به گزارش خبرگزاری ایمنا، در تمام بیست و چند سالی که از عمرم میگذرد و به این میدان آمدهام، هیچوقت اندازه امروز سینهام سنگین نبوده؛ دو سه روزیست نفس عمیق و گریههای پنهان هم این سنگینی را سبک نمیکند.
ما اصفهانیها در این سالها بارها مسیر میدان بزرگمهر تا گلستان شهدا را پیمودهایم، گلهای پرپرمان را روی دست گرفتهایم و بدرقه کردهایم تا بهشت.
آخرین بار همین ۷ ماه پیش بود، جگرهایمان خون بود از داغ فرزندانی که مظلومانه به دست شقیترین موجودات عالم به شهادت رسیده بودند، آن روزها در کنار همه غمهایی که به دل مردم بود اما غرور هم در چشم یکیکمان موج میزد.
امروز اما جنس غممان فرق دارد، این بچهها مظلوم و دست خالی به میدان رفتند، میدان جنگ نه، میدانهای همین شهری که امروز برخلاف چند شب گذشته آرام گرفته؛ همان میدانهایی که صبح به صبح از آن میگذشتند و به دانشگاه و اداره و محل کارشان میرفتند، میدانهایی که عصرها با خانواده از آن میگذشتند و به سینما و پارک و شهربازی میرفتند، اما خیابانهای آرام شهرشان یک شب قتلگاهشان شد.
میگویند عدهای که اسم ایرانی را به دوش میکشیدند آنها را به شهادت رساندند، اما ما که میدانیم ایرانی کجا و آن خشونتها کجا؟ ایرانی کجا و آتش زدن محافظان امنیت کجا؟ «تروریست مزدور» شاید عنوان مناسبی برای آنها باشد.
هفت ماه پیش بود که میانه شبی دشمن حرامزاده صهیونیستی خواب آرام را از چشمان مردم گرفت و ۱۲ شب و روز، خواب و خوراک همین بچهها شده بود تأمین امنیت مردم. پیر و جوان، با هر عقیدهای دست برادری بهم داده بودند تا نگذارند دنیای صورتی دخترکان کوچک سیاه شود، ملینای سه ساله هم یکی از همان دخترکان بود. حالا دیگر نه ملینا هست و نه آن حافظان امنیت.
ساعت ۱۴ قرار مردم بود اما هنوز چند دقیقه مانده به شروع مراسم جایی برای ایستادن پیدا نمیشود، به زحمت گوشه کناری میایستم به تماشای مردم داغدار نصفجهان. مردم داغدار با غیرت.

همسر شهید مدافع امنیت عباس کامرانی که این روزها کف خیابانهای اصفهان پرپر شده پشت تریبون میرود. جمعیت حالا همه سراپا گوش شدهاند. صلابت لحنش یادآور مادران ۲۵ هزار شهیدی است که اصفهان به این خاک تقدیم کرده است و زینبوار کمر خم نکردند. طنین صدایش میدان را پر میکند: گرگها خوب بدانند گر پدر رفت تفنگ پدری هست هنوز؛ به همه دشمنان میگویم به افول سلام کنید که پسران ما ادامه دهنده راه پدران خود هستند و پایان شما به دست همین پسران و مادرشان رقم خواهد خورد.
با خودم فکر میکنم همین روحیه و اعتقاد است که در تمام این سالها ایران را زنده و پویا نگه داشته، همین تاسی مادران و همسران داغدار شهدا به حضرت زینب و همین ایستادگی حسین وار مردان این سرزمین.
چشم میاندازم به اطراف، حالا دیگر حتی نمیشود انتهای رد سیاه جمعیت را دید. تا چشم کار میکند پرچم ایران است بر شانههای این مردم غیور. این مردمان رنج کشیده جنگ از سر گذرانده که با وجود تمام مشکلات اقتصادی و مطالبات بهحقشان، وقتی خاکشان را در خطر دیدند، دوباره به میدان زدهاند تا انزجارشان را از دشمنان این سرزمین فریاد بزنند.
حجتالاسلام اسدالله جعفری رئیس کل دادگستری استان اصفهان که پشت تریبون میرود، مردم سکوت میکنند و جعفری به این مردم داغدار که خانوادههای شهدای اخیر هم در میانشان هستند اطمینان میدهد که با این جماعت تروریست مماشات نخواهد شد.
آن جانی تروریست با خوی داعشی که جوان مردم را به آتش میکشد یا چنان میکند که مادر، چهره فرزند را نشناسد، چه جای مماشات دارد؟ مطالبه تمام این جمعیت برقراری امنیت و برخورد قاطع با این اشرار مسلح است.
بیشتر بخوانید: مشروح سخنان رئیس کل دادگستری اصفهان
صلابت نگاه خانمی که کنارم ایستاده تکانم میدهد، عکس شهید امیررضا نوروزی را محکم در آغوش گرفته و حتی طنین صدایش هم حین شعار دادن محکم است، خودش نه اما خانم کنارش میگوید او مادر شهید نوروزی است و عکس تنها فرزندش که در جنگ ۱۲ روزه شهید شده را در دست گرفته است؛ از او میپرسم این روزها چه احساسی دارد؟ میگوید: پسرم در روزهایی رفت که همبستگی مردم مثالزدنی بود، همین همبستگی که امروز هم شاهد آن هستیم را از روزهای اول ناآرامیها انتظار میکشیدم.

قرار است لالههای مظلوم مدافع امنیت تشییع شوند. همانها که تروریستها فکر میکردند بیکس و کارند، همانها که بعضیهایشان را تنها گیرآورده بودند… ساعت از ۱۶ گذشته که کاروان شهدا به سمت گلستان شهدا به راه میافتد، خانمها دورتر ایستادهاند و آرام و لیلاوار برای علیاکبرهایشان اشک میریزند، مردها حیدر حیدر میگویند و سعی میکنند از رفقایشان عقب نیوفتند؛ کاروان اول پیکرهای پاک شهدای بسیجی را حمل میکند، ازدحام جمعیت مانع از حرکت کاروان میشود و مجبور میشود هنوز راه نیوفتاده، چند دقیقهای توقف کند. اینها فرزندان ایراناند و یک ایران خونخواه مظلومیت این بچههاست.
هنگام غروب است و هنوز شهدا به آرامگاهشان نرسیدهاند، خورشید دارد پایین میآید و آسمان هم انگار خون میبارد، صدای رهبر انقلاب از بلندگوها بلند میشود که میفرمایند: «آن بابایی که با نخوت و غرور راجع به همه دنیا حرف میزند و قضاوت میکند، بداند معمولاً مستبدین و مستکبران عالم از قبیل نمرود، فرعون، رضا خان و محمدرضا پهلوی وقتی که در اوج غرور بودند سرنگون شدند و او هم سرنگون خواهد شد.» خانمها پیشدستی میکنند و فریاد میزنند: «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست»؛ مردها هم از خانمها عقب نمیافتند، همراهیشان میکنند.
هنوز رد خون شهدا تازه است و آنها را به خاک نسپردهاند که صدای طلب شهادت این مردم شهیدپرور بالا است.
ساعت از ۱۷:۳۰ میگذرد که اولین ماشین حامل تابوت شهدا به گلستان میرسد، ازدحام مانع از تردد مردم میشود و تابوت شهدا روی دست مردم یکی یکی میروند تا بهشت؛ کنار شهدایی که هنوز ۷ ماه از شهادتشان نگذشته است...
این تنهای پاک، شهدای روز سیزدهم جنگ دوازده روزهاند و این نبرد، تا نابودی کامل شیاطین و مستکبران عالم ادامه دارد. سرنوشت جنگ هم همان است که پیر خردمند انقلاب وعده داد: «امروز هم ملت ایران که به برکت نظام جمهوری اسلامی از لحاظ نرمافزاری و معنوی و تجهیزات سختافزاری بسیار قویتر از آن روزهای ابتدایی انقلاب است، آمریکای متکبر و دچار محاسبات غلط را شکست خواهد داد و نظام مقتدر اسلامی که با خون چند صد هزار شهید شریف روی کار آمده، در مقابل افراد بیفکر و اغتشاشگر که دست به تخریب میزنند، کوتاه نخواهد آمد.»
این تازه غروب بیست و دوم دیماه است، بیست و دوم بهمن هنوز از راه نرسیده و این حضور میلیونی مردم در سراسر ایران، یعنی «زهی خیال باطل» خطاب به هر دشمن بی سروپایی که فکر میکند میشود این مردم را از رهبر و انقلابشان جدا کرد.




نظر شما