به گزارش خبرگزاری ایمنا، سوم اسفند ۱۲۹۹، روزی بود که یک سرباز قزاق با چکمههای انگلیسی از دل برف و سرمای قزوین به قصد تصرف تهران حرکت کرد تا نهتنها تهران که سرنوشت یک ملت را برای نیم قرن دگرگون سازد.
از دل روستایی در سوادکوه تا ارگ پادشاهی
در سال ۱۲۵۶ خورشیدی، در روستای کوچک آلاشت از توابع سوادکوه مازندران، پسری در خانوادهای فقیر و روستایی به دنیا آمد که قرار بود روزی خود را پادشاه ایران بنامد. نامش را «رضا» گذاشتند، اما کسی نمیدانست که این کودک که سواد خواندن و نوشتن نداشت، روزی با انگشتان نظامیاش سرنوشت کشوری را رقم خواهد زد.
او در نوجوانی به خدمت نظام درآمد و در همان سالها به «رضا پالانی» شهرت یافت. بعدها با ورود به بریگارد قزاق، ابتدا «رضا میرپنج» شد و سپس با یک کودتای طراحیشده توسط انگلیس، خود را «رضاخان سردار سپه» و درنهایت «رضا شاه پهلوی» نامید.
اما جالب اینجاست که حتی فامیل «پهلوی» هم دزدیده شده بود! رضاخان برای آنکه به خود رنگ و لعاب اشرافی و باستانی بدهد، فامیل «پهلوی» را که متعلق به «محمود پهلوی» بود، به نام خود زد و محمود پهلوی را مجبور به تغییر فامیل خود کرد، محمود پهلوی هم در اعتراض به این حرکت فامیلش را هم محمود انتخاب کرد تا حتی نام این نویسنده بزرگ ایرانی تبدیل به اعتراضی به دیکتاتوری پهلوی شود: «محمود محمود»؛ رضا میرپنج همانطور که تاج و تخت را از قاجارها دزدید، یک نام را هم از یک خاندان دیگر دزدید.

شبی که قرارداد ۱۹۱۹ نتیجه نداد!
پس از جنگ جهانی اول، انگلیس که تا خرخره در ایران نفوذ کرده بود، تلاش کرد با قرارداد ۱۹۱۹ ایران را به مستعمره خود تبدیل کند. اما مخالفت مردم و علما این قرارداد را پاره کرد. اینجا بود که لندن نقشه تازهای کشید: روی کار آوردن یک دیکتاتور نظامی و دستنشانده.
ژنرال آیرونساید، فرمانده نیروهای انگلیسی در ایران، مأمور شد نقشه را اجرا کند. او در خاطراتش نوشت: «یک دیکتاتور نظامی میتواند مشکلات ایران را حل کند و ما راحت میتوانیم نیروهایمان را بیرون بکشیم.»
آیرونساید در قزوین با افسری به نام رضاخان ملاقات کرد. کلنل اسمایت که رابط بود، این افسر قزاق را معرفی کرد. رضاخان در آن روزها آنچنان از تب مالاریا میلرزید که بهزحمت میتوانست روی پا بایستد، اما تشنه قدرت بود و پیشنهاد را پذیرفت.
کودتا با پول بانک شاهنشاهی
سحرگاه سوم اسفند ۱۲۹۹، ۱۵۰۰ قزاق به فرماندهی رضاخان وارد تهران شدند. نکته جالب: این قزاقها هر کدام پنج تومان از انگلیسیها گرفته بودند و لباسهایی که پوشیده بودند از جنس پارچههای انگلیسی بود!
سیدضیاءالدین طباطبایی که روزنامهاش «رعد» در طول جنگ از انگلیس حمایت کرده بود، بهعنوان نخستوزیر منصوب شد و رضاخان با لقب سردار سپه به وزارت جنگ رسید. احمدشاه قاجار که در کاخ خود در محاصره کودتاچیان بود، چارهای جز تن دادن نداشت.
جالبتر اینکه، وقتی رضاخان در جمع یارانش گفت «خداوند مرا برانگیزانده تا کارها را درست کنم!»، بعدها در خلوت به سیدضیاء اعتراف کرد: «به خدا قسم من همچو فکری نداشتم، بیاختیار به زبانم آمد!»

رضا پالانی که شاه ایران شد
رضاخان که تا همین دیروز با نام «رضا پالانی» شناخته میشد و در میان روستاییان بود، اکنون خود را «رضاشاه پهلوی» مینامید. نه سواد چندانی داشت، نه نسبتی با خاندانهای اشرافی. تنها برگ برندهاش چکمههای نظامی و حمایت سفارت انگلیس بود.
او در طول ۱۶ سال سلطنتش:
· با مشت آهنین مخالفان را خفه کرد.
· مجلس را به محل تأیید فرامین خود تبدیل کرد.
· آیتالله مدرس را به شهادت رساند.
· مردم بیدفاع مسجد گوهرشاد را به رگبار بست.
· شاعرانی همچون فرخی یزدی و میرزاده عشقی را به قتل رساند.
· و کمالالملک نقاش بزرگ ایران را به بیابانهای نیشابور تبعید کرد.
اما پشت این چهره خشن، یک شخص هراسان در برابر بیگانگان وجود داشت.

قراردادهای ذلتبار و واگذاری خاک ایران
رضاشاه در قرارداد سعدآباد ۱۹۳۷، بخشی از اروندرود را به عراق واگذار کرد؛ همان چیزی که بعدها بهانهای برای جنگ ۸ ساله شد.
او آرارات کوچک را به ترکیه داد تا امروز اردوغان برای رسیدن به آرزوهای عثمانیگری از آن نقطه استفاده کند. دشت ناامید در سیستان را از دست داد، قصبه فیروزه و مناطق شمال اترک را به شوروی هدیه کرد و حتی تخت جمشید را به باستانشناسان آمریکایی سپرد تا آثار تاریخی ایران را غارت کنند.
او بیش از ۲۰۰۰ روستا را به نام خود مصادره کرد و بزرگترین زمیندار ایران شد، درحالیکه روستاییان بیزمین در فقر دست و پا میزدند.
مقاومت چند ساعته ارتش
اما قشون متحدالشکلی که با هزینه میلیونها تومان ساخته بود، وقتی در شهریور ۱۳۲۰ متفقین به ایران حمله کردند، دوام نیاورد. ارتش رضاشاه در عرض چند ساعت فروپاشید! همان کسی که خود را «قدرتمندترین مرد ایران» مینامید، در بیستوپنجم شهریور ۱۳۲۰ استعفا داد و سوار کشتی انگلیسی «بندرا» شد تا برای همیشه از ایران برود.

تبعید در اوج ذلت
کسی که با چکمههای انگلیسی سوار بر اسب به تهران آمد، حالا با همان چکمهها سوار بر کشتی انگلیسی از ایران فرار میکرد. انگلیسیها که روزی او را به قدرت رساندند، اکنون به راحتی کنارش گذاشتند. رضاشاه ابتدا به جزیره موریس و سپس به ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی تبعید شد. وی در چهارم مرداد ۱۳۲۳، در غربت و تنهایی، در همان جایی که دشمنانش برایش انتخاب کرده بودند، جان داد.
کسی که میخواست «پدر ایران مدرن» باشد، در نهایت تبدیل شد به پیرمردی شکستخورده و منزوی در تبعید.
از رضاخان سوادکوهی تا رضا پهلوی؛ تکرار تاریخ با بازیگران جدید
امروز رسانههای وابسته تلاش میکنند چهرهای مقتدر از رضاشاه نشان دهند. کسی که با یک کودتای انگلیسی بر سر کار آمد، مردمش را کشت، خاک کشور را فروخت و در نهایت با ذلت از ایران گریخت. اما حالا نوبت نوه اوست.
رضا پهلوی که نام پدربزرگش را یدک میکشد، حتی نمیتواند اقتدار پوشالی پدربزرگش را هم به دروغ برای خودش جعل کند. همانها که روزی رضاشاه را نشاندند روی تخت و روزی دیگر تبعیدش کردند، امروز نوادگانش را تبدیل به پیادههای سوخته بازیهای سیاسی کردهاند.

مردم قضاوت کردند
اما مردم ایران، آنهایی که روزگار قحطی، سرکوب و فساد و وابستگی را دیدهاند، خوب میدانند که سلسله پهلوی نه از بطن این ملت برخاسته بود و نه برای این ملت ماند. سلسلهای که با کودتای اجنبی بر سر کار آمد و با نوکری اجنبی به پایان رسید.
مردم ایران در بهمن سال ۵۷ قضاوت نهایی را کردند. آنها نشان دادند که تاب تحمل سلسلهای را ندارند که در برابر بیگانه کرنش میکند، استقلال ندارد، فاسد است و به مردمش ظلم روا میدارد.
امروز با وجود همه تلاشهای رسانهای برای بازسازی چهره پهلویها، حقیقت آنچنان عیان است که حتی خریداران تازهاش هم از کنار آن عبور میکنند. چرا؟ چون ملت ایران به خوبی میداند که:
· کسی که با کودتای انگلیسی سر کار آمد، ذلیلانه توسط همان انگلیسیها تبعید شد.
· کسی که ادعای باستانگرایی داشت، خاک ایران را به همسایگان بخشید.
· کسی که خود را ناجی ایران مینامید، بیش از ۲۰۰۰ روستا را به نام خود زد.
· کسی که دم از اقتدار میزد، در برابر اجنبی حتی یک روز هم مقاومت نکرد.
تاریخ با دلار بازنویسی نمیشود
تاریخ را نمیتوان با میلیونها دلار بودجه تبلیغاتی بازنویسی کرد. آنهایی که امروز برای احیای نام پهلوی تلاش میکنند، یادشان رفته که ملت ایران هنوز زخمهای آن دوران را بر تن دارد. مردم خوب به یاد دارند که کودتای ۳ اسفند نه یک قیام مردمی که یک پروژه تمامعیار استعماری بود که با تبعید ذلیلانه بنیانگذارش و فرار فرزندش از ایران به پایان رسید. عاقبتِ کسی که بر مرکب اجنبی سوار شود، جز لگد شدن از سوی همان اجنبی نیست.




نظر شما