به گزارش خبرگزاری ایمنا، شهر سوخته است؛ فروشگاه بزرگ سیدالساجدین که روزگاری مجمع قشر ضعیفتر جامعه بود و مواد مورد نیاز آنها را با قیمت مناسبتری در اختیار مردم قرار میداد، قبل از خاکستر شدن غارت شد؛ حتی به یخچالها و لوازم جانبی آن هم رحم نکردند؛ هنوز هم وقتی از در آن گذر میکنیم، صدای ناله کارکنان آنکه مادران سرپرست خانوار بود و این فروشگاه منبع درآمد سفرههای خالیشان به گوش میرسد.
صاحب فروشگاه پس از سوختن دسترنج سالها تلاش و جنگیدنهایش نوشت: این فروشگاه از برای نهادهای دولتی نبود و حاصل دسترنج شخصیام بود که به تاراج بردید؛ این حقالناس است و شما را حلال نخواهم کرد.
در شهر ما کسی به نوع پوشش دیگری کاری نداشت و همه در کنار هم با نهایت صلح و آرامش زندگی میکردیم؛ برای همین هر چه تلاش میکنم نمیتوانم هضم کنم که چه کسی با چنین بیرحمی فروشگاه عفاف و حجاب را به آتش کشیده است!
مگر شعار آزادی نبود؟!
این چه آزادی بود که در آن عدهای به خاکستر نشستند؟!
در کدام آزادی بانک به آتش کشیده میشود؟!
مگر انسان آزاده بانک نمیخواهد؟!
بانک تجارت، بانک صادرات و بانک شهر به سیاهی کشیده شدهاند؛ از آن روز، کارهای بانکی شهر نیمه تمام مانده است.
با سوختن مسجد امام حسن مجتبی مطمئن شدیم که آزادی از اهداف این جنگ نیست؛ بی انصافها با مسجد چه کارتان بود؟
پیش از این مردم شهر با فراخ بال شبها تا هر ساعتی در خیابان قدم میزدند، اما این روزها پیش از تاریکی هوا و در ساعات ابتدایی ظهر شهر به خواب فرو میرود؛ گویی که شهر، شهر مردگان است؛ امنیت مردم را به تاراج بردید، امنیت شهر را به آتش کشیدید.
شهر عزادار شده است؛ عکس جوانان شهر که جان خود را برای امنیت شهر سپر بلا کردند، شهر را گلگون کرده است.
صدای قهقه خنده کودکان کمتر به گوش می رسد؛ پارک ها و بوستان ها به شلوغی قبل نیستند و چند روزی است کمتر خانوادهها از خانه بیرون میآیند.
صاحب مغازه کوچک سوپرمارکت محله میگفت: وقتی پس از حدود یک هفته بسته ماندن مغازه، برای چند ساعت کوتاه مغازه را با ترس و لرز از تهدید کسانی که نمیشناختمشان و چهره پوشانده بودند، باز کردم، بیش از ۳۰ میلیون تومان جنس نسیه فروختم.
تقریباً کرکره همه مغازهها پایین است؛ این از ترس تهدید آتش گرفتن است؛ انگشتشمارند مغازههایی که از مردم پذیرایی میکنند، آن هم تنها به شرط خرید یا دریافت خدمات قبل از به پایان رسیدن ظهر.
نانواییها نان نمیپزند و آنهایی که میپزند به تعداد محدود به هر کس نان میدهند و صفی به طولانی این شبهایمان در مقابل آنها کشیده شده است.
حملونقل عمومی از زرینشهر به شهرهای دیگر و از شهرهای دیگر به آن، تقریباً تا سهشنبه متوقف بود؛ نه مسافرها دل سوار شدن داشتند و نه رانندهها جان راندن؛ بعد از آن هم سه ساعت پیش از ساعت مقرر از کار دست میکشند.
در آن روزهای سیاه از ونها و مینیبوسهایی که سرویس شرکتها، بیمارستان یا هر جای دیگری را میبردند با چوب و چماق پذیرایی میشد و بیشترشان را وادار میکردند تا راه را ببندند و مانع از عبور دیگر ماشینها شوند.
خودیها از ناخودیها مشخص نبودند، شاید برای اینکه خودی و ناخودی مفهوم حقیقی خود را از دست داده بود.
در شهر که قدم میزنیم اضطراب حکمفرماست؛ سالهای پیش، از همین روزها میشد بوی کرشمه بهار را شنید که برای شهر طنازی میکرد و شهر پر بود از شوق و شور آمادگی برای آغاز سال نو؛ اما سال جاری تنها ترس و دلهره است که برایمان خط و نشان میکشد؛ ترس اینکه نفر بعدی کیست؟! آیا سال نو را خواهیم دید؟! آیا امنیت برباد رفته باز میگردد؟! آیا جگر سوخته شهر آرام میگیرد؟! اینها را باید از بیلبوردهای تبلیغاتی سوخته، چمنهای به آتش کشیده شده، خونهای به ناحق ریخته شده و آرامش به فلاکت کشیده شده پرسید و بیجواب ماند.
نگاههای بیجان شهر اما امیدوارتر از هفته پیش است. امید به امنیت دوباره، قدمهای مطمئن، نگاههای مهربان، صدای خنده بچهها، بوی کرشمه بهار و طعم شیرین آزادی که اکنون پس از گذراندن روزهای سخت معنای واقعی آن را دریافتیم؛ زرینشهر دوباره زرینشهر میشود، پر از امید، پر از هیاهو و شور زندگی؛ مردم این شهر دوباره میسازند هر آنچه را که بیگانه ستاند.



نظر شما