یاسوج در بدرقه امنیت

امنیت، امروز در یاسوج معنا شد؛ در چشمانی خیس در پرچمی بر تابوت و در نام مرزبانی که جانش را به سرمای مرز سپرد؛ زمانی که تابوت شهید «رحیم مجیدی مهر» بر دوش مردم حرکت می‌کرد، جمله‌ای نانوشته در هوا می‌چرخید که برخی پدرها می‌روند تا «بابا گفتن» در این سرزمین امن بماند.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از کهگیلویه و بویراحمد، صبح امروز، یاسوج حال‌وهوای دیگری داشت، شهری که به کوه و باران و بلوط‌های کهن‌سالش شناخته می‌شود، این بار زیر آسمانی سنگین و دل‌هایی بغض‌آلود، میزبان فرزندی بود که از دل برف‌های بانه به آغوش زادگاهش بازمی‌گشت؛ نه برای استراحت که برای وداعی ابدی.

مردم از ساعت‌های اولیه صبح، آرام‌آرام خود را به محل برگزاری مراسم تشییع رسانده بودند. پیر و جوان، زن و مرد، عشایر با لباس‌های محلی، رزمندگان دیروز، مرزبانان امروز، دانش‌آموزان، کارمندان و خانواده‌هایی که کودکانشان را نیز همراه آورده بودند؛ همه آمده بودند تا بگویند امنیت، برایشان تنها یک واژه نیست، امنیت بهای سنگینی دارد، بهایی به ارزش جان جوانان این سرزمین، جوانانی همچون «رحیم مجیدی مهر»

یاسوج در بدرقه امنیت

تابوت شهید، پیچیده در پرچم سه‌رنگ ایران بر دوش هم‌رزمانش آرام حرکت می‌کرد، سکوتی سنگین فضا را پر کرده بود؛ سکوتی که هر ازگاه با زمزمه صلوات، نوحه‌های آرام محلی و گریه‌های بی‌صدا شکسته می‌شد، نگاه‌ها به تابوت خیره مانده بود؛ تابوتی که پیکر مرزبانی ۲۵ ساله را در خود داشت، اما در حقیقت، وزنه‌ای از غیرت، ایثار و مردانگی را بر دوش شهر گذاشته بود.

شهید ستوان یکم «رحیم مجیدی مهر» معروف به «پیل‌افکن» از همان خاکی برخاسته بود که امروز برای بدرقه‌اش به پا ایستاده بود؛ لوداب، سرزمینی که مردمانش به سخت‌کوشی و وفاداری به وطن شهره‌اند، او فرزند زاگرس بود، کوه‌دیده، رنج‌آشنا و مقاوم. همین ریشه‌ها بود که از رحیم، جوانی ساخت که سخت‌ترین مسیرها را آگاهانه انتخاب کرد، جوانی که می‌دانست امنیت، در نقطه صفر مرزی، با آسایش به دست نمی‌آید.

در میان جمعیت، چهره‌ها روایتگر داستان‌های ناگفته بودند. مادری که زیر لب دعا می‌خواند، پدری که دست فرزندش را محکم گرفته بود، هم‌رزمی که نگاهش را از تابوت برنمی‌داشت. اشک‌ها نه از ناتوانی که از افتخار بود؛ افتخار به جوانی که در سرمای استخوان‌سوز بانه، میان کولاک و یخ، ایستاد تا مرز بایستد.

رحیم، پس از گذراندن دوره‌های سخت آموزشی با درجه ستوان یکمی وارد فرماندهی مرزبانی شد و یکی از دشوارترین نقاط خدمتی کشور یعنی ارتفاعات مرزی شهرستان بانه در استان کردستان را انتخاب کرد؛ جایی که حتی تابستانش خشن است و زمستانش بی‌رحم. مأموریت او، پایش و حفاظت از مرزهایی بود که امنیت میلیون‌ها ایرانی به آن گره خورده است.

روز هشتم دی‌، مأموریت گشت‌زنی تیم پنج‌نفره مرزبانان آغاز شد؛ مأموریتی که به‌دلیل کولاک شدید و کاهش ناگهانی دما به آزمونی نفس‌گیر تبدیل شد. طبیعت، چهره خشن خود را نشان داد و رحیم در دل همان طبیعت به شهادت رسید، تنها شهید آن حادثه، اما نماد همه ایستادگان خاموش مرز.

یاسوج در بدرقه امنیت

در میان زمزمه‌های مردم یاسوج، نام «پیل‌افکن» بارها شنیده می‌شد؛ لقبی که اکنون دیگر تنها یک نام نبود، بلکه نشانه‌ای از صلابت و ایستادگی شده بود، اما شاید جان‌سوزترین روایت، همان تصویری بود که از آخرین لحظات زندگی‌اش به یادگار مانده است؛ عکسی از پسر خردسالش در دستان یخ‌زده‌اش و جمله‌ای کوتاه، اما سنگین: «مراقب پسرم باشید، تازه یاد گرفته بگه بابا…»

این جمله، در مراسم تشییع بارها در میان مردم زمزمه شد، پدری که می‌توانست به زندگی به خانه گرم و به آغوش فرزندش فکر کند، اما وظیفه را بر خود مقدم دانست تا کودکش و کودکان این سرزمین در امنیت بزرگ شوند.

با حرکت تابوت به سمت آرامگاه، جمعیت موج می‌زد؛ گویی شهر نمی‌خواست فرزندش را رها کند، شعارها آرام و از دل برمی‌آمد: «شهید نمی‌میرد»، «مرزبان قهرمان». این تشییع، تنها بدرقه یک پیکر نبود؛ تجدید عهدی بود با مفهوم ایثار.

یاسوج در بدرقه امنیت

یاسوج امروز، شاهد بود که امنیت، محصولی رایگان نیست، امنیت، بهای سنگینی دارد؛ بهایی به اندازه جوانی ۲۵ ساله، به اندازه پدری که «بابا» گفتن فرزندش را نیمه‌تمام گذاشت، به اندازه مرزبانی که در سکوت برف‌های بانه، جاودانه شد.

شهید رحیم مجیدی‌مهر رفت، اما نامش در حافظه این شهر در دل مرزبانان و در تاریخ امنیت این سرزمین باقی ماند، به‌عنوان نمادی از نسلی که بی‌هیاهو در سخت‌ترین شرایط ایستاد تا ایران بایستد.

کد خبر 937552

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.