به گزارش ایمنا، زمانیکه روز، روزِ طب بود، عباس ادیب حبیب آبادی تلاش کرد تا از انحلال دانشکده پزشکی جلوگیری کند و حکم انتصابش به عنوان معاون اداری- مالی دانشگاه اصفهان را با خط خودش نوشت و در شکلگیری تاریخ دانشگاه اصفهان نقشی تأثیرگذار و بی بدیل داشت. به یقین او در کنار پدرش ملا محمدعلی، مصطفی حبیبی گلپایگانی و مرحوم مصدق، که به عنوان مراد از آنها یاد می کند، مفاخری هستند تکرارناشدنی ...
اینک با بخش آخر گفتگویم با عباس ادیب حبیب آبادی، پدر علم فارماکولوژی اصفهان همراه شوید.
مهم ترین اقدامات شما در مقام معاونت اداری- مالی دانشگاه اصفهان، چه بود؟
اولین اقدام، سروسامان دادن به بیمارستانهای شهر بود. ابتدا ساختمان جدید بیمارستان خورشید را احداث کردیم و سپس به سراغ بیمارستان کاشانی رفتیم. یادم هست سال ۱۳۴۴ اولین کلنگ برای احداث دانشکده پزشکی در زمینهای هزار جریب به مساحت ۳۰۰ میلیون متر مربع به زمین خورد که قراردداد ساخت این دانشکده با شرکت "رُشه" بسته شد و سال ۱۳۴۷ به پایان رسید. نقشهای که مهندس مشاور برای ساختمان این دانشکده تهیه کرده بود، چندین طبقه و پنتاگون گونه بود اما در آن زمان در اصفهان برج سازی ممنوع بود و ما هم زمین کافی برای ساخت دانشکده در دست داشتیم به همین دلیل نقشه را قبول نکردم و خودم روی کاغذ نقشهای را که در ذهنم بود برای مهندس مشاور کشیدم و گفتم بلوکها را روبه قبله بسازد و با یک کریدور سراسری به هم وصل کند و پشت بلوکها را آزاد بگذارد تا بتوانیم آنرا توسعه دهیم. نقشه دانشکده پزشکی به گونهای طراحی شده بود که بالهای ساختمان دانشکده تا کنار جاده شیراز قابل گسترش باشد و با افزایش گروهها و تعداد دانشجویان گسترش یابد، اما متأسفانه بعد از انقلاب دنبالۀ بالها به ساختمانهایی برای ریاست و معاونتهای دانشگاه و استقرار کادر اداری تبدیل شد که نه نیازهای اداری را برآورده کرد و نه دیگر به درد گروههای آموزشی مجاور میخورد. از دیگر اقدامات این بود که سال ۱۳۴۷ هیئت امنای دانشگاه ۲ میلیون تومان برای احداث ساختمانهای موقت دانشکدههای علوم، ادبیات و رستوران دانشگاه پرداخت کرد و ما ظرف سه ماه، سه ساختمان ساختیم و دانشکدههای ادبیات و علوم را از کوچه شازده ابراهیم به دانشگاه آوردیم و تا امروز هم این دانشکدهها که قرار بود روزی ساختمان موقت باشند، فعال هستند.
در راه اقدامات اجرایی خود در دانشگاه با مشکلی مواجه نبودید؟
زمان آغاز ساخت دانشکده پزشکی روزنامهها میخواستند از مراسم کلنگ زنی رپرتاژ چاپ کنند و من برای آنها از شرکت رُشه مبلغی بگیرم، اما من نمیتوانستم رشه را وادار به حق و حساب دادن به روزنامهها کنم در نتیجه مقاومت کردم و به این ترتیب روزنامه هم مخالفت خود را با من آغاز کردند. ازطرف دیگر من یک بچه دهاتی بودم که به زحمت تحصیل کردم و وارد دانشگاه شدم و آنهایی که در دانشگاه سابقهای بیشتر از من داشتند نمیتوانستند ببینند نبض دانشگاه در دست یک بچه دهاتی است و هر روز ننگی برای من درست میکردند، اما من گوشم به یاوه گوییها بدهکار نبود. هر روز چیزی به ساواک میگفتند و ساواک هم که با مرحوم دکتر معتمدی۰رئیس وقت دانشگاه اصفهان) اختلاف داشت، به من فشار میآورد، اما هیچ سندی در هیچ دورهای علیه من پیدا نشد.
خیابان ۴۵ متری شمال دانشگاه اصفهان چگونه احداث شد؟
این خیابان ابتدا ۱۲متر عرض داشت و آن زمان در اصفهان بجز خیابان چهار باغ، خیابان ۴۵ متری نبود. یکروز دکترمعتمدی(رئیس وقت دانشگاه اصفهان) به من گفت که نردهکشی زمین دانشگاه را از ضلعهای شمالی و شرقی شروع کنیم. این کار نیاز به عقبنشینی زمینهای مقابل داشت اما معتمدی گفت که اگر بخواهیم منتظر عقبنشینی دیگران بنشینیم تا ابد هم این خیابان ۴۵ متری که آبروی دانشگاه است، کشیده نمیشود، به همین دلیل با حفظ حریم چهارباغ تمام ۳۳ متر را از سهم خود عقبنشینی کردیم. سالهای بعد شاهراه غرب اصفهان در امتداد آن ایجاد شد.
درختان دانشگاه اصفهان نیز در زمان حضور شما بعنوان معاون امور مالی اداری کاشته شدند؟
آن زمان چمن در اصفهان وجود نداشت، دکتر معتمدی باغبانها را با مهندس کشاورزی دور خود جمع میکرد و هر درختی در گوشهای میدید نامش را یاد میگرفت میآورد و در دانشگاه میکاشت مانند درختهای سیب گل، انار گل و بسیاری دیگر که من نام خیلی از این درختها را نمیشناسم.

نحوه آبرسانی به دانشگاه چگونه انجام شد؟
آب نداشتیم و با تانکر آب میآوردیم، اما بعد با استفاده از یک لوله انتقال آب به قطر نیم متر، آب را از چاهی که در کنار سی و سه پل احداث شده بود به مخازن جنوبیترین زمین دانشگاه رساندیم و به این ترتیب درختکاری در زمینهای جنوبی دانشگاه و منطقهای که انستیتو باغبانی ایجاد شد به اجرا درآمد و کنار خیابانهای احداثی درختکاری و چمن کاری شد.
احداث بیمارستان الزهرا چگونه براساس چه ایده ای شکل گرفت؟
در جنوبیترین نقطه دانشگاه اصفهان بیمارستان الزهرا احداث شد، بیمارستانی که قرار بود روزی در ایدهها و تصورات رییس و معاونش یک medical center شود اما نشد. هدف مرحوم دکتر معتمدی این بود که ساختمان فعلی دانشکده پزشکی به دانشکده علوم تبدیل شود و در کنار بیمارستان الزهرا یک مجموعه کامل پزشکی شامل دانشکدههای پزشکی، دندان پزشکی، پرستاری و بخشهای دیگر تشکیل شود تا استادان علوم پایه و بالینی هر روز در جلسات، مقابل هم شرکت و کسب فیض کنند، اما ساخت این بیمارستان با تورم سالهای ۱۳۵۳- ۱۳۵۴ همزمان شد و پیمانکار دیگر نمیتوانست به کار خود ادامه دهد و ساختمان بیمارستان بعد از سفت کاری و لوله کشیها نیمه تمام ماند تا جایی که به خاطر میآورم ۱۲ سال پس از انقلاب با چندین میلیارد تومان هزینه به پایان رسید در حالیکه جمع مناقصه ساختمان و تجهیزات و تاسیسات آن ۱۵۰ میلیون تومان برآورد شده بود.
چه شد که برادران همدانیان به عضویت هیئت امنای دانشگاه اصفهان درآمدند؟
همدانیانها دو برادر بودند که ثروتی نداشتند، اما در امور صنعتی، مغز متفکری داشتند و تا آنجا پیشرفت کردند که چندین کارخانه ایجاد کردند و اعتبار بینالمللی به دست آوردند و دولت آلمان حاضر بود ۶۰ میلیون تومان کریدیت به آنها بدهد. این دو برادر فرزندی نداشتند و مرحوم دکتر معتمدی که رئیس وقت دانشگاه اصفهان بود به برادر دوم که وارث برادر اول هم بود توصیه کرد که سهمی از اموالشان را به دانشگاه اختصاص دهند و به این ترتیب همدانیان به عضویت هیئت امنای دانشگاه اصفهان درآمدند.
شما در سال ۵۸ حکم معافیت از خدمت را دریافت کردید؟
بله. من خردادماه ۱۳۵۸ بنا به مصوبه شورای رؤسای دانشگاهها حکم معافیت از خدمت به من داده شد. درواقع از آن سال به بعد با آمدن دکتر توسلی به دانشگاه، نامه برکناریِ من داده شد و بنا بر مصوبه شورای روسای دانشگاهها از کار برکنار شدم. نامهای که هیچ سند و توجیهی برای آن پیدا نشد.
کتاب «کارنت مدیکال» را در دورا ن معافیت از خدمت ترجمه کردید؟
معافیت از خدمت، درواقع برای من به فرصتی تبدیل شد تا به کار ترجمه کتاب در زمینه پزشکی به ویژه فارماکولوژی بپردازم. اولین ترجمه من هم کتاب «کارنت مدیکال» در سال ۱۹۸۱ بود، ۱۱ ماه ترجمه این کتاب طول کشید و با نام «تشخیص و درمان طبی بیماریها» منتشر شد و مورد استقبال جامعه پزشکان و داروسازان سراسر کشور قرار گرفت و در طول ۳ ماه همه سه هزار جلد آن به فروش رفت. ترجمه مجدد این کتاب نیز که سال های ۱۹۸۳، ۱۹۸۶ و ۱۹۹۲به چاپ رسید توسط خودم صورت گرفت. این کتاب سال ۱۹۸۳ برابر با ۱۳۶۳به عنوان کتاب سال کشور برگزیده شد و از حضرت آیت الله خامنه ای، رئیس جمهور لوح تقدیر دریافت کرد.
این معافیت از خدمت چندسال طول کشید؟
پس از حدود ۵ سال معافیت از خدمت بار دیگر از من دعوت به کار شد که به آموزش و تألیف و ترجمه ادامه یافت. درواقع چاپ دوم کتاب «تشخیص و درمان طبی بیماریها» در سال ۱۳۶۳ به عنوان کتاب سال معرفی شد و پس از آن دوباره از من برای تدریس در دانشگاه دعوت شد، اما من در سال ۱۳۶۱ شکایتی مبنی بر اخراج غیر قانونی به دیوان عدالت اداری ارائه دادم و از این دیوان حکم برائت گرفتم که در این حکم از تاریخ اخراجم شاغل شناخته شدم.
چه سالی بازنشسته شدید؟
سال ۱۳۷۵با ۴۵ سال خدمت رسمی و با عنوان استاد دانشگاه علوم پزشکی اصفهان بازنشسته شدم، درواقع بعد سال ۷۵ به سنی رسیده بودم که قانون اجازه خدمت رسمی نمیداد و باطبع بازنشسته شدم اما دفترکاری در بخش مربوط به گروه فارماکولوژی در دانشکده داروسازی و علوم دارویی برای من در نظر گرفته شده که هنوز هم در این دفتر حضور دارم و چند ساعتی نیز فارماکولوژی تدریس میکنم.
تألیفات شما در زمینه پزشکی هستند؟
من درمجموع۲۲ جلد کتاب نوشتم که شامل تألیف و ترجمه می شوند. کتابهای داروهای موثر بر سلسله اعصاب نباتی(سال۱۳۴۰)، آسیب شناسی روانی(سال۱۳۴۴)، فارماکولوژی پزشکی(سال ۱۳۵۴)، فارماکولوژی پزشکی(سال۱۳۵۹)، روشنگری در پزشکی کهنه و نو(سال۱۳۷۰)، کلسترول و سکته های قلبی(سال۱۳۷۴)، فارماکولوژی پزشکی(سال ۱۳۷۵)، بهداشت از کودکی تا کهنسالی (سال۱۳۸۰)، ژن درمانی(سال۱۳۸۲) و همچنین از مکتب خانه تا دانشگاه(سال۱۳۸۰) از تأالیفات من هستند و کتابهای تشخیص و درمان بیماریها(سال۱۳۶۰)، تشخیص و درمان بیماریها(سال ۱۳۶۳)، بیماریهای کودکان(سال ۱۳۶۲) ، بیماریهای زنان و مامایی (سال ۱۳۶۲)، کتاب پزشکی سیسیل(سال ۱۳۶۳)، فارماکولوژی پایه و بالینی جلد اول (سال ۱۳۶۳)، فارماکولوژی پایه و بالینی جلد دوم(سال ۱۳۶۴)، بخشهایی از جراحی شوارتز(سال ۱۳۶۵)، بخشی از کتاب هلیکو باکتر پیلوری(سال ۱۳۸۰) و همچنین کتاب تشخیص و درمان طبی بیماریها را در چهار دوره یعنی سالهای ۱۳۶۰، ۱۳۶۳، ۱۳۶۶ و ۱۳۷۲ ترجمه کرده ام.

کتاب «تشخیص و درمان طبی بیماریها» چه ویژگیهایی داشت که سال ۱۳۶۳ بعنوان کتاب سال جمهوری اسلامی ایران انتخاب شد؟
کتاب «تشخیص و درمان طبی بیماریها» ترجمه کتاب current medical diagnosis and treatment است که توسط مؤسسه Long medical Publication در آغاز هرسال مسیحی با تجدید نظر کامل(حذف مطالب کهنه و افزودن موضوعات جدید) منتشر می شود. مؤلفان اصلی کتاب دو تن از استادان پزشکی دانشگاه استانفورد به نامهای Milton J. Chatton Marcus A. Krupp هستند و حدود چهل نفر از متخصصان رشته های مختلف پزشکی نیز در نوشتن مطالب آن شرکت دارند. علاوه بر متن انگلیسی کتاب که همه ساله در کالیفرنیا و بیروت چاپ می شود، این کتاب تاکنون به زبانهای آلمانی، هلندی، ایتالیایی، اسپانیایی، پرتقالی، یونانی، ژاپنی و یوگسلاوی نیز ترجمه و چاپ شده است. این کتاب هرسال در امریکا چاپ می شود و کتاب امسال هم با پارسال فرق می کند چون طب درحال پیشرفت است. من اولین ترجمه فارسی این کتاب را سال ۱۹۸۱ منتشر کردم و در ادامه نیز سالهای ۱۹۸۳، ۱۹۸۶ و ۱۹۹۲ ترجمه های این کتاب را بروزرسانی کردم. مطالب این کتاب شامل کلیه مباحث تشخیص و آزمایشگاهی و درمانی طبّ داخلی به صورتی فشرده و جدید است. قسمتی از مطالب کتاب و ضمیمه آن شامل علایم بیماری ها، بیماری های پوست، بیماری های چشم، بیماری های گوش و حلق و بینی، بیماری های قلب، سرطان، بیماری های دستگاه گوارش، بیماریهای زنان، بیماری های استخوان و مفصل، بیماری های اعصاب، بیماری قند، بیماری های عفونی، سوختگی مطالب ضمیمه کتاب: تجویز دارو در افراد مسن، توصیه های مصونیتی و واکسیناسیون ها، ارزشیابی تست های آزمایشگاهی، نمودارهای سطح بدن و وزن و قد در سنین مختلف، آمار مرگ و میر و بسیاری بخشهای دیگر است.
کتاب از مکتبخانه تا دانشگاه روایت زندگی خودتان است؟
بله. "مکتبخانه تا دانشگاه" کتابی است به زبان ساده که در آن زندگی مردم حبیب آباد به عنوان نمونه زندگی مردم روستایی استان اصفهان را مورد بررسی قرار داده شده و به طور مفصل به مشاغل و حرفه های گوناگون پرداخته ام، ضمن اینکه زندگی خودم را که چطور درس خواندم، چرا درس خواندم، کجا مدرسه رفتم، چطور دیپلم گرفتم، چه پیشامدهایی شد، چطور وارد دانشکده طب شدم، چه شانسهایی آوردم، چه بدشانسی هایی آوردم، زندگیم چگونه بود، ورودم به دانشگاه اصفهان و مسیر تغییرات دانشگاه اصفهان را تا بعد از انقلاب نوشته ام.
وقتی که دکتر معتمدی به وزارت علوم منصوب شد از شما درخواست کرد که معاون پارلمانی او شوید، چرا نپذیرفتید؟
بله، سال ۱۳۵۵ مرحوم معتمدی وزیر علوم شد و از من خواست تا معاون پارلمانی او شوم اما نپذیرفتم چون نمیخواستم وارد سیاست شوم، در اصل پیشنهاد شغل زیاد میشد، اما من دنبال ریاست نبودم و ساواک میدانست من طرفدار مصدق هستم و اگر پیشنهادهای شغلی را قبول میکردم در اصل خود را میفروختم.
شما در فرانسه نیز تحصیلات پزشکی را دادمه دادید؟
بله. سال ۱۳۳۹ بنا به توصیه "دکتر نامدار" و به جهت افزایش دانسته هایم از بورس دولت فرانسه استفاده کردم و به ۸ ماه به دانشکده پزشکی "بردو" فرانسه رفتم، ولی چیز خاصی به دانسته های قبلی من افزوده نشد و درواقع آنچه من در علم پزشکی در ایران آموخته بودم بسیار ارزشمندتر بود.
نمای کلی شهر اصفهان قبل و بعد از عزیمت به تهران و تحصیل در رشته طب، چگونه بود؟
اصفهان درواقع روستا بود و چیز خاصی نداشت. مادیهاش آب داشت ولی کناره بندی و آسفالت و سیمانی نبودند. گاهی سیلاب که می آمد و مادی ها تا ۱۰ متر پُر آب میشد و هرکدام مانند رودخانه بود که عبور میکرد و گاهی حتی آب از مادیها به داخل خانه ها راه می افتاد. مردم هم فقط دوچرخه داشتند، دوچرخه بود و دوچرخه و دوچرخه ... اتومبیل خیلی کمیاب بود، شاید در شهر اصفهان۱۰ تا اتومبیل هم نبود اما بعدها که من از تهران به اصفهان بازگشتم ۶ سال گذشته بود و اتومبیل زیاد شده بود ولی بیشتر مردم دوچرخه داشتند و من سالهای سال از دوچرخه سوارها در عذاب بودم و مدام باید اتومبیلم را از لابلای دوچرخه ها حرکت میدادم چون اکثر مردم از دوچرخه استفاده میکردند یا پیاده مسیرها را طی میکردند مثلاً حتی اگر خانه شان در محله طوقچی بود و مغازه شان در چهارسوق واقع بود، این مسیر را پیاده می آمدند و دوباره برمی گشتند. کاسبها به درآمد محدودی قانع بودند و طمعی نداشتند. ساختمان مدرنی به آنصورت در شهر اصفهان وجودنداشت و اگر هم بود مالکیت آن در دست بزرگانی بود که پول داشتند البته از آن ساختمانهای قدیمی هنوز هم چندتایی وجود دارد که ارسی و شیشه های رنگی داشت ولی بنیاد همانها هم خشت و گل بود و گاهی کف حیاطهاش آجری بود، موزائیک اصلاً وجود نداشت.
زاینده رود همیشه زاینده و جاری بود؟
زاینده رود بیشتر اوقات تابستانها خشک میشد ولی این خشکی به این صورت بود که مثلاً چند متر خشک بود و ۲۰ متر آنطرفتر آب بود و دوباره همینطور تکرار میشد. درواقع قسمتهایی از رودخانه که آب تحت الارضی پایین نمیرفت آب وجودداشت یعنی یک جریان آب زیر شن جریان داشت ولی در قسمت رو چیزی نبود، اما بهار رودخانه آب داشت و خیلی هم زیاد بود. وسط تابستان که آب کم میشد و برفها آب شده بود آب رودخانه هم کم کم به زیر زمین کشیده میشد و رو نبود اما در همه خانه ها چاه وجودداشت چون لوله کشی وجود نداشت و وقتی ۵ متر زمین را میکندند به آب می رسیدند.
وجود این چاهها به لحاظ بهداشتی چه مشکلاتی ایجاد میکرد؟
هر خانه ای دوچاه داشت، یکی چاه آب که با استفاده از یک دلو یا سطل حلبی که بند نخی داشت آب را برای وضو و طهارت از آن خارج میکردند و دیگری چاه مستراح بود که کناسها می آمدند و آنرا خالی میکردند؛ کناسها ابزاری داشتند به نام کجبیل که کاسه ای بود و به یک دستۀ چوبی با سه چهارمتری آویزان بود. کناسها کجبیل را در چاه مستراح وارد میکردند و نجاسات و کثافت چاه مستراح را در می آوردند و به داخل دوسطل بزرگ فلزی که بهم قلاب شده بودند و دوسمت الاغ یا قاطشان قرارداشت میریختند. کناسها این کج بیل ها را بارها در چاه فرو میبردند و اینقدر این کار تکرار میکردند تا چاه خالی بشود و درنهایت هم پولی از صاحبخانه میگرفتند. بعد این نجاسات را به مزرعه ها میبردند و به عنوان می فروختند و آنجا هم پولی می گرفتند. این روش خالی کردن چاه های مستراح باعث میشد که تمام در و دیوار خانه و شهر آلوده شود چون بارها کج بیل ها به داخل چاه میرفت و بعد درون سطلها خالی میشد و بعد هم روی این کثافات راه میرفتند، اما مصیبت بزرگتر این بود که فاصله چاه آب و چاه مستراح حداکثر ۱۰ تا ۱۵ متر بود و آب دوتا چاه بهم راه داشت و برای همین دلیل تمام مردم اصفهان دچار کرم اسکاریس شده بودند و در روده شان کرم اسکاریس وجودداشت. خدا "دکتر امیری" رارحمت کند، من یادم هست در شکم یک بیمار ۴۰۰ کرم بیرون آورد که هرکدام از ضخامت یک خودکار بیشتر بود و کرمها آنقدر جمع شده و دفع هم نشده بودند که در روده این بیمار به قولی زندانی شده بودند. به همین دلیل بود که مردم هرسال یک تا دومرتبه جوهر کرم می خوردند تا این کرمها کشته شده و دفع شوند.
سیستم لوله کشی چه زمانی به اصفهان آمد و جایگزین چاه شد؟
دهه ۴۰ و زمان محمدرضا شاه بود که اولین "اگو" در خیابان امتداد سیدعلی خان توسط اسرائیلیها کارگذاشته شد چون ایران هنوز تکنولوژی بتن را نداشت. "اگو" قطعات سیمانی بود که کنار هم می گذاششتند و یک کانال ایجاد میشد. بعد آقای مهندس حجازی که داماد مهندس بازرگان بود اولین رئیس فاضلاب اصفهان شد و کارهای زیادی انجام داد و در اصفهان لولهگذاری "اگو" انجام شد و الان دیگر چاه مستراحی در اصفهان نداریم و همۀ فاضلاب به لوله کشی اگو وارد می شود.
مدرسه کاسه گران اصفهان یادآور زندگی شما تا پایان دوره متوسطه است، بعد از بازگشت از تهران بعنوان یک پزشک در کدام قسمت از شهر اصفهان سکونت داشتید؟
بعد از دوران ۶ سالۀ تحصیلم در طب که در تهران گذشت، به اصفهان بازگشتم. آنموقع اولین خانه ای که خریدم در قسمت پشت بیمارستان کاشانی کنار مادی بود و حدود ۶ ماه آنجا بودم، بعد در زاویۀ چهارراه شکرشکن یک خانه دوطبقه خریدم که طبقه بالا مطبم بود و تا سال ۴۹ در طبقه پایینِ آن زندگی میکردم و اکنون این خانه به موسسه ثامن الائمه تبدیل شده است. بعد از آن هم خانه نوسازی در قسمت بَرِ خیابان فردوسی ساختم و آنرا هم فروختم و سپس به دنبال خیابانی که هنرستان هنرهای زیبا در آن قرار دارد یعنی بین سی و سه پل و پل فلزی خانه ای ساختم اما وقتی از دانشگاه بیرونم کردند مجبور شدم این خانه را هم بفروشم و اکنون در کوی جدید استادان خانه ای دارم و زندگی میکنم.
واگذاری زمینهای هزار جریب به دانشکده علوم پزشکی چگونه اتفاق افتاد؟
واگذاری زمینهای هزار جریب به دانشگاه، کاری بود که "مرحوم دکتر حَکَمی" انجام داد و درواقع بزرگترین خدمت به دانشگاه توسط او انجام شد. آن زمان که دکتر حکمی زمینهای هزار جریب را برای دانشگاه گرفت از سی و سه پل به این طرف آبادی وجود نداشت و تنها دو آبادی به نام "جلفا" و "حسین آباد" در این منطقه بود که به آن ها "قصبه جلفا" و "قریه حسین آباد" می گفتند و بجز اینها هیچ آبادی دیگری نبود. حتی چهارباغ بالا آسفالت هم نبود ولی کناره هاش درخت کاشته بودند اما از دانشگاه اصفهان تا کوه صفه بیابان محض بود که حتی پرنده هم در آن پر نمی زد. دکتر حکمی مرد حسابگری بود و این زمنیها را به نام دانشگاه علوم پزشکی اصفهان از دولت گرفته بود.
چه اتفاقی افتاد که زمینهای هزارجریب از دانشکده علوم پزشکی به دانشگاه اصفهان انتقال یافت؟
زمینهای دانشکده پزشکیِ دانشگاه اصفهان را دکتر حکمی به نام دانشکده پزشکی گرفت بنابراین زمینها دراصل متعلق به دانشکده پزشکی است. درسال ۱۳۴۶ که دکتر معتمدی رئیس دانشگاه اصفهان شد و من هم معاونش شدم، او گفت "دانشکده پزشکی که نمی تواند صاحب زمین باشد، ما دانشگاه داریم و این دانشگاه فقط شامل یک دانشکده که نیست و این زمنیها مال دانشگاه است"، آن موقع یک دانشگاه بیشتر نداشتیم و نامش دانشگاه اصفهان بود که هم شامل دانشکده پزشکی بود و هم ادبیات و جغرافی و سایر رشته ها. به این ترتیب دکتر معتمدی زمینی را که دانشکده پزشکی مالک آن بود به نام دانشگاه اصفهان منتقل کرد. بعد از انقلاب حدود ۸ سال هم همین یک دانشگاه اصفهان را داشتیم که یکدفعه گفتند دو دانشگاه داشته باشیم یعنی یک دانشگاه به دو دانشگاه علوم پزشکی اصفهان و دانشگاه اصفهان تبدیل شد ولی هنوز سندها به نام دانشگاه اصفهان است درحالیکه دانشکده علوم پزشکی صاحب نخست زمین بود.
جریان واگذاری زمینهای هزار جریب میان دانشگاه علوم پزشکی و دانشگاه اصفهان اختلافی میان دو دانشگاه ایجاد نکرد؟
الان دو رئیس فعلی دانشگاه میانۀ خوبی با هم دارند و فعلاً بر سر زمین جنگی ندارند اما قبلاً این دو دانشگاه بر سر این زمینها با هم دعواهای زیادی داشتند. رئیس دانشگاه اصفهان میگفت که مالکیت این زمینها از آنِ دانشگاه اصفهان است و دانشگاه علوم پزشکی عقیده دیگری داشت. کاش دکتر حکمی سر از قبر برمیداشت و می گفت من این زمنیها را به نام دانشکده پزشکی خریدم! متأسفانه ما آدمهای بدی هستیم! حتی در اداره ها هم این رئیس اداره با آن رئیس و این کارمند با آن کارمند اختلاف دارد! این زمینها هم که ارث پدرشان نیست، مال دولت است مال مردم است. خوب هرکدام از دانشکده ها و دانشگاهها نیاز دارند باید استفاده کنند و بسازند. چنان ادعای مالکیت می کنند که انگار مال خودشان است! بخدا ما آدمهای بدی هستیم! بد ... خیلی بد ... من وقتی شنیدم روسای قبلی دانشگاه اصفهان و دانشگاه علوم پزشکی بر سر این زمینها دعوا دارند آتش گرفتم. یادم هست در زمان ریاست های پیشین این دو دانشگاه، زمین چمن کنار بیمارستان الزهرا را دیدم که دور این زمین چمن یک پیست دو و میدانی ایجاد کردند اما این پیست در قسمت شرقی یکدفعه باریک شده است! یعنی پیستی که از دوطرف عریض است یکدفعه باریک شده! پرسیدم "چرا اینطور شده است؟ " گفتند "اینجا زمین بین دو دانشگاه اصفهان و دانشگاه علوم پزشکی تقسیم شده است و اینجا خط تقسیم بوده و اجازه ندادند که این پیست درست ادامه بیابد! " و این شرم آور است... تأسف آور است... درحالیکه آنجا بیابان بود و هنوز هم بیابان است و با این وجود، باعث ناقص شدن پیست شده اند!

باغ هزار جریب در آن زمان چه وضعیتی داشت؟
درحال حاضر یک برج کبوتر در دانشگاه اصفهان قراردارد و یک برج هم در خیابان شیخ صدوق واقع است، این دو برج، برج جنوب باغ هزارجریب زمان صفوی بوده اند یعنی در ضلع جنوبی برج باغ هزارجریب زمان صفوی، این دو برج قرار داشته اند که یک گوشه باغ یکی از این برجها بود و در زاویه دیگر هم برج بعدی قرار داشت؛ برج شیخ صدوق در زمان فرح پهلوی برج دانشگاه هم بعد از انقلاب مرمت شد. البته دو برج دیگر هم وجود داشته است که من خرابه اش را در امتداد خیابان دادگستری دیده بودم و الان خیابان کشی و ساختمان سازی شده است. این باغ، هزارجریب نام داشت. محل فعلی جاده شیراز، یک خیابان سنگفرش شده و یک حوض آبنما داشت که از مادی کنارش که البته الان آب ندارد؛ آب در حوض های آبنما سرازیر میشد و تا باغ هزارجریب ادامه می یافت. هزارجریب باغی سلطنتی بود که بالای آن هم یک کاخ سلطنتی وجودداشت یعنی وسط جاده شیراز و درست بین این دو برج کبوتر، کاخ سلطنتی قرار داشته است. در زمان شاه سلطان حسین و حمله افغانها، در این سمتِ اصفهان بجز باغ هزارجریب و یک باغ دیگر درکنارش، هیچ چیز دیگری وجود نداشت و این دوباغ نیز به اصطلاح باغهای تفریحیِ دور از شهر بود. وقتی محمود افغان به اصفهان حمله میکند به کاخ سلطنتی هزارجریب می آید و سپاهیانش شهر را محاصره می کند. اوضاع به حدی بد بود که مردم، سگ و گربه و حتی بچه هایشان را می خوردند، درنهایت شاه سلطان حسین کارد به اسخوانش میرسد و میبیند چاره ای ندارد و خودش به کاخ هزارجریب می آید و با دست خودش کاخ را روی سر محمود افغان میگذارد. بعد از افغانها این کاخ خراب می شود، من حتی عکس خرابه اش را هم داشتم که یک قافله شتردان آمده بود در کنار دیواره خرابه کاخ هزارجریب و شترهایش را خوایانده بود و این عکس در کتابهای مورخین و مستشرقین وجود دارد.
چقدر به تفاوت نسلها معتقدید؟ نسل شما چه تفاوتهای عمده ای با جوانان امروز دارند؟
مسئله این است که هرچقدر رفاه بیشتر می شود عواطف از بین می رود. شما اگر به روستاها بروید می بینید که سرمایه ای ندارند و به زحمت قوت و غذایی تهیه می کنند، فقط پدر و مادر و بچه ها هستند ولی این بچه ها از جانشان هم برای پدر و مادر عزیزتر اند چون برای بزرگ شدن این بچه ها رنج و زحمت کشیدند. الان یک مادر میل به آبستن شدن ندارد، میل به بچه دار شدن ندارد، زندگی اش مرفه است و می گوید حالا حوصله بچه داری ندارم، بعد ممکن است تصادفی آبستن بشود آنوقت می گوید حالا دیگر ناچار شدم اما حاضر نیست درد زایمان را تحمل کند. درد زایمان شدیدترین دردی است که خدا آفریده و شدیدتر از آن وجود ندارد اما او می گوید فقط به سزارین راضی ام! در گذشته کسی سزارین نمی کرد، اصلاً سزارین وجود خارجی نداشت، گاهی اگر بچه غیرطبیعی بود و تولدش امکان پذیر نبود و جان مادر درخطر بود سزارین انجام می شد! اگر مادر این درد را نکشد آن لذت وجود نخواهد داشت. بعد بچه به دنیا می آید و مادر برای خراب نشدن اندامش به این بچه شیر نمی دهد! اگه این بچه به سینه مادر نچسبد نه این بچه، مادر را به عنوان مادر می شناسد و نه مادر، او را به عنوان بچه خواهد شناخت! بچه تا ۶ ماهگی تصور می کند مادر جزو خودش است، اصلاً فکر نمی کند که مادر از او جداست و اولین شوکی که به بچه وارد می شود همین ۶ ماهگی است که حس می کند این مادر جداست، این تکه از خودش جداست. و عزیزترین لذت بچه از سینه مادر است نه شیرخوردن غیر از این. اصلاً با سینه مادر انس گرفته است. من خودم تا ۶ سالگی باید دستم را روی سینه مادرم می گذاشتم تا بخوابم، مادرم هم بلد بود و دستم را میگرفت و روی سینه اش می گذاشت و من خوابم می برد. بعد هم بچه را به مهدکودک و بعد هم شبانه روزی می فرستند! خوب جریان اینطور ادامه می یابد و به اینصورت بین این مادر و فرزند و پدر و فرزند عاطفه ای بوجود نمی آید. مادری که درد زایمان را نچشیده، مادری که رنج شیر دادن به بچه را نچشیده، مادری که لذت بی خوابی و بیداری و شستن و پوشاندن بچه را نچشیده و اصولاً زحمت نکشیده تا بچه به سر و سامان برسد خوب قطعاً نباید انتظار داشت که عاطفه ای میان این مادر و فرزند به وجود بیاید و اینها با آن رابطۀ میان فرزند و مادری که تمام این سختیها و رنجها را چشیده قابل مقایسه نیست. هرچه رفاه بیشتر می شود محبت کمتر می شود. اگر به این مسائل توجه نشود، عاطفه می رود، رحم می رود، انصاف می رود، راستی می رود. در گذشته آدمها اینقدر دروغ نمی گفتند! اینقدر نرخ ها متفاوت و گران نبود! آن موقع کاسب قسم می خورد و می گفت اینقدر رأس المال است و اینقدر به من سود بده. کاسب، حلال می خورد. این مسئله یک گوشه نیست همه گوشه هاست.
دانشجویان شما درحال حاضر قابل مقایسه با شما و پزشکان هم دورۀ شما هستند؟
متأسفانه اکثر دانشجویان امروز و نه فقط رشته پزشکی کتابخوان نیستند، اصلاً حوصله درس خواندن هم ندارند. درواقع مُفت و مجانی بزرگ شده اند. ما در قدیم این همه محقق داشتیم که دود چراغ می خوردند اما الان اینطور نیست، دنبال خوشگذرانی هستند. دائم مشغول موبایل هستند. حالا فردا هم می خواهند بروند مردم را معالجه کنند و به جان مردم بیفتند! من به دانشجوها می گویم، شما مکانیک نیستید، شما معلم نیستید، شما با جان مردم سروکار دارید، این درسی که ما به شما می دهیم درس جان مردم است!
شما ویژگی معلم خوب را چه چیزهایی میدانید؟
معلم خوب باید ذاتش پاک باشد، باید اصالت داشته باشد. پیش از این این در انگلستان رسم بود که اصلاً به هر فردی اجازه نمیدادند طبیب شوند، باید کشف می کردند که این شخص صلاحیت پزشک شدن را دارد یا نه، آن نیت را دارد یا نه، آن اهلیت پزشک شدن را دارد یا نه، آن اهلیت خدمتگزاری به مردم را دارد یا نه، صفات لازم را دارد یا نه، و بعد بگویند که بیاید در دانشگاه علوم پزشکی درس بخواند. اما ما فعلاً کنکوری هستیم، با تست می آییم. من بسیاری از مجله های دانشگاه را که میبینم میفهمم مجلۀ دانشجویان پزشکی بهتر از دانشجویان ادبیات است و ادبی تر است، چون استعدادهای خوب در ادب و نوشتن به پزشکی آمده اند درحالیکه باید ادبیات می رفتند. متأسفانه ادبیات مشتری ندارد به همین دلیل پزشکی می خوانند، یعنی این افراد اگر ادبیات می خواندند آدمهای حسابی می شدند. الان ما در مملکت ادبیات نداریم و یکی از عللی که مردم کتاب نمی خوانند برای این است که کتاب آنچنانی هم نداریم. ادیبی نداریم که کتاب ادبی داشته باشیم. فعلاً هرکس از رشته های فنی مهندسی و پزشکی که پولسازند وامانده است به سراغ رشته های ادبی و تاریخ و جغرافی میرود. درحالیکه آنهایی که استعداد تاریخ و ادبیات دارند به رشته های پزشکی وارد شده اند! اما در خارج از ایران اینطور نیست، یک جوان مطابق ذوقش تربیت می شود، اما ما مطابق جیبمان و پولمان می خواهیم فرزندانمان را تربیت کنیم! دانشجو اگر از استاد، خوبی ببیند، همیشه قدرشناس اوست. من همیشه کتاب درسی را کامل مینوشتم، هنوز هم در دانشکدهها کمتر استادی است که کتاب درسی به دانشجو بدهد، اما من ضمن سخنرانی مطالب را برای دانشجو در کتاب درسی وارد میکردم و امروز یکی از ادعاهای بحقم است که هیچ پزشکی در طب جدید به اندازه من کتاب ندارد.
شما ذوق هنری هم دارید؟
من گاهی شعری هم می سرایم. اسفندماه سال ۹۵ دانشجویان دانشکده داروسازی آمدند و گفتند ما یک دستنوشته از شما راجع به نوروز می خواهیم تا در مجله مان چاپ کنیم. من گفتم که فکرمیکنم و چیزی می نویسم. رفتم و فکرکردم و این شعر را نوشتم:
"دانشجوی من شمع شب افروز من است
دانشجویی کار شب و روز من است
روزی که مرا فرصت درس است و کلاس
آنروز بسان روز نورزو من است"
و بعد زیرش هم نوشتم "به خواست دانشجویان درباره نوروز به یادگار نوشتم".
من ذوق شعر دارم نه اینکه شاعر باشم یا ادعایی داشته باشم ولی گاهی به مناسبتی که پیش بیاید یک چیزی سرهم می کنم و می نویسم ولی در سایر هنرها هیچ دستی ندارم و اگر گاهی با ذغال هم چیزی بکشم کج و معوج می کشم و هنری از من بر نمی آید ولی از هنر لذت میبرم اما ریزبین نیستم که خیلی نکات را دریابم و الیته هیچ تلاشی هم درباره هنر نداشتم.
شما دبیرستان سعدی درس خواندید و مسلماً بارها و بارها از میدان نقش جهان عبور کردید حتی برخی از امتحانات شما در این میدان برگزار میشد. آنموقع به شکوه این میدان توجه داشتید؟
بله، ما مدرسه سعدی درس میخواندیم و هر روز در میدان نقش جهان بودیم و باید از این میدان رد می شدیم. اما برای ما میدان نقش جهان یک چیز عادی بود و از بس آنرا دیده بودیم به ظرافت هایش توجه نمی کردیم. حالا عظمتش برای ما بیشتر شده است. آنروزها نمی فهمیدیم، بچه بودیم. حالا می فهمیم که واقعاً چه فکر بلندی داشتند ...
گفتگوی من با استاد عباس ادیب حبیب آبادی به پایان میرسد. استاد باز هم تأکید می کند کتاب مکتبخانه تا دانشگاه در سایت دانشگاه علوم پزشکی هم قابل دسترس است. بعد هم به گرمی و صمیمیت می گوید: "یاحق"...
گفتگو از شیرین مستغاثی
نظر شما