به گزارش خبرگزاری ایمنا، بحران مالی ۲۰۰۸ در ایالات متحده، یکی از بزرگترین و ویرانگرترین رویدادهای اقتصادی در تاریخ معاصر جهان بود. این بحران نه بهصرف حاصل خطاهای تکنیکی در سیاست پولی یا مدیریت ریسک، بلکه نتیجه یک بیماری عمیق ساختاری در سرمایهداری بازار آزاد آمریکاست؛ سیستمی که در آن فقدان بنیانهای اخلاقی، رفتارهای غیرمسئولانه و سودجویانه را تشویق کرده و به جای مهار، آنها را آزاد گذاشته است، در این چارچوب انگیزههای کوتاهمدت مالی، در ترکیب با تصور ناقص از عقلانیت انسانی و غیاب نظارتهای اخلاقی، بستر وقوع فروپاشی سیستمیک را فراهم کردند. به بیان ساده، بحران ۲۰۰۸ نه یک حادثه تصادفی، بلکه پیامد منطقی ساختار نظام اقتصادی آمریکا بود، جایی که قواعد و مشوقها در عمل سود کوتاهمدت را بر پایداری بلندمدت ترجیح میدهند.
ریشههای فلسفی و ایدئولوژیک این بحران را میتوان در میراث پروژه روشنگری و فلسفه سرمایهداری مدرن جستوجو کرد، در آمریکا سرمایهداری بر پایه انسانشناسی ناقص و سکولاریسم اخلاقی بنا شده است؛ جهان بر اساس علیت مکانیکی و شانس تبیین میشود، حقیقت بدون وحی جستوجو میشود، و اخلاق مستقل از دین و برپایه عقل خودبنیاد تعریف میشود، این چارچوب فلسفی معیارهای اخلاقی را به محاسبه لذت و درد یا سود فردی محدود میکند و زمینه را برای مصرفزدگی، رقابت حیثیتی و تقویت جنبههای خودمحورانه انسان فراهم میآورد، در نتیجه نظام اقتصادی آمریکایی بدون مهارهای اخلاقی داخلی و نهادی، قادر بود تا رفتارهای سودجویانه و کوتاهمدت را بهطور گسترده تقویت کند و زمینه بحرانهایی همچون فروپاشی ۲۰۰۸ را ایجاد کند.
در سطح نظری، سرمایهداری آمریکایی بر فرض انسان نفعطلب و عقلانی بنا شده است، مطابق این فرض بازار با اتکا به رقابت آزاد و پیگیری منافع شخصی، میتواند منابع را به نحو بهینه تخصیص دهد و دولت نقش حداقلی ایفا کند، بر اساس نظریه مطلوبیت بنتام، انسان موجودی است که تحت سلطه دو «ارباب» یعنی لذت و درد عمل میکند و کافی است آزادی عمل داشته باشد تا بیشینهسازی مطلوبیت خود را دنبال کند، از مجموع همین انتخابهای فردی، دست نامرئی بازار منفعت اجتماعی را تولید میکند، اما تجربه بحران مالی نشان داد که این فرضهای اقتصادی ناقص و غیرواقعی هستند؛ انسان تنها عقلانی و حسابگر نیست و تصمیمهای اقتصادی درغالب بر اساس هیجان، تقلید، خوشبینی خودجوش، ترس و طمع شکل میگیرند.

بانکها، مؤسسات مالی و سیاستگذاران آمریکایی با تکیه بر این تصویر ناقص از انسان، ساختارها و مشوقهایی ایجاد کردند که رفتارهای سودجویانه و پرریسک را به حداکثر رساند. آلن گرینسپن، رئیس وقت فدرال رزرو، خود به نقش حرص و طمع در ایجاد بحران اعتراف کرده است و اذعان دارد که فرض محافظت عقلانی بانکها از منافع خودشان اشتباه بوده است. بدون توجه به روانشناسی و رفتارهای انسانی، مدلهای اقتصاد کلان نتوانستند حبابهای قیمتی، رفتارهای تقلیدی و هیجانات جمعی را پیشبینی کنند، به همین دلیل بحران ۲۰۰۸ را میتوان محصول یک انسانشناسی ناقص و ضعف نهادی همزمان دانست (نه بهصرف خطای فنی یا سیاستی).
آیدین خودِ انسانی را چندبعدی ترسیم میکند: بُعد حیوانی، بُعد عقلانی / استدلالی، بُعد خودمحور، بُعد عاطفی و دو بعد مغفول در اقتصاد متعارف یعنی اخلاقی و معنوی. نظام اقتصادی آمریکا چهار بعد اول را در نظر گرفته اما دو بعد اخلاقی و معنوی را کنار گذاشته است، در چنین شرایطی، بازار بدون محدودیتهای اخلاقی درونی و نهادی، انرژی بخش جنبههای حیوانی و خودمحورانه انسان را آزاد میکند و هنگامی که شرایط همچون اعتبار ارزان، نظارت ضعیف، نوآوری مالی پیچیده و انتظارات صعودی مهیا شود، نتیجه جنون بازار و بحران سیستمیک است.
در تحلیل بحران ۲۰۰۸، سه بازیگر اصلی نقش داشتند؛ سیاستمداران، بنگاههای مالی و مصرفکنندگان! سیاستمداران، برای حداکثرسازی رأی و محبوبیت، مقررات را سست کردند و سیاستهای گسترش مالکیت خانه را دنبال کردند، حتی اگر استانداردهای اعتبارسنجی کاهش یابد. سیاست پولی انبساطی و نرخ بهره پایین، سوخت لازم برای رشد بازار مسکن را فراهم کرد. از سوی دیگر، مؤسسات مالی برای حداکثرسازی سود کوتاهمدت، وامها را بهطور بیمحابا ارائه دادند و ریسکها را به دیگران منتقل کردند؛ بستهبندی و فروش جهانی اوراق بدهی مسکن، ابزارهایی همچون مشتقات خارج از بورس و رتبهبندی خوشبینانه مؤسسات اعتباری، این فرایند را ممکن ساخت، این ابزارهای مالی، دور از اقتصاد واقعی و فاقد محدودیت اخلاقی بودند و نشان دادند که مهندسی مالی میتواند بحران را تشدید کند.
مصرفکنندگان نیز نقش داشتند؛ مردم برای تحقق «رؤیای آمریکایی» و رفاه فوری، وامهای سنگین گرفتند و از رشد قیمت مسکن برای برداشت نقدی و تأمین هزینههای مصرفی استفاده کردند، در کوتاهمدت این رفتار عقلانی به نظر میرسید، زیرا قیمت داراییها رو به افزایش بود و اعتبار ارزان در دسترس قرار داشت؛ اما این عقلانیت کوتاهمدت بر پایه رشد واقعی درآمد نبود و درنهایت بازار را ناپایدار کرد. ترکیب سه ضلع سیاستگذار، عرضه مالی و تقاضای مصرفکننده، همراه با ابزارهای مالی پیچیده، ساختار بحران را کامل کرد و فروپاشی سیستم مالی را رقم زد.

از نظر آیدین، مشکل فقط تکنیکی نبود؛ بلکه مسئلهای اخلاقی و نهادی بود. انتقال گسترده زیانها به عموم مردم، حتی با رعایت قوانین، نوعی «سرقت پیچیده و پنهان» محسوب میشود؛ زیرا سرمایهگذاران و مردم عادی از ماهیت واقعی داراییها و ریسکهای پنهان اطلاع نداشتند، ساختار پاداشهای کوتاهمدت اطلاعات ناکافی و ضعف اخلاق نهادی، امکان رفتارهای سودجویانه گسترده را فراهم کرد و مسئولیتپذیری در تصمیمگیریها را کاهش داد. نمونه استعاری آیدین، راننده تاکسیای است که از ناآگاهی مسافر خارجی سوءاستفاده میکند؛ مشابهت با بحران مالی در این است که عامل واسطه، حرفهای و آموزشدیده است، اما ساختار انگیزشی و اطلاعات ناقص، رفتار غیراخلاقی و سودجویانه را تشویق میکند.
بحران مالی ۲۰۰۸ همچنین نشان داد که اقتصاددانان جریان اصلی آمریکا، مدلهای خود را بر فروضی ایدهآل بنا کردهاند که جنون جمعی، تقلید، طمع و خطاهای نظاممند انسانی را نادیده میگیرند، استدلالهای یوگین فاما که حباب مسکن را جدی نمیگرفت، نمونهای از این رویکرد است. نتیجه این شد که سیاستها و توصیههای اقتصادی مبتنی بر این مدلها، در عمل بحران را تشدید کردند، آیدین استعارهای مرکزی ارائه میدهد، «دست نامرئی» آدام اسمیت، در غیاب قطبنمای اخلاقی، به «دست دزد» تبدیل میشود؛ بازاری که فاقد مهارهای اخلاقی، زیانها را به جمع گستردهای از مردم منتقل میکند و جامعه را قربانی رفتارهای سودجویانه میسازد، از بعد ساختاری، بحران نشان داد که آمریکا ابزارهای ناظر بر بازار مالی، مقررات و نهادهای اقتصادی خود را بهطور عمده برای پشتیبانی از منافع کوتاهمدت بانکها و مؤسسات بزرگ طراحی کرده است، گسترش مالکیت خانه با وامهای سهلالوصول، مقررات زدایی گسترده در بخش مالی و رشد بازار مشتقات پیچیده، همگی نشاندهنده اولویتدهی به سود شخصی و نهادی بر منافع عمومی و پایداری اقتصادی بود، این سیاستها همراه با کمبود شفافیت و ضعف نظارت، به ایجاد یک چرخه خودت شددگر از طمع و ریسکپذیری منجر شد که در نهایت سیستم را در معرض فروپاشی کامل قرار داد.
در بعد فلسفی و اخلاقی، بحران ۲۰۰۸ آمریکا نشان داد که اقتصاد بدون اخلاق و معنویت، بهطور اجتنابناپذیر با ناکارآمدی و بیثباتی مواجه میشود. تجربه نشان داد که سرمایهگذاری، معاملات مالی و مدیریت ریسک بدون محدودیتهای اخلاقی، میتواند منجر به ضرر گسترده اجتماعی و اقتصادی شود، سیستمهای مالی جایگزین، همچون بانکداری اسلامی با محدودیتهای اخلاقی روشن، نقش موثرتری در مهار طمع و سفتهبازی دارند و تجربه ۲۰۰۸ نشان داد که چنین چارچوبهایی مقاومتر هستند.
جمعبندی نشان میدهد که بحران مالی ۲۰۰۸ آمریکا، نه یک خطای مقطعی، بلکه نتیجه یک انسانشناسی ناقص، ساختارهای انگیزشی معیوب و غیاب اخلاق نهادی بود، نظام سرمایهداری آمریکایی با تکیه بر فرض عقلانیت کامل، نفع شخصی و بازار آزاد، بدون توجه به ضعفهای واقعی انسان و نقش اخلاق و معنویت، زمینه بحران و فروپاشی گسترده را فراهم کرد. پیام این تحلیل روشن است: بدون بازسازی ساختارهای اخلاقی و نهادی، اصلاح مدلهای اقتصادی و آموزش مهارتهای اخلاقی، بحرانهای مشابه نه تنها محتمل بلکه اجتنابناپذیر خواهند بود. هزینههای حذف اخلاق از اقتصاد، تنها هزینههای مالی نیست؛ بلکه شامل بیثباتی اجتماعی، بیکاری، از دست رفتن پساندازها و آسیب به اعتماد عمومی نیز میشود.




نظر شما