به گزارش خبرگزاری ایمنا، صبح بعد از بیدار شدن به عادت همیشگی سری به فضای مجازی میزنم، صفحه جواد قارایی باز میشود، خودش گفته اولین بار است که میخواهد به راهپیمایی ۲۲ بهمن بیاید؛ نوشته امسال فرق میکند. بعد از آن پیامهای واکنش مردم را گذاشته که خیلیها نوشتهاند آنها هم مثل او هستند، یکی گفته شاید اولین سال بعد از سالهای مدرسه است که تصمیم گرفته راهپیمایی بیاید. انگار یک قرار نانوشته میان آدمها بسته شده باشد.
یک ساعت به مراسم مانده که راه میافتیم، از پنجره ماشین که بیرون را نگاه میکنم، خیابان هم همین را نشان میدهد. شهر زودتر از همیشه بیدار شده. ماشینها در ترافیک ماندهاند، اما کسی بیحوصله نیست. یک ساعت مانده به شروع رسمی راهپیمایی، آنقدر شلوغ میشود که میفهمیم با ماشین جلو رفتن فایدهای ندارد. تصمیم میگیریم برگردیم و ادامه مسیر را با مترو برویم.
دمِ ورودی ایستگاه کمی معطل میشویم. جمعیت فشرده است. پلهبرقیها بیوقفه آدمها را پایین میبرند. داخل واگن جایی برای نشستن نیست؛ دستگیره را میگیرم و میان جمعیت میایستم. چهرهها متفاوتاند، اما در نگاهها یک تصمیم مشترک موج میزند.
دروغ چرا، من هم تا حالا این ساعت از روز به راهپیمایی نرفته بودم. هر سال جزو همانهایی بودم که دیر راه میافتادند و وقتی جمعیت به اوج رسیده بود، تازه وارد میدان میشدند. اما امسال فرق میکند.
امسال فرق میکند چون عدهای فکر کردند عاشقان انقلاب کم شدهاند. خیال کردند شور آن فروکش کرده، برای همین خیلیها اول وقت آمدهاند؛ آمدهاند تا خلافش را ثابت کنند. آمدهاند تا نشان بدهند این جمع هنوز ایستاده است. آمدهاند تا چشم بد اجنبی را دور کنند؛ تا بگویند این خانه هنوز صاحب دارد.
از مترو که بیرون میآیم و وارد خیابان سپه میشوم، صداها بلندتر است، پرچمها باز شدهاند. همانجا چشمم به کودکانی میافتد که با صورتهای سرخ از سرما و هیجان، پرچم وطن را در دست گرفتهاند. از ذوق جشن انقلاب، چشمهایشان برق میزند. پرچم را با شوق تکان میدهند؛ از سرِ شادیِ جشن انقلاب.
میان آن همه جمعیت، حس میکنم امسال فقط یک حضور معمولی نیست. یک پاسخ است؛ پاسخی آرام اما پررنگ. و من که همیشه دیر میرسیدم، اینبار از اول مسیر ایستادهام؛ میان مردمی که آمدهاند بگویند هنوز هستند.
مرگ بر آمریکا فریاد بلند امروز است، تا گوش کر و چشم کور اجنبی بشنود و ببیند که وطنفروشی در خون ما ایرانیها نیست، وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟! خدا کند که بمیرم وطنفروش نباشم!
شعار جمعیت یکصدا در خیابان سپه میپیچد: «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده…» صدا آنقدر بلند است که از میان درختهای درهم تنیده خیابان بالا میرود و در آسمان سرد بهمن مینشیند. موج جمعیت با هر مصرع جلو میآید؛ هماهنگ، کوبنده، بیتردید.
به خانمی که کنارم راه میرود و سردمدار شعار دادن اطرافیانم است، میگویم امسال عجیب شلوغ شده، در این بیست و چند سالی که راهپیمایی را به چشم دیدم، چنین جمعیتی ندیده بودم، پاسخ میدهد که خب معلوم است، این مردم به فراخوان رهبر و مقتدایشان آمدهاند؛ آمدهاند تا نشان دهند پیوندشان با آرمانهایشان گسستنی نیست. آمدهاند تا دشمن را مأیوس کنند؛ تا بگویند خیال خلوت شدن این میدان، خیالی خام بوده است.
میان موج جمعیت، چشمم به خانم میانسالی میافتد که با زحمت، دستنوشتهای را بالای سرش نگه داشته است. فشار جمعیت زیاد است و هر چند لحظه دستش پایین میآید، اما دوباره با سماجت بالا میبردش؛ انگار نمیخواهد حتی یک ثانیه پیامش دیده نشود.
نزدیکتر میشوم و میگویم اگر اجازه بدهد از پلاکاردش عکس بگیرم. لبخند کوتاهی میزند و بیمعطلی جواب میدهد: «من اصلاً آمدم که شماها عکس بگیرید. آمدم که صدایم برسد؛ هم به دشمن، هم به مسئولانی که قدر این مردم را نمیدانند.»
نگاهم میافتد به نوشتهی روی مقوا؛ با خطی درشت نوشته:
«ما آمدیم دشمن را مأیوس کنیم؛ مسئولین، شما هم ما را مأیوس نکنید.»

حرفش را ادامه میدهد؛ صدایش در همهمه گم میشود اما عزمش نه. میگوید: «ما همیشه گوشبهفرمان آقایمان هستیم. امروز هم آمدیم تا به فرمانش عمل کنیم. این حضور، کمترین کاریست که از دستمان برمیآید.»
دستش هنوز بالا است. جمعیت او را هل میدهد، اما نوشتهاش پایین نمیآید. در آن لحظه، احساس میکنم این راهپیمایی فقط فریاد علیه دشمن نیست؛ مطالبهای هم هست از درون. مردمی که هم ایستادگیشان را نشان میدهند، هم انتظارشان را. هم وفاداریشان را فریاد میزنند، هم امیدشان را مطالبه میکنند.
این خبر درحال تکمیل است...



نظر شما