به گزارش خبرگزاری ایمنا از خراسان شمالی، نمیدانستم با کسی که تازه یک روز است همسرش را از دست داده، باید چگونه صحبت کنم؛ تبریک بگویم یا تسلیت؟ ساعت داشت به ۹ نزدیک میشد. باید تماس میگرفتم تا ساعت نهایی را هماهنگ کنم.
روز قبلش طی تماس اولیه قرار گذاشته بودیم در منزلشان به گفتوگو بنشینیم، اما بعد از چند بوق کوتاه که خانم قویدل پاسخ داد، گفت: دلم طاقت نمیآورد، میخواهم بیایم گلزار شهدا. اگر برای شما سخت نیست شما هم بیایید همانجا گفتوگو کنیم.
سریع خودم را به گلزار رساندم و پنج دقیقهای هم زودتر از ساعت ۱۰ رسیدم. چند بار سوالاتی را که از قبل نوشته بودم، مرور کردم. چند دقیقه بعد خانم امانی، مادر شهید، خانم قویدل همسر شهید و چند نفر دیگر به سر مزار رسیدند.

شنیده بودم همسر شهید دهه هشتادی است، به نظرم آمد نقطه اشتراک خوبی بین خودم و خانم قویدل باشد. پس از کمی قرآن خواندن وقتی آماده مصاحبه شد، شروع کردم.
پرسیدم چندسال توفیق این را داشتید که با شهید زیر یک سقف زندگی کنید؟ به عنوان یک دهه هشتادی آیا فکر می کردید به این زودیها همسر شهید شوید؟ همسر شهید گفت: مریم قویدل هستم، همسر شهید رضا قدیمی، سال ۱۴۰۱ عقد کردیم، دو سال با هم زیر یک سقف زندگی کردیم و یک فرزند ۵ ماهه داریم، آقا کیان.
همسر شهید ادامه می دهد: بله فکرش را میکردم، آقا رضا در همان جلسه اول خواستگاری گفت که من هدفم از انتخاب این شغل و مسیر این است که در نهایت جانم را فدای کشورم کنم. عقد ما سر مزار شهدا بود و همانجا باهمدیگر عهد بستیم بال پرواز هم باشیم.
فضا سنگین و سخت بود؛ سئوالاتم را اندکی تغییر دادم و پرسیدم اسم آقا کیان انتخاب شما بود یا پدرش؟

مریم خانم، همسر شهید در پاسخ گفت: شهید قدیمی ارادت ویژهای به امام جمعه محترم بجنورد داشت و دوست داشت اسم فرزندش را هم حاجآقا نوری در گوشش بگوید.

وی ادامه داد: روزی که رفتیم برای نامگذاری، حاجآقا پرسید چرا کیان؟ شهید قدیمی هم گفت نام یار امام حسین (ع)، کیسان ابو عمره، کیان بوده؛ من هم میخواهم به پیروی از او نام فرزندم را کیان بگذارم که بتواند یار خوبی برای اباعبدالله باشد.
کمکم مادر شهید هم به ما پیوست و من فرصت را غنیمت شمردم تا از کسی که ۳۲ سال با چنین انسان فداکاری زندگی کرده، سوال بپرسم؛ خانم امانی، برایمان از اخلاق و رفتار آقا رضا میگویید؟
مادر شهید گفت: با رفتن رضا، فقط کمر یک خانواده نشکست؛ رفتن رضا کمر یک فامیل را شکست؛ رضا آنقدر به فامیل و آشنایان اهمیت میداد و صله رحم برایش مهم بود که از روزهای تعطیل بهترین استفاده را میکرد و اقوام را دور هم جمع میکرد و به تفریح میبرد.
این مادر داغ دیده بیان کرد: پدر رضا مدافع حرم بود و جانباز شیمیایی؛ چند سالی است که به رحمت خدا رفته، پسرم میدانست که من عادت دارم هر پنجشنبه سر مزار پدرش بیایم. هرطور بود خودش را میرساند که من را بیاورد سر مزار و برگرداند.
موبایل رضا هیچوقت خاموش نمیشد همکارانش مدام با او تماس میگرفتند، اما رضا برای اینکه من متوجه نشوم، میرفت دورتر با تلفن صحبت میکرد، من متوجه میشدم که دیر شده و باید برود، میگفتم برگردیم اما او میگفت نه مادرجان، بنشین راحت دعا بخوان، قرآن بخوان.
مادر شهید خاطرنشان می کند: رضا شخصیت خیلی مهربانی داشت، حتی زمانی که سر مزار پدرش میرفتیم هم به افرادی که سر مزار میآمدند اما سر و وضع مناسبی نداشتند رسیدگی میکرد. به کفش آنها نگاه میکرد، آدرس و شماره تلفن می گرفت، بعد متوجه میشدیم که رفته یک جفت کفش نو به آن شخص هدیه داده است. البته از این کارها زیاد میکرد. شب های یلدا، شب های عید و حتی روزهای معمولی، بسته میوه و کفش و گوشت میآورد خانه، همه ما را بسیج میکرد که بستهبندی کنیم، بعد میبرد در روستاهای دورافتاده بین نیازمندانی که شناسایی کرده بود، توزیع میکرد.
وی افزود: شناسایی نیازمندان و توزیع اقلام بین آنها جزو شغل پسرم نبود و همه این کارها را خودش جهادی انجام میداد و از دوستان و فامیل و هرکسی که میشناخت کمک جمع آوری میکرد.
سوال دیگری به ذهنم رسید؛ سخنان مادر را قطع کردم و گفتم: خانم امانی شما که از سختیهای این مسیر آگاه بودید، همسرتان هم که مدافع حرم بودند، چه شد که اجازه دادید آقا رضا هم در این مسیر قدم بگذارد؟
مادر با لحنی سرشار از اقتدار گفت: رضا از ۱۶ سالگی عضو بسیج بود و او این شغل را انتخاب کرد چون راه پدرش بود، من هم با رضایت قلبی قبول کردم، چه راهی بهتر از این راه؟ بگذار همسر و فرزندانم همگی در این مسیر جان خود را فدا کنند. این راه، راه اباعبدالله است. چه افتخاری بالاتر از این؟
این را که گفت به یاد لحظه شهادت رضا افتادم؛ آن جایی که پس از چند روز بستری بودن، به دیار حق شتافت؛ دوستانش همه در بیمارستان بودند و گریه می کردند اما ناگهان زنی با وقار آمد؛ به رفقای رضا تشر زد و گفت: چرا گریه می کنید؟ من مادر شهید هستم و گریه نمی کنم؛ شما حق ندارید برای فرزندم گریه کنید.
از همسر شهید پرسیدم که خبر شهادتش را چگونه به او رساندند؛ مریم خانم گفت: ۲شنبه ۱۵ دی، ساعت ۲۱:۳۰ با رضا تماس گرفتم که کارش کی تمام میشود و به خانه برمی گردد. گفت نگران نباش تا یک ساعت دیگر میآیم. ساعت ۱۲ شد و من دلشوره بیشتری گرفتم، مجدد شماره همسرم را گرفتم اما این بار برادرشوهرم پاسخ داد که نگران نباش، سر رضا کمی شکسته، فردا مرخص میشود.
وی افزود: صبح روز بعد سراسیمه خودم را به بیمارستان رساندم و دیدم اوضاع خیلی بدتر از آنست که به من گفته بودند؛ چند روز قبل از این اتفاق هم، یعنی روز شنبه، از ناحیه پهلو و قفسه سینه دچار جراحت شده بود، اما چیزی به ما نگفته بود. ۴ روز در بیمارستان تحت مراقبت بود و در نهایت روز پنجم به فیض شهادت رسید.
و سوال آخرم را از مادر پرسیدم؛ بهطور معمول شهدا یک ویژگی بارز، یک نکته خاصی در زندگی دارند که بیشتر از همه آن ویژگی باعث میشود، خدا آن شخص را برای خودش برگزیند. پسر شما شهادتش را از چه کسی گرفت یا فکر میکنید بهخاطر کدام ویژگیاش بود؟

مادر با گوشه چادر، اشک هایش را پاک کرد و نگاهی به عکس فرزند شهیدش انداخت و گفت: وقتی پدر رضا جانباز شد، تمام مراقبتها و امورات پدرش را انجام میداد. حتی میخواست دکتری بخواند اما چون باید در خانه میماند و کارهای پدرش را انجام میداد، پی دکتری را نگرفت و اینگونه شد که خدا خواست دکترای افتخاری خودش را به رضا هدیه دهد. فرزندم شهادتش را از دعای خیر پدرش دارد.
شهید رضا قدیمی، متولد ۱۳۷۲ در جریان اغتشاشات دی ۱۴۰۴ در بجنورد به مقام رفیع شهادت نائل آمد.



نظر شما