پسرم بلند پرواز بود، آرزوی شهادت داشت

شهید علی رمضانی در هجدهم دی مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد و به شهادت می‌رسد و مادر، با همه دلتنگی‌اش، اکنون هر هفته می‌آید و کنار مزاری می‌نشیند که برایش هم داغ است و هم افتخار؛ اکنون مادر از افتخارش می‌گوید، بلند پروازی و آرزوی شهادت پسرش.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، عصر جمعه به گلستان شهدا می‌روم، همچون همیشه شلوغ است، هرچه هوا تاریک‌تر می‌شود، جمعیت بیشتر می‌شود، مزار شهدای دفاع مقدس شاید یکی در میان چند نفر نشسته است، هرچه به انتهای گلستان نزدیک می‌شوم، شلوغ‌تر می‌شود، قطعه مدافعان حرم همچنان پرشور است و داغ خانواده شهدا همچنان تازه است، آن طرف‌تر قطعه شهدای جنگ دوازده‌روزه است و پشتش قطعه شهدای امنیت که خونشان هنوز تازه است، چه رسد به داغشان.

قطعه شهدای اخیر هم همه است، شلوغ و پر هیاهو؛ همچنان خانواده‌ها با چشمانی خیس بر مزار عزیزانشان حاضر می‌شوند، هنوز هم باورشان نشده که یک شب جوانشان مثل دسته گل از خانه بیرون رفت و دیگر بازنگشت، هنوز باورشان نمی‌شود که عزیز خانه‌شان یک شبه پر پر شده است.

دختر که فرزند شهید می‌شود، زود بزرگ می‌شود، زن که مادر شهید شود، زود مو سپید می‌کند و مرد که پدر شهید می‌شود، کمرش زودتر خم می‌شود؛ همه این شواهد در مردان، زنان و حتی کودکانی که لابه‌لای مزار شهدای اخیر نشسته‌اند به خوبی پیداست؛ هنوز هم رنگ صورت‌ها رو به زردی است؛ هم‌چنان چشم‌ها تر است و لباس‌ها مشکی.

سر هر مزار چندین نفر نشسته یا ایستاده‌، زیر لب با عزیز از دست رفته‌شان صحبت می‌کنند؛ در میان عکس‌ها، عکس جوانی چشمم را می‌گیرد؛ اسمش مانند سایر شهدا نام آشنا نیست، لباس تنش هم نشان می‌دهد که نظامی نبوده است؛ از افرادی که ایستاده‌اند سراغ صاحب عزا را می‌گیرم، مادرش را به من نشان می‌دهند؛ مادر جوان است، جوانش بیشتر از بیست سال ندارد، اما صورتش چروک افتاده، چروک‌هایش تازه است، چروک‌های صورتش به یک ماه هم نمی‌رسد، بغض گلویش را ول نکرده و صدایش هنوز هم گرفته است.

از پسرش می‌پرسم، شهید علی رمضانی، عکسش نشان از جوانی رشید و رعنا می‌دهد و صحبت‌های مادر تایید می‌کند گمانه‌هایم را. می‌گوید پسرش بیست سال بیشتر نداشته است، تازه از سربازی آمده بوده و آن شب سر کار بوده است، شب هجدهم دی. کارش تا پس از ده شب طول کشیده است، قبل از حادثه مادر با پسرش تلفنی صحبت کرده بوده و قرار بوده است که تا چند دقیقه بعد در خانه باشد، اما نیامده است، مادر دلش به شور می‌افتد، بی‌تاب می‌شود، بی‌قرار می‌شود، طاقتش تاب می‌شود، پسرش نمی‌آید، با دوستان پسرش تماس می‌گیرد، بی‌خبر بودند؛ اما برای دل مادر بی‌قرار به‌دنبال خبری از پسر در شهر راه می‌افتند، پسر را پیدا می‌کنند، در بیمارستان. مادر به بیمارستان می‌رود.

مادر شهید می‌گوید که پسرش را در بیمارستان دیده است، گلوله از پشت سرش وارد شده و از زیر چشمش بیرون آمده بوده، اما هنوز جان در بدن داشته است؛ مادر با بغض می‌گوید در بیمارستان که پسرش را بغل کرده، هنوز تنش گرم بوده و هرچند بی‌رمق، اما نفسی در سینه داشته است؛ اما وخامت حال و زهر گلوله او را از پای درآورده است.

صدای مادر شهید رمضانی می‌لرزد، مانند آخرین لحظات زندگی پسرش بی‌رمق است، اما از پسرش می‌گوید، با همان صدای لرزان؛ می‌گوید که پسرش آرزوی شهادت داشته و همیشه از مادرش می‌خواسته که برای شهادتش دعا کند؛ می‌گوید که در دوران سربازی همه آنچه می‌خواسته شهادت بوده است.

مادر از نقل مسئولان بنیاد شهید و آن‌هایی که پیکر پسرش را دیده بودند، می‌گوید که پیکر پسرش پس از یک هفته هم‌چنان سالم بوده و بوی گلاب می‌داده است، پیکر پسر بیست ساله‌ای که در هیاهوی این روزها آرزویش شهادت بوده است.

مادرش می‌گوید: دلم نمی‌آمد برای شهادتش دعا کنم، از سربازی سالم برگشت، اما فکر نمی‌کردم این اتفاق سر کوچه خودمان برایش رخ دهد.

و مادر، با همه دلتنگی‌اش، اکنون هر هفته می‌آید و کنار مزاری می‌نشیند که برایش هم داغ است و هم افتخار؛ داغِ پسری که یک‌شبه رفت و افتخارِ جوانی که انتهای مسیرش، همان شد که میخواست. گلستان شهدا شلوغ است، اشک‌ها تازه‌اند و دل‌ها هنوز داغ را باور نکرده‌اند، اما نام علی رمضانی، مانند بسیاری از نام‌های دیگر این قطعه، آرام‌آرام با خاک آشنا می‌شود و در دل‌ها ریشه می‌دواند. شاید مادر نتوانست برای شهادت پسرش دعا کند، اما حالا خوب می‌داند که پسرش بی‌صدا نرفت؛ او ماند، در نگاه‌های خیس، در زمزمه‌های کنار مزار، و در قصه‌هایی که هر بار گفته می‌شوند تا یادمان نرود بعضی رفتن‌ها، ماندگارترین حضور است.

کد خبر 945888

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.