* به گزارش ایمنا، مرتضی صمدیه لباف در سال ۱۳۲۵ در یک خانواده کاملا مذهبی در شهر اصفهان به دنیا آمد. دانشجوی مهندسی دانشگاه صنعتی بود که قبل از سال 1350 به عضویت سازمان مجاهدین خلق درآمد .در عملیات های بسیاری شرکت کرده بود .
گفته بود ابتدا در یک کادر علنی فعالیت می کند که با سازمان مخفی در ارتباط بوده است، اما بعد از اینکه یک مساله امنیتی برایش به وجود می آید مخفی می شود.
* اعضاي اين سازمان از روشنفكران و دانشجويان جوان، از خانوادههاي شيعي اما با پايگاههاي متفاوتي بودند. اعضاي سازمان مجاهدين غالبا از ميان دانشجويان دانشكده فني، كشاورزي، پليتكنيك تهران و صنعتي آريامهر، عضوگيري ميشدند.
هدف آنها خاتمه وابستگي به غرب و ايجاد نظام توحيدي بود.
* ساواک تا سال 1353 از مخفی شدن او هیچ اطلاعی نداشت . از سال 50 تا 52 یازده خانه عوض کرده بود. آدم را به یاد مسلمان های مهاجر خانه به دوش می انداخت.
* لطف الله میثمی در خاطراتش می گوید:
اولین بار در کوچه سرپلک دیدمش؛ با همان مشخصاتی که داده شده بود به طرفم می آید. اواسط کوچه علامت رمز دادیم و یکدیگر را در آغوش کشیدیم.
در چند کوچه آن طرف تر هم با دوستش " ناصر انتظار مهدی" پیوند خوردیم و سه نفر شدیم.
* به علت دستگیری دکتر کریم رستگار، مرتضی و ناصر خانه ای را که همراه کریم در آن زندگی می کردند تخلیه کردند، اما سهوا مقداری اسید پیکریک و مواد منفجره در خانه جا گذاشته بودند. وقتی مرتضی از موضوع باخبر شد آرامش خود را از دست داد.
می دانست اگر ساواک خانه را کشف و مواد را پیدا کند، جرم کریم تا حد اعدام بالا خواهد رفت.
* مرتضی طرحی ریخت. مقداری سیب زمینی و پیاز را با یک تاکسی بار به در خانه مورد نظر فرستاد و همراه با ناصر از دور خانه را زیر نظر گرفت. بعد از اینکه مطمئن شدند ماموران در خانه نیستند ، به خانه رفتند. ناصر با صاحب خانه شروع به صحبت کرد بی خبر از آن که ساواک برای دستگیری هر دوی آنها با هم آنجا انتظار می کشد.
* ناصر متوجه دام ساواک می شود، اسلحه می کشد اما تیراندازی نمی کند. در هم حین مرتضی عقب عقب رفته و تیراندازی می کند . همه ماموران ساواک را ضمن غافلگیری فراری داده وبه سلامت به محل قرار ثابت برمی گردد.
خیلی زود این فداکاری زبانزد همگان شد.
* به هم تیمی هایش صادقانه آموزش می داد. آموزش تیراندازی، بمب سازی و مواد، گلوله سازی، فشنگ سازی، تجربیات سر قرار رفتن،علامت سلامتی زدن و...
در تیراندازی و تعمیر اسلحه و کارهای تکنیکی مربوط به مواد منفجره ، انداختن نارنجک از روی موتور در حال حرکت بی نظیر بود.
* در آن سال ها مجاهدین به دنبال خط مشی خود کفایی در اسلحه و مواد منفجره بودند. وقتی نیازی احساس می شد مرتضی به بازار می رفت ، وسایل اولیه را خریداری می کرد و به ساختن آن می پرداخت ؛ آن هم با کمترین هزینه.
اعتقاد عجیبی به صرفه جویی در پول خلق داشت.
* همیشه سعی می کرد در تمرینات و آموزش تیراندازی از فشنگ و گلوله دست ساز استفاده کند. معتقد بود یک گلوله فابریک می تواند در بعضی اوقات نقش استراتژیک داشته باشد.
* زمستان 52 وقتی سلطان قابوس به ایران می آمد، در عملیاتی که مرتضی علیه آمدن او شرکت کرده بود، هیچ گونه تلفات جانی به بار نیامد. دقت زیادی در انجام کارها داشت و در عمل به اعتقاداتش بی نظیر و محکم بود.
* بهرام آرام گفته بود ؛ من وقتی سر قرار با صمدیه می روم از قرص سیانور استفاده نمی کنم، چرا که به او اعتماد صد درصد دارم . طبق آیین نامه سازمان، هر مجاهدی باید سر قرار قرصش در در دهانش می بود و اسلحه اش آماده.
* آرام می گفت:" من حاضرم به قرآن قسم بخورم که اگر صمدیه دستگیر شود هیچ کس را لو نمی دهد."
اساس تشکیلات مخفی هم روی همین اعتمادها دور می زد.
* بهرام توصیه می کرد " صمدیه انسانی شجاع و نترس است، هر گاه در مسایل امنیتی تردید و دودلی پیدا کردید و در انتخاب راه دچار مشکل شدید که مبادا راه محافظه کارانه را گزینش کنید، از صمدیه کمک بگیرید. در او هیچ رگه ای از محافظه کاری دیده نمی شود. اگر بگوید فلان کار خطرناک است، باید پذیرفت.
در چنین سازمان هایی لازم است، افرادی مبداء مختصات باشند و مرز بین عمل محافظه کاری و عمل نادرست را تشخیص بدهند."
* کارگران کارخانه " لندرور" برای افزایش دستمزد حرکت کرده و مورد سرکوب خونین ساواک و ژاندارمری قرار گرفته بودند. وقتی مرتضی می شنود ، بسیار ناراحت شده و می خواهد در رابطه با حمایت از مستضعفین، عملیاتی انجام دهد.
مدت دو هفته در جاده کرج با کارگران مختلف صحبت می کند و شناسایی کاملی به دست می آورد و در عملیات انفجاری کارگاه " لندرور" شرکت می کند.
* " ليلا زمرديان" همسر مجید شریف واقفی به دلیل اختلافاتی که با همسرش پیدا کرده بود مرکزیت سازمان را از تشکل مخفی مجید و مرتضی مطلع ساخت. پس از آن سازمان تصمیم گرفت هر دو نفر را از سد راه بردارد.
* شريف واقفي كه به سرعت متوجه شد گرايشات ماركسيستي در ميان بيشتر اعضاي سازمان پذيرفته شده است به فكر جدائي بخش مذهبي سازمان افتاد او با همكاري اعضاي مذهبي از جمله مرتضي شروع به جذب افراد مذهبي نمود.
* از اواخر سال 1353 رهبري گروه ماركسيست شده سازمان به مرتضی كه از اعضاي برجسته سازمان بود، هشدار ميداد كه اين تغيير ايدئولوژي را بپذيرد، اما او نظير دهها تن ديگر، با اين تصميم مخالفت نمود و قصد خود براي جدايي از سازمان را به اطلاع برخي از ماركسيست شدگان رسانيد
* وقتی جریان مترقی نماها در سازمان برای مرتضی روشن شد، قاطعانه در برابر این انحراف ایستاد، نمی خواست وصیت های" حنیف نژاد" در مورد وحدت ایدئولوژیک و وحدت استراتژیک زیر پا گذاشته شود.
* با مجید شریف واقفی دوست مجاهد، هم دانشکده ای و همشهری اش برای مقابله با این جریان انحرافی و ادامه راه مجاهدین بنیانگذار به پا خاست.
با این که از کادرهای مرکزی نبود،ولی در برابر انحراف کادرهای مرکزی شجاعانه می ایستاد.
* مجید شریف واقفی از سوي سازمان «خائن شماره 1 و مرتضي صمديه لباف خائن شماره 2 قلمداد شدند» آنها به زعم رهبران ماركسيستي سازمان پس از چهار ماه توطئه عليه سازمان به اعدام محكوم شدند.
* توطئه قتل مرتضی و مجید کشیده می شود. احضار هر دو نفر در دو قرار جداگانه،در یک روز و یک ساعت، مشکوک به نظر می رسد. اما مرتضی گفته بود:" من هیچ وقت چنین تصوری را نمی خواهم در خود راه بدهم که هم رزم انقلابی ام چنین هدف شومی را در سر بپروراند."
* طرح ترور شريف واقفي و صمديه لباف به اجرا در آمد. طرح اجراي ترور شريف واقفي بر عهده وحيد افراخته گذارده شد، آخرين قرار با شريف واقفي توسط همسر ماركسيست او گذارده شد ترور او به وسيله حسين سياه كلاه و وحيد افراخته صورت گرفت. بعد از انتقال جسد وي به بيابانهاي اطراف مسگرآباد، محسن خاموشي به سوزاندن جسد پرداخت، شريف واقفي در روز 16 ارديبهشت 1354 به شهادت رسيد.
* در بعد ازظهر 16ارديبهشت 1354 قرار ملاقاتي توسط ماركسيستهاي سازمان با مرتضي صمديه لباف در خيابان گرگان گذاشته شد. او نيز در محل قرار حاضر ، اما توسط وحيد افراخته و مهدي موسوي قمي هدف گلوله قرار گرفت و زخمي شد. در اين اقدام ناجوانمردانه، منيژه اشرفزاده و محمدطاهر رحيمي هم مشاركت داشتند، اما قرار بود فقط وحيد افراخته عهدهدار قتل مرتضي باشد.
* توطئه ترور با موفقيت انجام نشد و در حالي كه وحيد افراخته در محل تعيين شده با شليك دو گلوله فك و صورت مرتضي را زخمي كرد، ولي او به سرعت واكنش نشان داد و با تهديد اسلحه، وحيد افراخته و تروريست ديگر را فراري داد.
معتقد بود اگر چه دوستش به تیراندازی کرده، اما هنوز ادعای مبارزه با رژیم سلطنتی وابسته را دارد.
* با وجود خونریزی شدید، حتی به بیمارستان های عادی شهرهم نمی رود. خود را به خانه یکی از اقوام می رساند اما بیهوش می شود.
اقوام او را به بیمارستان می برند و در پی اصرارشان تنها یک کلمه می شنوند که" بعضی رفقا به من نارو زدند."
* جسم بیهوش مرتضی در بیمارستان به دست ماموران ساواک می افتد. او را به بیمارستان شهربانی، بخش ویژه کمیته و ساواک می برند و به بازجویی ، تهدید و سپس جراحی او می پردازند.
* در طبقه ی دوم کمیته ی ساواک، اتاقی قرار داشت. این اتاق شکنجه گاه مخصوص بود. با این که تمام اتاق های بازجویی، شکنجه گاه بود، ولی بازجوها از این اتاق به عنوان لولو استفاده می کردند و گاه و بیگاه زندانی را تهدید می کردند که تو را به اتاق حسینی خواهیم فرستاد. گاهی هم تا پشت در اتاق حسینی می بردند و بعد از کمی مکث برمی گرداندند
* اتاق شکنجه کلکسیونی از کابلهای بافته شده در ضخامت های مختلف داشت که به شکل خاصی بر دیوار نصب شده بود، دستگاه های شوک الکتریکی و وسایل کشیدن ناخن و ... هم بود. البته در تمام اتاق های بازجویی تختی بود که دست و پای زندانی را به آن می بستند و با کابل می زدند و یا با شمع و آتش سیگار، می سوزاندند، ولی اتاق مخصوص شکنجه پیشرفته تر بود.
* مرتضی را با پابند و دستبند به تخت شکنجه می بندند ؛ آن هم نه در سلول، بلکه در محل زیر هشت.
محل تلاقی بندها و نظارت مستمر شکنجه گران و نگهبانان.
* مرتضی در زندان متحمل شكنجه هاي طاقت فرسايي مي شود ولي لب به سخن نمي گشايد حتي در مورد رفقاي خائن خود حرفي نمي گويد.
او خود را عضوي ساده آن هم در رده پايين سازمان وا نمود مي كند.
* نام مرتضی بی اختیار همه را به یاد مقاومت در اتاق شکنجه ساواک می انداخت . صدای پای مرتضی که در راهروهای تنگ زندان به گوش می رسید همرزمان مقاومش به یاد مقاومت ویادش ذکر "یا صمد... یا صمد..." را زیر لب زمزمه می کردند.
* آیت الله طالقانی همان موقع در کمیته مشترک بازداشت بود، بدون اجازه به بالین مرتضی می رود و می پرسد:" صمد! چه شد؟ چرا این طور شد؟"
مرتضی جواب می دهد:" حاج آقا از قرآن جداشدیم، به این روز افتادیم."
* به مرتضی و مجید پیشنهاد کرده بودند که تشکیلات جدیدی راه بیندازند و نام مجاهدین بنیانگذار را احیا کنند،ولی آنها گفته بودند: اول باید رابطه دین و علم مشخص شود، اگر بنا باشد دستاوردهای علمی را اصل بگیریم و بخواهیم برای تایید آن از قرآن آیه ای بیاوریم لقمه را دور سر خود چرخانده ایم. اگر رابطه دیگری حاکم است، باید آن را پیدا کنیم و تا چنین رابطه ای پیدا نکرده ایم، تاسیس تشکیلات جدید کار درستی نیست. دوباره همان مسایل تکرار می شود.
هدفشان مشخص کردن نسبت درست دین و علم بود.
* سازمان مجاهدين خلق در سال 1344 بوسيله برخي از اعضاي جناح مذهبي جبهه ملي و نهضت آزادي پيريزي شد. علياصغر بديعزادگان، محمد حنيفنژاد، سعيد محسن، محمد (محمود) عسگريزاده، عبدالرسول مشكينفام، احمد رضائي... بنيانگذاران اصلي اين سازمان بودند، با گسترش تدريجي اين هسته به شهرهاي اصفهان، تبريز، شيراز... فعاليت مجاهدين بازتاب وسيعتري به خود گرفت.
* محمدتقی شهرام در خیابان دستگیر و زندانی شد و در دادگاه انقلاب اسلامی به اتهام عامل اصلی و طراح ترور شریف واقفی، صمدیه لباف و ... محاکمه شد. شهرام در اولین جلسه ی محاکمه ی خود در رابطه با این سوال که علاوه بر صدور دستور قتل شریف واقفی و صمدیه لباف دستور قتل چه افراد دیگری را صادر نموده است می گوید:
«مساله در مورد من فقط شریف واقفی و صمدیه لباف هستند و بقیه ی اتهامات دروغ است.»
* طاهره سجادی (همسر مهدی غیوران) در کتاب خاطراتش (خورشید واره) در رابطه با صمدیه می نویسد؛ من را که به داخل اتاق بازجویی بردند حسینی و عضدی نشسته بودند. شروع کردند به هتاکی کردن، فحش های رکیک دادن، حرف های زشت زدن و بعد گفتند صمدیه لباف را بیاورند. صمدیه فقط یک پیژامه پایش بود، صورتش آن قدر زرد شده بود، مثل اینکه آن را داخل زردچوبه کرده اند، زنجیر به دست ها، پاها و گردنش بود.
* صمدیه در یکی از برگه های بازجویی خود ریشه حوادث سال ۵۴ سازمان را چنین توضیح می دهد؛ مطالعات تئوریک نیز داشتیم. این مطالعات شامل کتاب های مذهبی و نیز مارکسیستی بود که تواما می خواندیم در حالی که ما به فلسفه اسلامی معتقد بودیم، کتاب های مارکسیستی را بدون اینکه از دید فلسفی الهی مورد بررسی قرار داده می خواندیم و حتی در بعضی موارد آنها را تایید می کردیم.
* در وصیت نامه خانواده اش را به پیروی از قرآن و عترت دعوت کرده و چنین می گوید؛ وصیت من به مادر و برادر و خواهرانم این است که هرگز از قرآن و خاندان عصمت و طهارت فاصله نگیرید زیرا سعادت و رستگاری در همین است. از برادران و خواهرانم خواهش می کنم برای من ۱۰ ماه روزه قرضی بگیرند، چون وضع مزاجی من سالم نبود که بتوانم خودم بگیریم و خواهش دیگرم این است که من را اگر گناهی در حق شماها کرده ام ببخشید، مخصوصا از مادرم طلب بخشش دارم. به من دعا کنید. امیدوارم رستگار باشید.
* دادگاه و محاکمه صمدیه لباف به همراه وحید افراخته، منیژه اشرف زاده، محسن خاموشی، منیری جاوید، ساسان صمیمی، لبافی نژاد، طاهر رحیمی، مهدی غیوران و طاهره سجادی در 10/10/1354 برگزار و بجز دو نفر آخر که به حبس ابد و ۱۵ سال زندان محکوم شدند بقیه افراد به اعدام محکوم شدند.
* انديشه بيدار شهيد صمديه آرامش همراه با ظلم را نمي پسنديد، لذا در راه مبارزه با طاغوت از هيچ كوششي فروگذار نكرد و سرانجام در تاريخ 4/11/1354 توسط ساواك دستگير و به اعدام محكوم شد. مرتضي صمديه لباف در سن 27 سالگي در حالي كه دانشجوي فيزيك بود در زندان به شهادت رسيد.
خبرگزاری ایمنا: کوچکتر که بودیم یکی از سرودهایی که می خواندیم این بود "شهید قلب تاریخ است..." در آن سالها فقط نامی از شهدا می دانستیم . اما حالا که کمی بزرگترشدیم می فهمیم روزگار، روزگار شهيدان است . چهارم بهمن 54 را بزرگتر هایمان به خاطر دارند؛ روزهای خفقانی که ملت ایران با انبوهي از هجمه های فكري،حيله ها، تزوير ها و ترورها روبرو بود. یکی از مجاهدین به حق آن زمان که نام خود را در تاریخ ماندگار کرد، شهید صمدیه لباف است.
کد خبر 23581
نظر شما