به گزارش خبرگزاری ایمنا، یکی از وظایف والدین در برابر فرزندان اعمال محبت و حمایت از آنها است، اما این محبتها نباید به صورت افراطی و نابجا باشد، والدینی که همه زندگی خود را وقف فرزند میکنند و نگران تمام مسائلی هستند که روی فرزندشان تأثیر میگذارد با بزرگتر شدن فرزند متوجه افراط در رفتار خود میشوند زیرا فرزند رفتار بی ادبانه و قدرت طلب از خود بروز میدهد.
عدهای از والدین با برآورده کردن تمام خواستههای کودکان و نوجوانان و توجه بیش از اندازه به آنها باعث پرتوقعی شأن میشوند، در واقع بر آورده کردن همه نیازهای غیرضروری کودکان و نوجوانان میتواند آسیبهای جدی برای آنها به دنبال داشته باشد، این اتفاق میتواند منجر به لوس شدن کودکان و کاهش استقلال و توانایی حل مسئله در بین آنها و افزایش وابستگی نوجوانان به والدین و بروز مشکلات رفتاری در بین آنها شود.
حمایت بیش از اندازه والدین از فرزندان میتواند منجر به ایجاد مشکلات روحی و روانی در آنها شود، این نوع حمایت را به عنوان حمایت افراطی یا حمایت بیش از حد میشناسند و این روند میتواند اعتماد به نفس فرزند را کاهش دهد او را وابسته بار بیاورد و در بزرگسالی هم در تصمیم گیریهای مستقلانه با مشکل مواجه کند.
برآوردهکردن بیقیدوشرط خواستههای کودکان در نگاه نخست نشانه عشق و حمایت به نظر میرسد، اما متخصصان حوزه روانشناسی معتقدند این سبک تربیتی میتواند زمینهساز شکلگیری نسلی کمتحمل، پرتوقع، وابسته و ناتوان در مواجهه با چالشهای زندگی باشد.
همچنین در سالهای اخیر همزمان با افزایش سطح رفاه در بسیاری از خانوادهها، شکل جدیدی از فرزندپروری نیز گسترش یافته است؛ سبکی که در آن والدین تلاش میکنند کوچکترین خواسته فرزندان خود را بدون تأخیر و بدون هیچ محدودیتی برآورده کنند. بسیاری از پدران و مادران این رفتار را نشانه عشق، مسئولیتپذیری و حمایت از فرزند میدانند، اما روانشناسان معتقدند همین رفتار میتواند زمینهساز بسیاری از مشکلات رفتاری، هیجانی و شخصیتی در آینده کودکان باشد.
واقعیت این است که هر نسلی تحت تأثیر تجربیات گذشته خود فرزندانش را تربیت میکند. والدینی که دوران کودکی دشواری را پشت سر گذاشتهاند و طعم محرومیت، کمبود یا حسرت را چشیدهاند، معمولاً تلاش میکنند فرزندانشان هرگز چنین تجربهای نداشته باشند. این نیت اگرچه ارزشمند و از سر محبت است، اما زمانی که به افراط کشیده شود میتواند آثار معکوسی بر رشد شخصیت فرزند برجای بگذارد.
کودکی که هرگز با ناکامی مواجه نشده است، در برابر کوچکترین محدودیت زندگی دچار بحران میشود. او تحمل شنیدن «نه» را ندارد، مسئولیتپذیری را نمیآموزد، برای رسیدن به اهداف خود تلاش نمیکند و به تدریج تصور میکند جهان موظف است همه خواستههایش را برآورده سازد. چنین نگرشی در آینده میتواند روابط اجتماعی، تحصیلی، شغلی و حتی زندگی مشترک او را تحت تأثیر قرار دهد.
از سوی دیگر متخصصان حوزه سلامت روان معتقدند کاهش تابآوری یکی از مهمترین چالشهای نسل جدید است. کودکانی که همواره با پاسخ مثبت مواجه شدهاند، در برابر نخستین شکستها، ناکامیها و محدودیتهای واقعی زندگی آسیبپذیرتر هستند. آنها کمتر میتوانند احساسات خود را مدیریت کنند و بیشتر در معرض اضطراب، افسردگی، خشم و نارضایتی مزمن قرار میگیرند.
برای بررسی ابعاد مختلف این موضوع، شناخت تفاوت میان نیاز و خواسته، دلایل رفتارهای افراطی برخی والدین، آثار بلندمدت این شیوه تربیتی و راهکارهای عملی برای اصلاح آن، با مهرداد دشتی روانشناس، زوجدرمانگر و مشاور خانواده گفتوگویی تفصیلی انجام دادهایم که در ادامه میخوانید:

ایمنا: تفاوت میان «نیاز» و «خواسته» در فرزندان چیست و چرا تشخیص این تفاوت برای والدین اهمیت دارد؟
دشتی: یکی از بنیادیترین موضوعات در تربیت فرزندان، تشخیص صحیح تفاوت میان نیاز و خواسته است. نیازها موضوعاتی هستند که برای رشد جسمی، روانی، عاطفی و اجتماعی انسان ضروریاند؛ مانند امنیت، محبت، احترام، تعلق، آموزش، تغذیه مناسب و فرصت رشد. این موارد پایههای سلامت روان و شخصیت کودک را شکل میدهند و والدین موظف هستند تا حد امکان آنها را تأمین کنند.
در مقابل، خواستهها شکلهای متنوع و گاه نامحدودی دارند. تلفن همراه جدید، برند خاصی از لباس، حضور در یک مدرسه خاص یا برخورداری از امکاناتی فراتر از سطح ضرورت، همگی در دسته خواستهها قرار میگیرند. نکته مهم این است که خواستهها پایان ندارند و هرچه بیشتر تأمین شوند، ممکن است خواستههای جدیدتری شکل بگیرد.
بسیاری از والدین به اشتباه تصور میکنند برآورده کردن هر خواستهای به معنای عشق ورزیدن به فرزند است. در حالی که عشق واقعی، فراهم کردن شرایط رشد سالم و آموزش مهارتهای زندگی است. کودک باید بیاموزد که میان آنچه به آن نیاز دارد و آنچه صرفاً تمایل به داشتنش دارد تفاوت وجود دارد.
اگر این مرز مشخص نشود، کودک به تدریج یاد میگیرد هر میل و خواستهای را در سطح یک نیاز ضروری تلقی کند و در نتیجه هنگام مواجهه با محدودیتها دچار خشم، اضطراب یا سرخوردگی میشود. بنابراین یکی از مهمترین مهارتهای والدگری، توانایی تفکیک نیازها از خواستهها و آموزش این تفاوت به فرزندان است.
ایمنا: چرا برخی کودکان برای رسیدن به خواستههای غیرضروری خود اصرار، مقاومت یا حتی پرخاشگری میکنند؟
دشتی: برآورده کردن افراطی خواستههای کودکان، در ظاهر نشانه عشق و توجه والدین است و سبب میشود هنگامی که والدین خواسته آنها را به ه دلیلی انجام ندند، کودکان برای رسیدن به خواستههای غیرضروری خود اصرار، مقاومت یا حتی پرخاشگری میکنند، باید بدانیم برآورده کردن افراطی خواستههای کودکان میتواند زمینهساز خودمحوری، پرخاشگری، نارضایتی مزمن، ضعف در تصمیمگیری، کاهش تابآوری و حتی مشکلات جدی در روابط عاطفی و اجتماعی آینده شود.
در بسیاری از خانوادهها، عشق به فرزند با تأمین خواستههای او معنا میشود. والدین برای آنکه فرزندشان کمبودی را تجربه نکند، تلاش میکنند هر آنچه میخواهد در کوتاهترین زمان ممکن در اختیارش قرار دهند؛ از خرید وسایل و امکانات مختلف گرفته تا رفع کوچکترین خواستهها و نیازهای روزمره. این رفتار اگرچه در ظاهر نشانه محبت و حمایت به نظر میرسد، اما در سالهای اخیر به یکی از مهمترین چالشهای تربیتی خانوادهها تبدیل شده است.
فاصله میان «نیاز» و «خواسته» در بسیاری از خانوادهها از بین رفته است. نتیجه این اتفاق، تربیت کودکانی است که تحمل ناکامی ندارند، در برابر محدودیتها مقاومت میکنند، از پذیرش مسئولیت گریزان هستند و تصور میکنند جهان موظف است خواستههای آنان را برآورده کند. این مسئله در دوران نوجوانی و بزرگسالی خود را به شکل پرخاشگری، نارضایتی، ضعف در روابط اجتماعی و حتی مشکلات عاطفی و خانوادگی نشان میدهد.
در دنیای امروز که کودکان بیش از هر زمان دیگری در معرض تبلیغات، شبکههای اجتماعی و فرهنگ مصرفگرایی قرار دارند، مدیریت خواستههای آنان به یکی از مهمترین وظایف والدین تبدیل شده است. بسیاری از پدران و مادران ناخواسته تحت تأثیر تجربیات تلخ کودکی خود قرار میگیرند و تلاش میکنند حسرتهای گذشته را از طریق فرزندانشان جبران کنند؛ رویکردی که در بسیاری از موارد نتیجهای معکوس به همراه دارد.
از سوی دیگر، کاهش تابآوری نسل جدید به یکی از دغدغههای جدی متخصصان علوم رفتاری تبدیل شده است. کودکانی که همواره با پاسخ مثبت مواجه شدهاند، در برخورد با نخستین «نه»های زندگی دچار بحران میشوند و توانایی مدیریت شکست، ناکامی و محدودیت را ندارند. این موضوع نه تنها سلامت روان آنان را تهدید میکند بلکه کیفیت روابط اجتماعی، تحصیلی و شغلی آنها را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.

ایمنا: چه عواملی باعث میشود برخی والدین تقریباً تمام خواستههای فرزند خود را برآورده کنند؟
دشتی: یکی از مهمترین دلایل این موضوع، تلاش ناخودآگاه والدین برای جبران محرومیتهای گذشته خود است. بسیاری از پدران و مادران در دوران کودکی با کمبودهای اقتصادی، محدودیتهای آموزشی یا محرومیتهای عاطفی مواجه بودهاند. آنها درد آن روزها را همچنان در ذهن خود حمل میکنند و زمانی که صاحب فرزند میشوند تلاش میکنند فرزندشان هرگز چنین احساساتی را تجربه نکند.
مشکل از جایی آغاز میشود که والدین میان جبران منطقی و افراط در حمایت تفاوت قائل نمیشوند. آنها تصور میکنند هرچه امکانات بیشتری فراهم کنند، والدین موفقتری هستند. در حالی که تربیت موفق تنها به تأمین امکانات محدود نمیشود.
عامل دیگر احساس گناه والدین است. برخی پدران و مادران به دلیل اشتغال زیاد، کمبود وقت یا حضور محدود در کنار فرزند تلاش میکنند این خلأ را با خریدن وسایل و برآورده کردن خواستهها جبران کنند. گاهی نیز رقابتهای اجتماعی نقش دارد. والدین نمیخواهند فرزندشان از همسالان خود عقب بماند و تحت فشارهای فرهنگی و اجتماعی قرار میگیرند. اما واقعیت این است که کودک بیش از هر چیز به حضور، محبت، توجه و آموزش مهارتهای زندگی نیاز دارد؛ نه برآورده شدن بیقیدوشرط همه خواستهها.
ایمنا: تأمین افراطی خواستههای کودکان در دوران نوجوانی چه پیامدهایی دارد؟
دشتی: نوجوانی مرحله شکلگیری هویت، استقلال و مسئولیتپذیری است. اگر کودکی در سالهای قبل هیچ محدودیتی را تجربه نکرده باشد، ورود به این دوره برای خانواده بسیار دشوار خواهد شد. معمولاً این نوجوانان تحمل مخالفت ندارند و در برابر هر نوع قانون یا محدودیتی مقاومت میکنند. آنها تصور میکنند حق دارند به هر چیزی که میخواهند دست پیدا کنند. پرخاشگری، لجبازی، نافرمانی، وابستگی شدید به والدین، ضعف در تصمیمگیری و ناتوانی در پذیرش شکست از جمله پیامدهای رایج این سبک تربیتی است. بسیاری از خانوادهها در این مرحله ناچار به مراجعه به مراکز مشاوره و خانوادهدرمانی میشوند؛ زیرا تغییر رفتار نوجوانی که سالها به دریافت پاسخ مثبت عادت کرده بسیار دشوارتر از آموزش صحیح در کودکی است.
نوجوان باید بیاموزد که زندگی همیشه مطابق خواستههای او پیش نمیرود. این درس اگر در کودکی آموزش داده نشود، در نوجوانی به شکل بحران ظاهر میشود.

ایمنا: برخی والدین میگویند نمیخواهیم فرزندمان حسرت چیزی را بخورد. این نگاه تا چه اندازه درست است؟
دشتی: هیچ پدر و مادری دوست ندارد فرزندش رنج بکشد؛ اما باید میان رنج سازنده و آسیب واقعی تفاوت قائل شد. همه انسانها برای رشد نیاز دارند مقداری ناکامی، انتظار و محدودیت را تجربه کنند. این تجربهها به آنها کمک میکند صبر، تلاش، برنامهریزی و تابآوری را بیاموزند.
فرزندی که هرگز حسرت هیچ چیز را تجربه نکرده است، معمولاً قدر داشتههای خود را نیز نمیداند. لذت دستیابی به اهداف زمانی معنا پیدا میکند که فرد برای رسیدن به آنها تلاش کرده باشد. برخی والدین تصور میکنند حذف همه کمبودها باعث خوشبختی فرزند میشود؛ در حالی که تحقیقات روانشناختی نشان میدهد رضایت از زندگی بیشتر به مهارتهای روانی وابسته است تا میزان امکانات. بنابراین هدف تربیت نباید حذف کامل ناکامیها باشد، بلکه باید آموزش مدیریت ناکامیها باشد.
ایمنا: مهمترین توصیهای که در زمینه برآورده کردن خواستههای فرزندان میتوان به والدین داشت، چیست؟
دشتی: والدین باید بدانند هدف از تربیت، خوشحال نگه داشتن دائمی فرزند نیست؛ بلکه آماده کردن او برای زندگی مستقل، سالم و موفق است. فرزندان به محبت، احترام و حمایت نیاز دارند اما به همان اندازه به محدودیت، مسئولیتپذیری، صبر، تلاش و تحمل ناکامی نیز نیازمند هستند.
محبت بدون مرز میتواند همان اندازه آسیبزا باشد که بیتوجهی و سختگیری افراطی. هنر والدگری در ایجاد تعادل میان عشق و قاطعیت است. کودکی که یاد بگیرد همه خواستههایش فوراً برآورده نمیشود، در آینده انسانی توانمندتر، مسئولیتپذیرتر، شادتر و موفقتر خواهد بود.
برآوردهکردن افراطی خواستههای فرزندان اگرچه در ظاهر از عشق و دلسوزی والدین سرچشمه میگیرد، اما در عمل میتواند مسیر رشد طبیعی شخصیت کودک را مختل کند. کودکان برای تبدیل شدن به بزرگسالانی سالم، موفق و متعادل، بیش از امکانات مادی به آموزش مهارتهای زندگی نیاز دارند؛ مهارتهایی همچون صبر، تابآوری، مسئولیتپذیری، پذیرش محدودیتها و مدیریت ناکامیها.
خانواده نخستین مدرسه زندگی است و کودکی که در این مدرسه با قواعد واقعبینانه رشد کند، در مواجهه با چالشهای آینده توانمندتر خواهد بود. والدینی که میان محبت و قاطعیت تعادل برقرار میکنند، در حقیقت بزرگترین سرمایه را برای آینده فرزندان خود فراهم میسازند؛ سرمایهای که نه در قالب امکانات و داراییها، بلکه در قالب شخصیت، سلامت روان و توانایی زندگی کردن متجلی میشود.