به گزارش خبرگزاری ایمنا، چهل روز زمان کمی نیست؛ نه آنقدر کوتاه که اندوه در هیاهوی روزمرگی گم شود، نه آنقدر بلند که دلها به نبودن عادت کنند. چهل روز، قدر عبور یک بهتِ سنگین است؛ قدر فهمیدن این حقیقت که بعضی صداها دیگر از اتاقی بلند نمیشود که بعضی شمارهها دیگر پاسخ داده نمیشود که بعضی قدمها برای همیشه پشت در ماندهاند.
چهل روز، زمان آرام گرفتن اشکهای ناگهانی نیست؛ شاید زمان تبدیل بغضهای بلند به سکوتهای عمیق باشد، زمانی که آدمها یاد میگیرند دلتنگی را در دل خود تا کنند و با لبخندی کمرنگ، زندگی را ادامه دهند.
چهل روز، یعنی خانه شکل تازهای از سکوت را تجربه کرده؛ سکوتی که نه خالی است و نه آرام، سکوتی که پر از خاطره قدمها، خندهها و صداهایی است که هنوز در دیوارها میپیچد.
چهل روز، یعنی قاب عکسها دیگر غریبه نیستند، کنارشان شمعی روشن شده، دستی هر روز گرد و غبارشان را میگیرد و نگاهها یاد گرفتهاند که باید از این به بعد با عکس درد و دل کنند.
چهل روز، یعنی زمان از شوک عبور کرده و به دلتنگی رسیده است؛ دلتنگیای آرام، عمیق و ماندگار که نه فریاد میزند و نه تمام میشود، فقط در لابهلای لحظههای ساده روز خودش را یادآوری میکند.
چهل روز گذشته است، اما نبودن هنوز تازه است؛ مثل زخمی که دردش آرامتر شده اما هنوز با هر خاطرهای میتپد. چهل روز گذشته و زندگی دوباره راه افتاده،
اما در دل خیلیها زمان ایستاده است؛ در آخرین نگاه، در آخرین خداحافظی، در لحظهای که کسی رفت و جهان برای چند ثانیه برای همیشه تغییر کرد.

چهل روز از شهادت اسماعیل حلاجی گذشته است؛ اسماعیلی که به قول دوستش از آن آدمهایی بود که حضورش آرامش میآورد؛ جوانی که بیسروصدا بار کارهای روی زمینمانده را برمیداشت و هیچوقت منتظر حرف کسی نمیماند.
دوستانش میگفتند وقتی اسماعیل بود، دلشان قرص بود؛ میدانستند کار به سرانجام میرسد. همان روحیه خستگیناپذیر و اخلاص سادهاش بود که از او تکیهگاهی برای اطرافیان ساخته بود؛ حضوری که حالا جای خالیاش بیشتر از همیشه حس میشود.
چهل روز از شهادت مصطفی علیخانی گذشته است؛ جوانی بیست و چهارسالهای که چهار ماه از ازدواجش گذشته بود.
شهادت جوانی که مردانگی را در سکوت معنا میکرد. سالها برای رسیدن به آرزوی پاسداری صبر کرد و وقتی فرصت خدمت پیش آمد، داوطلبانه به میدان رفت. نجابت و وقارش میان همسنوسالانش زبانزد بود و شجاعتش بیهیاهو؛ همان روحیهای که نشان میداد برای او امنیت مردم فقط یک وظیفه نبود، بخشی از باورش بود، باوری که تا ای جان برایش ایستاد.

چهل روز از شهادت سجاد ذبیحی گذشت.
شهیدی که شاید سوزناکترین تصویر از او، همان صندلی خالی آزمون دکتری باشد؛ جایی که قاب عکسش به جای خودش نشست و نشان داد بعضی آدمها مسیر علم و عمل را آنقدر درهم میآمیزند که پایان راهشان، خودِ معنا میشود. او همیشه «شاگرد اول» بود؛ هم در کلاس درس. روایت سجاد، روایت انسانی است که فرصتهای زندگی را وقف دیگران کرد و سرانجام، رؤیایی را که سالها در دل داشت، در خیابانهای شهر خودش به آغوش کشید؛ گویی آخرین درسش را با تمام زندگیاش نوشت.

چهل روز از شهادت علی رمضانی گذشت.
جوانی بیستساله که تازه از سربازی برگشته بود و آرزوهایش هنوز بوی زندگی میداد، اما سرنوشت، مسیر دیگری برایش نوشته بود. مادرش میگفت همیشه از او میخواسته برای شهادتش دعا کند؛ حالا هر هفته کنار مزاری مینشیند که هم داغ است و هم غرور. روایت علی، روایت جوانی است که بیهیاهو از دل یک شب پرهیاهو عبور کرد و به رؤیایی رسید که سالها در دل داشت، و در دل مادرش، برای همیشه زنده ماند.
چهل روز از شهادت سید علی خشوعی گذشت.
شهیدی که در لحظه عقد آرام در گوش همسرش گفته بود برایش دعای شهادت کند. میان آرزوی زندگی و ایمان به راهی که انتخاب کرده بود، تعادلی عجیب داشت؛ مردی که میخواست کنار خانواده بماند، اما آماده بود جانش را برای امنیت دیگران بدهد. پس از رفتنش، انگشتری که نشانه پیوندشان بود، به نمادی از تمام خاطرات مشترک تبدیل شد؛ یادگاری کوچک از عشقی بزرگ که حالا در نبود او، معنایی عمیقتر پیدا کرده است. روایت سید علی، روایت مردی است که زندگی سادهاش، عشقش به خانواده و حس مسئولیتش درهم تنیده بود و نشان داد گاهی قهرمانها همانهایی هستند که بیهیاهو، فقط به عهدشان وفادار میمانند.
چهل روز از شهادت آنیلا ابوطالبیان گذشت.
دخترک معصوم ۸ سالهای که برای تروریست های کف خیابان فرقی نداشت تنها کودکی است که به خیال یک روز عادی، همراه خانواده برای خرید بیرون آمده. کودکی که گرمای خونش هنوز بر دستان مادربزرگ و داغ از دست رفتنش در دل خانواده و دوستانش باقی است.

چهل روز از شهادت همه انسانهایی گذشت که چهل روز پیش طعمه ناجوانمردی شدند؛ همانهایی که پیر انقلاب ما درباره آنها گفتند: «دایره جان باختگان و شهدای ما در فتنه دیماه وسیع است. به غیر از سردستهها و فتنهگران، همه فرزندان ما هستند. ما داغدار و عزادار خونهای ریخته شده هستیم.»
نزدیک به سه هزار جان از دست رفتند، چه خانوادهها که عزادار شدند، چه گلها که پر پر شدند و چه جوانانی که از میانمان رفتند؛ شاید بهترین نام برای این شهدا، شهدای روز سیزدهم باشد، روز سیزدهم پس از جنگ ۱۲ روزه؛ اینها به دست همان کسانی شهید شدند که دوازده روز در خرداد و تیر همین سال، آتششان به مرد و زن این مرز و بوم رحم نکرد؛ پس از شکست در آن جنگ، پس از گذشت چند ماه دست به جنایتی وحشتناک تر زدند و دست نشاندههایشان در کشور را علیه مردم شوراندند. ما داغدار و عزاداریم. داغدار تک تک جان های عزیزی که میتوانستند بخشی از آینده این مرز و بوم باشند، حالا اما تنشان در میان خاک سرد آرام گرفته است.
آری امروز چهلم شهدای روز سیزدهم جنگ است.
اما ما ایستادهایم، پر امید، پر توان، با نگاه به آیندهای روشن؛ ما نزدیک قلهایم و تا اینجا با شهدا آمدهایم و از این به بعد با یاد آنها ادامه خواهیم داد.



نظر شما