به گزارش خبرگزاری ایمنا، قبل از اینکه پا به میدان بگذارم، با خودم مرور میکردم این روزها چقدر دلها پُر است. فکر میکردم با اینهمه گرانی، با سکه و طلایی که همین امروز دوباره بالا رفت، با روغن و تخممرغی که سفرهها را کوچکتر کرده، شاید جمعیت آنقدری که باید، نیاید.
با خودم گفتم مردم خستهاند؛ شاید این بار میدان خلوتتر از همیشه باشد، اما هرچه قطار مترو به ایستگاه میدان امام حسین (ع) نزدیکتر میشد، تصویر ذهنیام فرو میریخت.
واگنهای مترو شلوغتر میشد و نفسها به هم نزدیکتر. پیرمردی با عصا، نوجوانی با کوله مدرسه، زنانی با چادر و بدون چادر، مردانی با لباس کار؛ همه کنار هم ایستاده بودند. انگار قرار بود دلهای پراکنده، یکجا به میدان امام حسین (ع) برسند.
وقتی پیاده شدیم، موج جمعیت مرا با خودش کشاند؛ آنقدر که دیگر نتوانستم حتی چند قدم جلوتر بروم.

درد و غیرت کنار هم!
وارد میدان که شدم، فهمیدم مردم آمدهاند تا حرف بزنند، اما نه با زبان خشم. پلاکاردها بالا رفته بود؛ بعضیها شعارهای انقلابی داشتند، بعضیها نام رهبر معظم انقلاب را نوشته بودند و از ایستادگی و اقتدار میگفتند. در کنارشان، دستنوشتههایی هم بود که از گرانی گلایه داشت، از معیشت، از فشار زندگی. اینجا تناقضی نبود؛ درد و غیرت کنار هم ایستاده بودند.
در چهرهها میشد خواند که مردم خوب میدانند چه کسی دشمن است و چه چیزی نباید قربانی شود. خیلیها آرام حرف میزدند از همان ۱۲ روزی که دشمن عقب نشست؛ از اینکه با رهبری و مدیریت آیتالله خامنهای بود که این کشور ایستاد و شکست نخورد. این حرفها شعار نبود، یادآوری یک تجربه مشترک بود؛ تجربهای که هنوز گرم است و تازه.

من وسط آن جمعیت فهمیدم چرا مردم آمدهاند. نه برای انکار مشکلات، نه برای نادیده گرفتن گرانی، بلکه برای مراقبت از چیزی بزرگتر. برای اینکه نگذارند انقلابی که با خون شهیدان به دست آمده، زیر سایه فشارهای اقتصادی و بازی دشمنان کمرنگ شود. میدان امام حسین (ع) امروز به من یادآوری کرد که این مردم شاید خسته باشند، اما هنوز بلدند کِی باید بایستند؛ وقتی پای ایران و رهبریاش در میان است.
ناگهان شعارها جان گرفت. صدایی از دل جمعیت برخاست که موج برداشت و میدان را پر کرد: «ما اعتراضمون از این معاشه، ترامپ پیِ کشته و اغتشاشه». این شعار، خلاصه تمام آن چیزی بود که در دل مردم میجوشید؛ خطی روشن میان دردِ نان و نقشه خون. مردم میخواستند فریاد بزنند که مطالبهشان از جنس زندگی است، نه ویرانی و خوب میدانند چه کسی از آشوب سود میبرد و چه کسی از آرامش میترسد.
و بعد شعار «مرگ بر آمریکا» بود که بلند شد. بلندتر از همیشه، کوبندهتر از قبل. این بار خشم، کور نبود؛ جهت داشت. خشمی که نه از همسایه، نه از هموطن که از دشمنی میآمد که سالهاست رؤیای ایرانِ ضعیف و تکهتکه را در سر میپروراند. فریادی که میگفت اگر عصبانیتی هست، اگر بغضی جمع شده، بر سر همانهایی است که تحریم را طراحی کردند، فتنه را کاشتند و چشم طمع به این خاک دوختند.
کنارم چند خانم ایستاده بودند که زیر لب از سختی راه میگفتند؛ از مسیرهای طولانی، از خستگی راه، از اینکه بعضیهایشان از آنسوی شهر و حتی بیرون اصفهان خودشان را رسانده بودند. میگفتند آمدهایم فقط برای اینکه جزو این جمع باشیم؛ برای اینکه نگذاریم وطنمان در چشم دشمن خارجی خوار شود، تحقیر شود، خدشه بردارد. در صدایشان خستگی بود، اما عقبنشینی نبود؛ انگار دلشان جلوتر از پاهایشان به میدان رسیده بود.

کمی آنطرفتر، گوشهای از جمعیت، دانشآموزی تنها نشسته بود؛ آرام و بیهیاهو. نور صفحه تلفن همراه روی صورتش افتاده و جزوههای درسیاش را مرور میکرد. انگار میان ازدحام میدان، کلاس درس خودش را ساخته بود. با خودم فکر کردم او هم امروز وظیفهاش را شناخته؛ آمده بود تا هم درسش را بخواند و هم سهمش را از دفاع از وطن ادا کند.

اصفهان امروز ایران بود
اصفهان امروز، خلاصهای از ایران بود. شهری که سالهاست اقوام مختلف را کنار هم جا داده؛ بختیاری، عرب، ترک، لر، فارس و حتی ارمنیهایی که با همین خاک بزرگ شدهاند. امروز همه آمده بودند، بیآنکه از هم بپرسند از کجایی. اما بختیاریهای اصفهان، جور دیگ ری چشم را میگرفتند؛ با لباسهای محلی که میان جمعیت میدرخشید. آن لباسها امروز فقط نشانه یک قوم نبود؛ لباس رزم شده بود برای دفاع از وطن. انگار تاریخ دوباره از میان میدان عبور میکرد و به ما یادآوری میکرد ایران، وقتی پای خطر وسط باشد، یک صدا و یک دل میشود.



نظر شما