها را هدایت میکرد. انگار نه انگار که فاصلهاش با دشمن دو کیلومتر هم نیست. رزمندگان حلقهای نامرئی دورش تشکیل داده بودند؛ نه از روی دستور، از سر محبت، او فقط فرمانده نبود؛ قوت قلب بود.

وقتی حاجحسین نگران تشنگی اسرای عراقی بود
کنار سیلبند اروند، چند اسیر عراقی را آورده بودند تا به عقب منتقل کنند. هواپیماهای دشمن همچنان منطقه را میکوبیدند، حاج حسین نزدیک اسرا رفت. نگاهشان کرد. خسته، خاکآلود، ترسیده.
گفت:«اول به اینها آب و غذا بدهید.» آبی که برای خط مقدم آمده بود، به اسیر داده شد. مترجم گفت: این آقا فرمانده لشکر امام حسین(ع) است. اسرا باورشان نمیشد. در اوج جنگ، فرماندهای که میتوانست بیتفاوت بگذرد، ایستاده بود تا مطمئن شود دشمن اسیر، تشنه نمیماند.
این همان فرماندهای بود که در مرحله پایانی عملیات بیتالمقدس، وقتی یک افسر عراقی را آوردند، نقشه را روی زمین پهن کرد و موقعیت را نشانش داد. بعد گفت:«آزادت میکنم بروی. به رفقایت بگو راه فراری نیست. تسلیم شوند، کاری با آنها نداریم.»
دستهایش را باز کرد. اسیر رفت. لحظاتی بعد، همان افسر از سمت خرمشهر برگشت. پشت سرش صدها سرباز با زیرپیراهنهای سفید که بالای سر تکان میدادند. نزدیک هفتصد نفر تسلیم شدند. بدون شلیک حتی یک گلوله اضافه؛ قدرت اخلاق، گاهی از گردان زرهی هم مؤثرتر است.

همان غذایی که به بسیجی میدهید، برای فرمانده هم بیاورید
حاج حسین در پشت جبهه هم همان بود که در خط مقدم، تابستان ۱۳۶۳، جلسه مشترکی با فرماندهان لشکر ۲۱ حمزه برگزار شد. آن روز ناهار رزمندهها نان و پنیر و فالوده گرمک بود،گفتند: امروز مهمان داریم، غذای بهتری تهیه کنیم، حاج حسین گفت:«همان غذایی که به بسیجی میدهید، برای فرمانده هم بیاورید.»
او تفاوتی میان خود و نیروهایش قائل نبود. لباسش همان لباس خاکی بچهها بود. سفرهاش همان سفره ساده رزمندهها، روزی هم در مسیر کرمانشاه، وقتی همراه چند فرمانده از جمله مهدی زینالدین توقف کردند و کباب خوردند، بعد از غذا گفت:«دُنگتان را بدهید.»
خندیدند. اما او جدی بود. گفت:«امروز غذای پادگان چلوخورش است. من اجازه ندارم از بیتالمال کباب بخورم.»؛ فرماندهای که در اوج جنگ، حساب یک وعده غذا را هم از خودش جدا نمیکرد.
وقتی چند گروهان از لشکرش برای همکاری به یگان ارتش منتقل شدند و نحوه توزیع غذا باعث ناراحتی نیروها شد، به محض شنیدن گزارش دستور داد تدارکاتشان دوباره با لشکر امام حسین(ع) باشد. حتی برای استحمامشان برنامه ترابری گذاشت؛ او دلش برای رزمنده میتپید.

به گزارش ایمنا، هشتم اسفند، سالروز شهادت مردی است که فرمانده بود، اما میان نیروهایش زندگی میکرد، جلوتر از خطر میایستاد، پیش از نیروهایش نمیخورد و حتی در برابر دشمن، انسانیت را زمین نمیگذاشت، نامش حاجحسین خرازی بود، فرماندهای که دلها را فتح کرد.
فرمانده دوست داشتنی لشکر مقدس امام حسین(ع) مصداق بارز کلامی است که سردار شهید حاج قاسم سلیمانی درباره بزرگمردان این سرزمین بر زمین جاری کرده است:««ما شخصیتهایمان را که از دست میدهیم! بعد متوجه ارزششان و آن والا بودنشان میشویم اینها در هر ۱۰۰ سالی، ۵۰۰ سالی، یکبار متولد میشوند، سالهای طولانی، قرنها باید بگذرد که این زمین و این عالم خلقت یکی مثل او تربیت کند، یکی کسی مثل او متولد شود، اینها مثلشان به سادگی پیدا نمیشود، اینها وقتی میروند یک خلأ هست، درست است اینها یک هدف بزرگ را محقق میکنند، یک پیروزی بزرگ را برای ما به ارمغان میآورند، اما واقعاً این خلأ آنها غیرقابل جبران است، مثل مالکاشتر برای امیرالمومنین (ع)»



نظر شما