به گزارش ایمنا، باز هم سحر شده بود و بانگ اذان در کوچه پس کوچههای شهر طنین انداخت، چشمانم را گشودم، وضو گرفتم و نماز خواندم. سپس به عادت همیشگی، تقویمم را باز کردم تا برنامههای کاریام را مرور کنم. ۱۵ تیرماه، مصادف با چهارم شعبان... ولادت ابوالفضل العباس (ع)، علمدار کربلا و روز جانباز بود. حس خاصی داشتم. به یاد وصف رشادتها و ایثارگریهای رزمندگان ۸ سال دفاع مقدس و انقلاب اسلامی افتادم. ساعتی بعد به تحریریه خبرگزاری رفتم، رایانه را روشن کرده و مشغول به کار شدم. حدود ساعت ۱۰ صبح بود که صدای زنگ تلفن سرویس اجتماعی به صدا درآمد، گوشی را که برداشتم صدای سردبیر را شنیدم که گفت: "امروز دکتر سقاییاننژاد، شهردار اصفهان به همراه تعدادی از مسئولان شهرداری، برای بازدید و تجلیل از جانبازان به مرکز توانبخشی معلولان و جانبازان خواهند رفت، لطفا شما هم جهت پوشش اخبار این مراسم به همراه عکاس خبرگزاری به سمت این مرکز حرکت کنید". تلفن را که قطع کردم، با اشتیاق فراوان خودم را به مرکز توانبخشی رساندم. با جمع جانبازانی مواجه شدم که نور عجیبی در چهرههایشان بود، اکثر آنها روی ویلچرهای خود نشسته بودند و با مظلومیتی چون مظلومیت ابوالفضل العباس (ع) به صدای مولودی که در مراسم پیچیده بود گوش میدادند. عدهای دیگر که حتی توان نشستن هم نداشتند بر تختهای خود خوابیده بودند.
اینجا، گلها نیز، خود را مدیون جانبازان میدانستند
همه آنها، گلهایی را که به رسم تشکر به آنها اهدا شده بود بر پاهای خود گذاشته بودند. آری... این گلهای از شاخه چیده شده که دیگر توان ایستادن نداشتند نیز فهمیده بودند که این جانبازان هم دیگر توان ایستادن ندارند.
کمی که مینگریستی، متوجه میشدی که این گلهای زیبا بر پاهای جانبازان سجده کرده بودند و بوسههای خود را به پاس آرامش امروز کشور و نجات خاک وطنشان از چنگال بیگانگان، نثار آنان میکردند.
صبح که قبل از آمدن به این برنامه، دبیر سرویس اجتماعی مرا موظف کرده بود تا گزارشی توصیفی از این مراسم بنویسم، گمان میکردم کاری آسان است. اما تازه فهمیدم که نوشتن چنین گزارشی، کاریست بس مشکل. اینجا قطعهای از فردوس برین است و انتخاب گلی از گلهای این بهشت، برایم مشکل بود و نمیتوانستم از میان آنها، یکی دو نفر را برای مصاحبه، برگزینم.
چگونه میتوانستم، عظمت این بزرگان و شور و عشق آنان به خدا را در قالب جملات بیان کنم؟
احساس میکردم موجودی خاکی هستم که به افلاک راهی ندارم ...
به سراغ رییس سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان اصفهان رفتم و از او راجع به برنامههای این سازمان برای جانبازان پرسیدم. انصافا در حد توان، اقداماتی را در دستور کار خود داشتند.
مسئولان شهرداری اصفهان با در دست داشتن سینی پر از شاخههای گل و هدیهای برای تجلیل از جانبازان از راه رسیدند و به سراغ تکتک جانبازان رفتند و با اهدای شاخه گل و هدیه به ادای دین خود به این بزرگواران پرداختند.
بیگانگان دلسوز ما نیستند، هدف آنان به بند کشیدن داروندار ماست
من نیز پس از مدتی که در میان جمعیت قدم زدم، چشمم به پیرمردی افتاد که با لبخند پدرانهای در چهرهام نگریست. از او پرسیدم: شما هم جانباز هستید؟
گفت: بله دخترم.
از او اجازه گرفتم تا چند لحظهای وقتش را بگیرم.
پرسیدم: پدر جان خودتان را معرفی کنید و بگویید که جانباز چند درصد هستید؟
وی در پاسخ گفت: عباس رستمی، متولد ۱۳۳۶ و جانباز ۷۰ درصد در عملیات رمضان سال ۶۱ هستم.
چه شد که جان بر کف گرفتید و به سمت جبهه حق علیه باطل رفتید؟
من عاشق اسلام، آقا سیدالشهدا(ع)، ابوالفضلالعباس (ع) و امام راحل (ره) بودم و به عشق شهادت و قربت الی الله به جبهه رفتم.
اگر دوباره نیاز به جهاد و دفاع باشد، باز هم به جبهه میروید؟
آری من راهم را درست انتخاب کردم و در راه اسلام، وطن، ناموس و شرف کشورم، جانم را هم تقدیم خواهم کرد و همانگونه که به حضرت امام خمینی (ره) لبیک گفتیم، خدا را شاهد میگیرم که هرگاه ولایت فقیه، فرمان جهاد دهند، خودم، فرزندان و سایر خانوادهام به این فرمان لبیک خواهیم گفت.
توصیه شما به جوانانی که فریب بیگانگان را میخورند و بر ضد هنجارهای نظام حرکت میکنند چیست؟
ما که خدا، قرآن، رسول اکرم(ص) و اهلالبیت (ع) و تمدن تاریخی ایران را داریم، هرگز نباید فریب بیگانگان شیطان صفت را بخوریم، چرا که هدف آنها، به استعمار کشیدن اموال، خاک و شرف ماست و آنها میخواهند افکار ما را به بند بکشند. ما به خاطر رها شدن از استعمار بیگانگان بود که با تقدیم کردن هزاران شهید، انقلاب کردیم و باید این افتخار را همواره برای خود حفظ کنیم. همین افتخار است که تلخی درد جانبازی را برای ما شیرین میکند.
قول ولی فقیه، راه خداست
از او تشکر کردم و به راه افتادم، چشمم به مردی افتاد که در گوشهای، بر روی صندلی ویلچر نشسته بود. از او خواستم که زمانی را به مصاحبه با من اختصاص دهد.
خودتان را معرفی کنید؟
وکیلی ۵۱ ساله و جانباز ۷۰ درصد قطع نخاع هستم که در سه عملیات مختلف جانباز شدم.
چه شد که به جبهه رفتید؟
ما برای جنگیدن به جبهه نرفتیم بلکه برای دفاع از میهن و به دستور ولی فقیه زمان، امام راحل (ره) رفتیم، چراکه حفظ وطن از واجبات است.
اگر باز هم ولایت فقیه، دستور جهاد بدهند، پاسختان مثبت است؟
بله ما برای خدا و اطاعت از فرمان ولی فقیه، صد بار دیگر هم که نیاز باشد، جهاد خواهیم کرد.
چند فرزند دارید؟ یک پسر ۲۶ ساله دارم.
آیا در صورت نیاز وطن، به جهاد کردن پسرتان نیز رضایت دارید؟
همواره، توصیه من به پسرم، این بوده که راه امام و شهدا را ادامه دهد و اگر غیر از این رفتار کند، مدیون خواهد بود.
چه چیزی باعث شده که درد و رنج ناشی از مشکل جسمی خود را تحمل کنید؟
آنچه مرا در برابر سختیهای جانبازیم صبور کرده، تنها، عشق به خداست و وعده خداوند به صابران، بهشت و اجر اخروی است.
توصیه شما به جوانان امروز چیست؟
بهترین راه، راه خداست و راه خدا هم از زبان ولی فقیه بیرون میآید، پس از دستورات ولی فقیه اطاعت کنید و هرگز فریب بیگانگان را نخورید چراکه تنها خودمانیم که دلمان به حال خودمان میسوزد.
مواظب باشیم، خون شهیدان، فرش ره ما نشود
بعد از مصاحبه به سمت نمایشگاه کتاب و عکس مرکز حرکت کردیم. عکسهای بسیار تکاندهندهای به دیوار نمایشگاه نصب شده بود. عکسهایی که دل انسان را به درد میآورد. هنگامیکه به تصویر سر و دست و پای قطع شده رزمندگان نگاه میکردم، اشک در چشمانم حلقه بسته بود، بهراستی انسان باید بسیار نادان باشد که خون شهیدان را فرش راهش کند. ای کاش عدهی اندکی از افراد جامعهی ما که فریب بیگانگان را میخورند و با رفتارهای نابهنجار و افکار غلط خود به دنبال سست کردن پایههای نظام هستند، لحظهای تامل میکردند که بیگانگانی که از دین و ایمان و وحدانیت بهرهای نبردهاند و تنها به سود خود میاندیشند، چگونه ممکن است به حال مردم جامعه ما دلسوزی کنند؟ به قول یک ضرب المثل قدیمی کجا دیدهای که دایهای عزیزتر از مادر باشد؟
در حین تماشای عکسها چشمم به بیت شعری افتاد که نوشته بود:" پس از ما چه شد عهدتان با علی؟ چه شد عهدتان با امام و ولی."
آنچنان غرق در تفسیر و درک عکسها و اشعار بودم و از خودبیخود شدم که ناگهان نور فلاش دوربین عکاس خبرگزاری مرا به خود آورد. به سراغ تماشای کتابها رفتم. جانبازی مهربان پشت میز نشسته بود. با لبخند دلنشینش کتابی با عنوان "جز لبخند چیزی نگفت" را به من هدیه کرد. شاید این بهترین هدیهای بود که تا به حال دریافت کرده بودم.
زمان بازدید تمام شده بود و باید به سمت دفتر خبرگزاری حرکت میکردیم. پاهایم میل به بازگشت نداشت. تمام صحنهها برایم تکرار میشد. دست به سینه نهادم و با رهبر، شهدا، جانبازان و رزمندگان، تجدید میثاق کردم و با هدف رسیدن به افلاک به دنیای خاکی بازگشتم.
خبرگزاری ایمنا: پایین یکی از عکسها، بیت شعری خواندم که نوشته بود:" عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است، دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است."
کد خبر 37400
نظر شما