به گزارش خبرنگار فرهنگی ایمنا، «ما به همراه او از مکه خارج شده و به سمت کوفه حرکت کردیم. قافله حسین بن علی(ع) به سوی کوفه در حرکت بود و ما به دلیل شرایط حاکم خواهان دیدار و همسفر شدن با حسین(ع) نبودیم و به همین جهت با آنکه هممسیر بودیم اما با فاصله حرکت میکردیم تا هنگامی فرارسید که کاروان حسین(ع) در جایی فرود آمد که ما نیز جز اسکان در آنجا چارهای نداشتیم. حسین(ع) در یک سو و ما در سوی دیگر ساکن شدیم، ما نشسته بودیم و مشغول خوردن غذا، که ناگاه فرستاده حسین(ع) نزد ما آمده، سلام کرد و داخل شد؛ سپس گفت: «ای زهیر بن قین! حسین(ع) مرا به سوی تو فرستاده تا از تو بخواهم که به نزدش بروی! پس همنشینان ما (از فرط تحیر) آنچه در دست داشتند بر زمین انداختند و بگونهای آرام نشستیم که گویا پرندهای بر سر ماست.»
زهیر میلی به این ملاقات نداشت، اما من به او گفتم: سبحان الله آیا پسر پیامبر، قاصدی به سوی تو میفرستد و تو پاسخ نمیدهی؟چرا نزدش نمیروی و سخنش را نمیشنوی و برنمیگردی؟
اینجا بود که زهیر به دیدار آنحضرت شتافت و چیزی نگذشت که با شادمانی برگشت. دستور داد خیمههای او را باز کرده و اسباب سفرش را در کنار کاروان حسین(ع) مستقر سازند، آنگاه به من گفت: تو را طلاق دادم و آزادی، پیش خاندانت بری،زیرا من دوست ندارم به سبب من گرفتار شوی.
سپس به همراهانش گفت: هر که میخواهد، با من همراه شود و در غیر این صورت، این آخرین دیدار ماست. من برای شما حدیثی نقل میکنم: ما در منطقه بحر میجنگیدیم و خداوند ما را پیروز گردانید و غنیمتهایی به دست آوردیم، سلمان فارسی به ما گفت: آیا از اینکه پیروز شده و غنیمتهایی به چنگ آوردهاید شادمانید؟ گفتیم: آری. سلمان گفت: هنگامی که آقای جوانان آل محمد(ص) را دیدید، در جنگ کردن در رکاب او شادابتر و خوشحالتر باشید.
زندگی هر انسان کتابی است پر از صفحات رنگارنگ که صفحات ورق خورده تجارب او و آنچه گشوده نشده، آینده است؛ هر روز برگی تازه از این کتاب اسرارآمیز ورق میخورد تا آدمی را در محکی تازه قرار دهد.
آنچه ما به عنوان روزمرگی از آن یاد میکنیم در واقع دیدگاهی است که خودمان به زندگی داریم در غیر این صورت هر روز هزاران رویداد در پیرامون ما رخ میدهد که مستقیم و غیر مستقیم به ما مربوط است اما ما از انها غافل هستیم.
گاهی یک حادثه در زندگی سرنوشت انسانی را دگرگون میکند و گاه رویارویی با انسانی دیگر و یا دیدن صحنهای، مسیر زندگی را تغییر میدهد، مهم آن است که در بزنگاههای حساس زندگی هشداری درونی یا بیرونی، انسان را در مسیر درستی که باید در آن قرار گیرد، قرار دهد.
یکی از افرادی که در طول تاریخ چنین سرنوشتی داشته، «زهیر بن قین بجلی» بوده است؛ زهیر بن قین بن حارث بن عامر از شهدای کربلا بود که با القاب «أنماری» و «بجلی» نیز شناخته میشود، زهیر از بزرگان قبیله خود که در کوفه ساکن بودند به شمار میآمد، «دیلم بنت عمرو» همسر او بوده و در همراهی زهیر با امام حسین(ع) نقش بسزائی داشته است. زهیر قبل از اینکه پیرو امام حسین(ع) گردد؛ از طرفداران افراطی عثمان بود.
اما چرا امام حسین(ع) از زهیر دعوت کرد و چگونه او با آنکه طرفدار افراطی عثمان بود، دعوت امام را پذیرفت؟ در پاسخ باید گفت که امام از افراد بسیاری خواست تا او را همراهی کنند که از این میان، بیشتر آنان با بهانههایی از این کار سرباز زدند اما تعداد اندکی نیز دعوت امام را پذیرفتند.
چون زهیر شخصی دلیر و سخنور بود، پیوستن او به امام (ع) چه در میدان نبرد و چه در مقام گفتگو با دشمن، میتوانست کمکی بزرگ به سپاه ایشان باشد و بنابراین، طبیعی بود که امام (ع) او را به جمع خود دعوت کند.
با این وجود، گزارش معتبر و دقیقی از اینکه میان زهیر و امام در آن جلسه ملاقات چه گذشت؛ وجود ندارد و تنها میتوان وجود فطرت پاک در زهیر را در پذیرش این همراهی، اثرگذار بدانیم.
در مورد نقش زهیر در نبرد عاشورا باید گفت:« زمانی که حرّ به سپاه امام رسید و آنها را متوقف کرد، زهیر به امام گفت: «بگذار با این قوم جنگ کنیم که جنگیدن با اینان آسانتر است با لشکری که بعد از اینها میآید.» امام حسین(ع) فرمود: «راست میگویی ای زهیر، اما من آغازکننده جنگ نخواهم بود. اگر آنان جنگ را شروع کردند، آنگاه به نبرد با ایشان برمیخیزیم.»
امام در روز عاشورا زهیر را فرمانده سمت راست سپاه قرار داد و حتی نقل شده که هنگام اقامه نماز در روز عاشورا، او نیز در کنار سعید بن عبدالله به محافظت از امام و نگهبانی برخاست.
در نهایت زهیر پس از جنگی مردانه، در کربلا شهید شد، امام حسین(ع) در کنار پیکرش چنین گفت: «ای زهیر! خداوند تو را از رحمتش دور نگرداند و قاتلانت را لعنت کند، شبیه آن لعنتی که مسخشدگان به شکل بوزینهگان و خوکان را فراگرفت.»
در زیارت ناحیه مقدسه نیز پس از سلام به زهیر، گفتاری از او خطاب به امام، چنین نقل شده است:
«سلام بر زهیر بن قین بجلی که به حسین(ع) پس از اینکه به او اجازه ترک میدان داد، چنین گفت: سوگند به خداوند که تو را ترک نمیکنم. آیا پسر رسول خدا را ترک کنم در حالی که او اسیر در دست دشمنان است و من نجات یابم. هرگز چنین چیزی واقع نخواهد شد.»
نظر شما