وقتی خون، وجدان یک شهر را بیدار می‌کند

بوی خاک تازه با عطر یاس و اشک در هم آمیخته است؛ نمازگزاران نه تنها برای نماز بلکه برای ادای دین آمده‌اند، دِین به جوانی که خونش را بر آستان مسجد بخشید و مادر چادر مشکی‌اش را پوشش او کرد.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از البرز، پیکر محمدجواد نوجه‌دهیان، آنقدر سبک به نظر می‌رسید که گویا می‌خواهد با اولین باد به آسمان برود و آنقدر سنگین که دل‌ها را از اندوه فرومی‌ریخت، او که دهه دوم زندگی‌اش را سپری می‌کرد، حالا پرچمدار شهیدان مسجد شده است.

هوا هنوز هم بوی ایستادگی می‌داد و بوی سوختگی کتاب‌های قرآن با عطر استقامت در هم آمیخته بود، چند قدم مانده به درِ مسجد شهرک بعثت، لک‌های تیره بر زمین خودنمایی می‌کرد. همانجا که دو هفته پیش، خون محمدجواد جوان بر زمین ریخت.

مردم محله با چشمانی خیس و گل‌هایی در دست، دور همان لکه ایستاده بودند، انگار می‌خواستند با نگاهشان، آن خون را دوباره به رگ‌های پاسدارشان بازگردانند. محمدجواد، پسر جوان شهرکی با نگاهی که همیشه آرامش عجیبی داشت.

مادرش خانم نوجه‌دهیان، کنار جای خون ایستاده و دستش را روی سینه‌اش فشرده بود. «داشتیم براش دختر پیدا می‌کردیم… تازه اول راه بود…» صدایش مثل صدای خشخش برگ‌های پاییزی بود «عاشق امام حسین (ع) بود و می‌گفت که مادر، آقا اباعبدالله تنها نبود، ما هستیم و حالا، حالا خودش رفته تا ثابت کند تنها نبوده است.» او عاشق مسجد بود و پایگاه بسیج، خانه دومش بود، دوستانش می‌گویند همیشه یک جلد قرآن کوچک، در جیبش داشت.

«جواد، آرام بود، اما اگر پای مسجد و قرآن در میان بود، همچون کوه هم می‌شد.» این را «حسین» همان فرمانده بسیجی که در شب حادثه به او زنگ زد، تعریف می‌کند.

وقتی خون، وجدان یک شهر را روشن می‌کند

صدایش می‌لرزد: «آن شب، خبر رسید که گروهی می‌خواهند مسجد بعثت را آتش بزنند و من به جواد زنگ زدم، فقط گفتم جواد، مسجد. حتی نگفتم بیا. نفسش در گوشی تلفن بالا آمد و گفت که الان می‌آیم. کاش من جای او رفته بودم.... کاش با او تماس نمی‌گرفتم»

او آمد، با دستان خالی و با قلبی که از عشق به خدا و اهل بیت لبریز بود. وقتی رسید، آتش، هوس سوزاندن درِ مسجد را در سر داشت. کتاب‌های دعا و قرآن، درون مسجد، بی‌پناه بودند. محمدجواد خودش را به درِ مسجد چسباند و ایستاد.

«چشم‌هایش را بسته بود و ذکر می‌گفت.» یکی از همسایه‌های مسن که شاهد ماجرا بوده است، اینطور می‌گوید. «مثل سدی ایستاده بود و فریاد می‌زد این خانه خداست! دست از قرآن بردارید!»

آشوبگران که در پشت ماسک و تاریکی پنهان شده بودند، طاقت این ایستادگی را نداشتند و گروهی از آن‌ها، پشت بام خانه‌های مجاور بودند. سنگی بزرگ برداشتند و از آن ارتفاع، محکم بر سر محمدجواد کوبیدند.

«صدای برخورد سنگ با سرش… مثل صدای شکستن دنیا بود.» دوستش حسین، اشکهایش را با پشت دست پاک می‌کند و ادامه میدهد: «خون فواره زد، اما جواد نیفتاد و هنوز ایستاده بود، دست‌هایش را به دیوار مسجد گرفت.»

اما سنگدلی، حد و مرز نمیشناسد. سنگ دوم و سوم هم از آسمان بارید و پیکر جوان محمدجواد، کم‌کم قدرت ایستادن را از دست داد، روی زمین غلتید، در آن لحظات هولناک دوستانش سعی کردند او را به مکانی امن منتقل کنند، اما باران سنگ حتی بر پیکر بیجانش هم ادامه داشت و نیروهای مردمی با دست خالی، کاری از پیش نمی‌بردند.

اینجا واقعیت تلخ‌تری بود، آمبولانس در آن شلوغی و درگیری برای انتقال فوری وجود نداشت و پیکر بی‌جان و خونین محمدجواد پس از آسیب بسیار و با زحمت فراوان، توسط دوستان و هممحلی‌هایش، روی دست و در میان آن هرج‌ومرج به اولین وسیله نقلیه ممکن رسید و به سختی به بیمارستان منتقل شد, تشخیص پزشکان بی‌رحم بود: ضربه مغزی شدید.

مادرش، دو هفته تمام، پای تخت ICU نشست. «روز و شب قرآن میخواندم. نذر و نیاز می‌کردم. گاهی دستش تکان می‌خورد، دل می‌بستیم…» اما تقدیر، چیز دیگری بود.

در شبی که آسمان به مناسبت میلاد امام حسین(ع) نورانی می‌شد، روح محمدجواد نیز به سوی سیدالشهدا پرواز کرد، گویا پاداش پاسداری از حریم قرآن، همصحبتی با حضرت اباعبدالله بود.

وقتی خون، وجدان یک شهر را روشن می‌کند

در مراسم تشییع، مردم شهرک بعثت و مشکیندشت، پیکر او را بر دوش کشیدند، اما بعد از این همه مدت، هنوز نمی‌شد پیکر را زیاد در میان سیل خروشان جمعیت نگه داشت، گویا بدن جوانش هنوز از آن شب خونریزی داشت و زخم‌هایش تازه بودند.

شعار «لا اله الا الله» و «حسین، حسین» فضای شهر را پر کرده بود، پدرش ساکت ایستاده و به جای خون پسرش بر آستان مسجد خیره مانده بود.

فرماندار شهرستان در سخنانی کوتاه گفت: این جوانان چراغ‌های راه ما هستند، امروز نمازگزاران برای قدردانی از فداکاری او آمده‌اند، تفاوت میان کسی که برای سوزاندن می‌آید و کسی که برای حفظ می‌ایستد، امروز در اینجا و در کنار همان جای خون، به وضوح دیده می‌شود.

پیکر مطهر شهید محمدجواد نوجهدهیان در میان انبوه جمعیت و نثار گل و اشک به خاک سپرده شد و قاتل او که پس از تعقیب و گریز دستگیر شده بود، به جرمش اعتراف کرده است.

مادر شهید در آخرین لحظات، خود را به قبر پسرش رساند و مشتی از خاک تازه قبر را برداشت و بوسید، سپس رو به مردم و به سوی مسجد کرد و گفت « جوادم رفت تا مسجد بماند، قرآن بماند، جای خونش دم مسجد باقی ماند تا ما فراموش نکنیم، دلم براش تنگ میشه، اما خدا رو شکر که پسرم رو در راه خودش پس گرفتم و امیدوارم همه بچه‌های من، راه جواد رو ادامه بدن.»

محمدجواد نوجهدهیان نه تنها یک مسجد بلکه وجدان یک شهر را با خون خود آبیاری کرد و رد پایش حالا با خونش بر آستان خانه خدا حک شده است، یادگاری همیشگی از پاسداری که دهه دوم زندگی‌اش را در راه دفاع از قرآن به پایان برد.

کد خبر 942432

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.