به گزارش خبرگزاری ایمنا از فارس، دو سال پیش و در شبی آکنده از اخلاص و آرامش، جوانی مؤمن به همراه دوستش در برابر گنبد طلایی حضرت ابوالفضل (ع) نشسته بود، جایی که دلها نرم میشود و آرزوها رنگ صداقت میگیرد.
حجتالاسلام علیرضا حقی، طلبهای که سادهزیستی و اخلاصش زبانزد دوستان و آشنایان بود، همانجا زیر لب آرزویی را زمزمه کرد که تنها دلهای بزرگ و بیادعا جرئت گفتنش را دارند؛ آرزوی شهادت. شاید آن لحظه هیچکس نمیدانست که این زمزمه آرام، مقدمه روایتی خواهد شد که امروز نام او را در کنار شهیدان امنیت این سرزمین قرار میدهد.
علیرضا حقی سالها با عشق به اهلبیت (ع) زندگی کرده بود، عشقی که تنها در کلمات خلاصه نمیشد، بلکه در رفتار، در انتخابها و در مسیر زندگیاش نیز هویدا بود، دوستانش میگویند هر سال در ایام فاطمیه و اربعین، بیهیچ تردیدی راهی کربلا میشد گویا دلش تنها در کنار حرم سیدالشهدا آرام میگرفت.
این ارادت عمیق، روح او را چنان قوی کرده بود که توانست از دلبستگیهای بزرگ زندگیاش دل بکند؛ از پدر و مادری که به او تکیه داشتند، از همسر جوانی که شریک روزهای سخت و آسانش بود و از دو دختر کوچکی که هنوز معنای نبودن پدر را نمیدانند.

اما سرنوشت، گاهی مسیر آرزوها را از جایی آغاز میکند که کسی انتظارش را ندارد و در روزهای ناآرامی اخیر درست در قلب شهر شیراز و در چهارراه ادبیات شیراز جایی که مردم هر روز از کنار آن عبور میکنند، او به طرز ناجوانمردانه هدف تیراندازی مستقیم ترورسیتهای صهیونی آمریکایی قرار گرفت.
گلولهای جنگی که از پشت شلیک شد و از شدت نزدیکی از سینهاش خارج شد، این تیر ناجوانمردانه پیش از آنکه فرصت انتقال به بیمارستان فراهم شود، جان او را از زمین گرفت و به آسمان سپرد، به همان آرزویی که سالها در دل میپروراند.
روحیه جهادی در وجود علیرضا حقی تنها در روزهای سخت و میدانهای خطر دیده نمیشد؛ او سالها پیش از شهادتش جهاد را در زندگی روزمرهاش معنا کرده بود.
حجت الاسلام ولدان، مدیرکل سازمان تبلیغات اسلامی فارس میگوید: یکی از جلوههای روشن این روحیه، راهاندازی «سهشنبههای مهدوی» در ۷۰ روستا بود، برنامهای که با عشق و باور عمیق به امام زمان (ع) هر هفته برگزار میکرد.
وی اضافه میکند: در این جلسات و با همان صدای آرام و چهره مهربانش برای جوانها و نوجوانها از امید، انتظار، اخلاق و سبک زندگی مهدوی میگفت، از اینکه چگونه میشود در همین زندگی ساده و معمولی، سرباز امام زمان بود.
این شهید سهشنبهها را نه یک جلسه معمولی، بلکه فرصتی برای ساختن دلها میدانست؛ گاهی در مسجد، گاهی در خانههای مردم و گاهی حتی در فضای باز محله، جمعی از جوانها دورش حلقه میزدند و او با حوصله و صمیمیت برایشان از معرفت، مسئولیت اجتماعی، کمک به نیازمندان و معنای واقعی انتظار سخن میگفت.
بسیاری از کسانی که در این جلسات شرکت میکردند، بعدها گفتند که علیرضا حقی تنها یک طلبه نبود؛ یک الگو بود، یک برادر بزرگتر که با عملش و کلامش درس میداد.

سهشنبههای مهدوی برای او یک برنامه هفتگی نبود؛ یک جهاد نرم بود، جهادی که در آن به جای سلاح از محبت استفاده میکرد و به جای شعار، از رفتار. او باور داشت که تربیت دلها و روشنکردن ذهنها، همان اندازه ارزش دارد که ایستادن در برابر خطر.
شاید همین روحیه جهادی و تربیت معنوی بود که بعدها در روزهای ناآرامی شهر، او را به مردی تبدیل کرد که بیهیچ تردیدی برای امنیت مردمش ایستاد و جانش را تقدیم کرد.
شهید حقی تنها در روزهای آرام شهر طلبهای درسخوان و آرام نبود؛ تابستانها که گرمای سوزان جنوب شرق کشور نفس را در سینه حبس میکرد، او راهی مناطق محروم سیستان میشد، جایی که آفتاب بیرحمانه بر زمین ترکخورده میتابید اما برای او، این سختیها نه مانع بلکه انگیزهای برای خدمت بیشتر بود.
در همان روستاهای دورافتاده با عشق و صبر به کودکان قرآن یاد میداد، بچهها دورش جمع میشدند با چشمهایی که برق امید داشت؛ چون میدانستند این طلبه جوان تنها معلمشان نیست، تکیهگاه مهربانی است که هر سال با وجود سختی راه، دوباره به سراغشان میآید.

اهالی روستا هنوز از تواضعش میگویند؛ از اینکه در گرمای طاقتفرسا، کنار مردم مینشست، از سفرههای سادهشان میخورد و با همان لبخند همیشگی، درد دلشان را گوش میداد.
حضور او در سیستان تنها یک مأموریت تابستانی نبود، بلکه بخشی از هویت و رسالتش بود، وی باور داشت که طلبه بودن به معنای رفتن به دل سختیها و نه ماندن در آسایش است؛ همین روحیه خدمتگزاری و قدمها را برای آموزش کودکان برداشته بود که بعدها در روزهای ناآرامی شهر نیز در وجودش زنده ماند، همان روحیهای که او را به مردی تبدیل کرد که امنیت مردم را بر آسایش خود ترجیح داد.
شاید سنگینترین سهم این داغ بر دوش مادری باشد که چشمش به عکس قابشده پسر میافتد، بیاختیار دست بر سینه میگذارد و زیر لب نامش را صدا میزند؛ گویا هنوز باور نکرده است که آن جوان آرام و مهربانی که همیشه با احترام در آستانه در میایستاد، دیگر بازنمیگردد.
اشکهایش بیاجازه میریزند، اشکهایی که نه از سر ضعف بلکه از داغی است که هیچ مادری تاب تحملش را ندارد.

دو دختر کوچک او، دخترانی که هنوز معنای «شهادت» را نمیدانند، اما غیبت پدر را با تمام وجود حس میکنند؛ هردو دختر تابوت پدر را در آغوش میگیرند، بیقراریشان خانه را پر کرده است، خانهای که روزی با خندههای پدر روشن میشد، حالا با صدای گریههای آرام و کودکانهشان میلرزد.
همسر شهید در بهت رفتن ناگهانی مردی است که ستون زندگیشان بود و با چشمانی که از گریه با تأکید بر ادامه راه همسرش میگوید: «فرزندانم را به شیوهای زینبی تربیت میکنم و با صلابت پای ارزشهای انقلاب میایستم، اگرچه مرد زندگیام و سایه سرم را از دست دادهام، اما امروز محکمتر و استوارتر از گذشته، مردانه پای انقلاب، فرزندانم، میهنم و رهبرم ایستادهام.»

این اشکها و بیقراریها تنها گوشهای از روایتی است که شهادت علیرضا حقی در دل یک خانواده بر جای گذاشته است، روایتی که نشان میدهد پشت هر نام شهید، دنیایی از عشق، دلتنگی و صبر پنهان است.
آری شهادت علیرضا حقی تنها پایان یک زندگی نیست؛ آغاز روایتی از ایمان، غیرت و وفاداری به عهدی است که در کنار حرم حضرت ابوالفضل بسته بود، او نه برای نام و نه برای دیده شدن بلکه برای امنیت مردمش ایستاد؛ برای آرامش شهری که در آن بزرگ شده بود و برای مردمی که بیصدا از او انتظار داشتند در لحظه خطر، کسی باشد که بایستد و او ایستاد، بیهیچ چشمداشتی، بیهیچ ادعایی.
امروز نام او در کنار شهیدانی قرار گرفته است که امنیت این سرزمین را با خون خود امضا کردهاند، یادش نهتنها در قاب عکسها بلکه در دلهایی زنده است که میدانند آرامش امروز، نتیجه ایستادگی مردانی است که در سکوت، جانشان را فدا کردند.



نظر شما