به گزارش خبرگزاری ایمنا، این روزها که عطر میلاد امام حسین (ع) در فضای شهر پیچیده و تقویم به نام روز پاسدار مزین شده است، نامهایی بر زبانها و عکس هایی بر در و دیوار شهر است که معنای این روز را از شعار به واقعیت تبدیل میکنند؛ جوانانی که راهشان را از مکتب سیدالشهدا (ع) آموختهاند و بیهیاهو، جان خود را در مسیر امنیت و آرامش مردم فدا کردهاند.
این روزها اتفاقات تلخی در شهرها رخ داد؛ اتفاقاتی که تا پیش از این، بیشتر شنیده بودیم تا دیده باشیم. روزهایی که چهرههایی به میدان آمدند که باورش سخت بود هنوز چنین مردانی در این سرزمین نفس میکشند؛ جوانانی که حتی دهه سوم زندگیشان را هم پشت سر نگذاشته بودند، اما مردانه پای امنیت مردم ایستادند.
چه کسی تصور میکرد روزی دهههشتادیهایی که گاه ناعادلانه با پیشداوری دربارهشان قضاوت میکردیم، اینگونه قد بکشند، سینه سپر کنند و لباس پاسداری به تن کنند؟ همان نسل که گمان میرفت فاصلهای با مفاهیم ایثار و ازخودگذشتگی دارد، امروز به نقطهای رسیده است که پایان راهشان با شهادت رقم میخورد و درست همانطور که پیرانقلاب وعده داده بود، این نسل همان بچه هایی هستند که «نه امام و انقلاب را دیدهاند و نه دفاع مقدس را، اما امروز مفاهیم اساسی انقلاب را با همان روشنبینی و اقتدار جوانِ فهیم اول انقلاب، دنبال میکنند» و در نهایت هریک به شیوه خودشان برای به اوج رساندن این انقلاب تلاش میکنند.
و امروز، در روزهایی که به نام امام حسین (ع) و پاسداران راه او مزین شده، این سخن بیش از هر زمان دیگری عینیت یافته است؛ آنجا که جوانانی از نسل دهه هشتاد، درست در مسیری گام میگذارند که قرنها پیش، فرزند فاطمه (س) برای آن جان داد: مسیر ایستادگی، غیرت و دفاع از حق.
در روز میلاد امام حسین (ع)، روز پاسدار، به سراغ پدر یکی از همین جوانان میرویم؛ پاسداری از نسل دهه هشتاد که این روزها نامش با امنیت و ایثار گره خورده است. مصطفی علیخانی؛ جوانی که مردانه ایستاد و مزد مردانگیاش را با شهادت گرفت.

پدر، سخنش را با آیهای از قرآن آغاز میکند:
«وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أمواتًا بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون»
و بعد، آرام و شمرده، از پسری میگوید که حالا معنای زندهبودن در پیشگاه خدا را برایشان عینی کرده است.
مصطفی هنوز ۲۵ سالش هم نشده بود؛ پسری متولد ۱۳۸۰. نسلی که تا همین چند سال پیش، کمتر کسی تصور میکرد روزی نامش در کنار واژه «شهید» قرار بگیرد. ما به شهدای دهه ۴۰ و ۵۰ عادت داشتیم، بعدها شهدای دهه ۷۰ را دیدیم، اما دهههشتادیها برایمان شگفتی روزگار بودند؛ نسلی که گاه ناعادلانه خودخواه خوانده شد، اما امروز همانها در صف اول مدافعان امنیت ایستادهاند؛ جوانانی که جانشان را سپر آرامش مردم کردند.
پدر از علاقه دیرینه پسرش به پاسداری میگوید؛ علاقهای که سالها برای رسیدن به آن صبر کرد. مصطفی در تهران تحصیل میکرد و مشغول کار بود. شبی که به آرزویش رسید، در مرخصی بود. داوطلبانه برای کمک به نیروهای بسیج محله به میدان آمده بود؛ نه از سر اجبار، که از سر غیرت.
پدر با صدایی آرام اما بغضآلود میگوید: حادثه نه هجدهم بود و نه نوزدهم؛ بیستویکم دیماه، وقتی شهر آرامتر شده بود، مصطفی و دوستانش برای حفظ امنیت گشت میزدند. همانجا بود که ناجوانمردانه تعقیب شدند و در پایگاه بسیج محله، گلولهای ناجوانمردانه، زندگی پسرش را نشانه رفت.
او از مصطفای تازهدامادش میگوید؛ از جوانی که تنها چهار ماه از ازدواجش گذشته بود و در شیرینترین روزهای زندگیاش، لباس شهادت بر تن کرد.

از اخلاقش میگوید؛ از حیا، نجابت و وقاری که میان همسنوسالانش زبانزد بود. از شجاعتی که بارها او را به میدان کشانده بود؛ چه در حوادث سال ۱۴۰۱ و چه در همین روزها که امنیت شهر به همت جوانانی چون او حفظ شد.
پدر به خاطرهای قدیمیتر برمیگردد؛ شبی که مصطفی با ظاهری آشفته به خانه آمد. وقتی علت را پرسیدند، گفت صدای فریاد شنیدهاند و وقتی پیگیری کردهاند، فهمیدهاند دو دختر ربوده شدهاند. او و دوستش بدون درنگ وارد ماجرا شده و دختران را نجات دادهاند. همان روزها هم شجاعتش بیادعا بود؛ بیهیاهو، بیدوربین.
و بعد، روایت آن شب تلخ…
روزی که از صبح برای تأمین امنیت شهر بیرون رفته بود و شب بازنگشت. تماس گرفتند و گفتند مصطفی مجروح شده و در بیمارستان غرضی است. پدر میگوید: «همان لحظه فهمیدیم اتفاقی افتاده…»
وقتی به بیمارستان رسیدند، خبر را شنیدند؛ گلوله امان نداده بود، مصطفی حتی به اتاق عمل هم نرسیده بود.
و حالا، نام مصطفی علیخانی در فهرست شهدای امنیت این سرزمین ثبت شده است؛ جوانی از نسل دهه هشتاد که ثابت کرد غیرت، سن نمیشناسد و مردانگی، تاریخ انقضا ندارد.
شاید ما سالها درباره نسلها قضاوت کرده باشیم، اما این روزها حقیقت خودش را نشان میدهد؛ حقیقتی به نام جوانانی که در سکوت، بیادعا، برای آرامش این خاک ایستادند و رفتند… تا ما بمانیم و شهر، هنوز امن بماند.



نظر شما