6-عشق و احترام به طبيعت و مخلوقات خداوند
چمران را فقط با اسلحه نمي شناسند.او علاوه بر خالق جنگ هاي چريكي بودن،مبارزی ثابت قدم با روحی لطیف و مهربان بود که در بحبوحه میدان جنگ، شیفته زیبایی یک گل می شد و آفرینش بی نظیر و کامل خدای هستی آفرین را می ستود یا بلبلی زخمی را نوازش می کرد و بر بال و پرش مرهم می گذاشت.
عشق او به طبيعت را از زبان خودش بشنويم:
الف- خوش دارم آزاد از قید و بندها در غروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحرانگیز، با پنجه های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصاره حیات من است، آزادانه سرازیر نمایم.عقده ها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی می کنند بگشایم. غم های خسته کننده ای را که حلقومم را می فشرند و دردهای کشنده ای که قلبم را سوراخ سوراخ می کند، با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد و من دیوانه وار همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه از کهکشان ها بگذرم و برای لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعت ها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم."
نظاره كردن غروب در اين مناجات زيبا، عشق را در او شعله ور مي كند.
ب- خدایا تو را شکر می کنم که دریا را آفریدی ، کوه ها را آفریدی و من می توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بی نهایت به پیش برانم و بدین وسیله از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم. خدایا تو را شکر می کنم که به من چشمی دادی که زیبایی های دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من رحمت کردی تا آنجا که زیبایی هایت را و پرستش زیبایی را جزئی از پرستش ذاتت بدانم.
ج- در مسيري كه شهيد چمران با همرزمان خود طي مي كردند.گنجشكي بعد از اصابت به ماشين صدمه ديد. او خواست تا سريع خودرو متوقف شود و به سمت گنجشك شتافت و پس از مشاهده كردن شكستگي پاي پرنده دستور داد تا چوب و نخ آماده كنند. همرزمان گفتند اينجا وسايل پانسمان نيست.او خواست تا گوشهاي از پيراهنشان را پاره كنند.براي آتل بندي نيز از نيهاي مزرعه استفاده كردند.دكتر با حساسيت خاصي به درمان گنجشك مشغول شد و در نهايت با صداي پرنده كه خودش آن را تقليد ميكرد با اين گنجشك مشغول به صحبت شد.
د- مهدي چمران خاطره اي از برادر خود نقل مي كند:با شهيد چمران و همرزمانش به سمت حميديه و سوسنگرد در حركت بوديم.در نزديكي خط مقدم، شهيد چمران در ميان مزرعهاي اتومبيل را نگه داشت. محصول اين مزرعه به دليل جنگ درو نشده بود و گل آفتابگردان بزرگي نيز در آن جلوهگري ميكرد.وقتي شهيد چمران از خودرو پياده شد، همرزمان به تصور اينكه حملهاي شده با اسلحهها از خودرو بيرون پريدند.ولي در كمال تعجب ديدند اين شهيد بزرگوار به طرف گل آفتابگردان رفت و دست به زيرگل گذاشت و دقايقي با خالق يكتا خلوت نمود و زمزمه ميكرد كه «چقدر زيباست».

شهيد چمران در كنار نويسندگي، نقاشي، سخنراني و خطاطي يك عكاس متبحر نيز بود و از او بيش از 600 اسلايد عكس به يادگار مانده كه بيش از 60 اسلايد فقط مربوط به تصوير گلهاي زيباست.
شهيد چمران برخلاف روحيات يك فرمانده كه متأسفانه تصور ميشود بايد مانند ژنرالهاي آلماني خشن باشد از روحيه لطيف برخوردار بود و اين روحيه نشأت گرفته از نيايشهاي وي و فرماندهان ديگر عرصه دفاع مقدس بود كه با دعا روحيه خود را تصفيه ميكردند ولي با اين حال اكثر فرماندهان در مسايل هنري كمتر فعاليت داشتند.
.jpg)
يك خاطره بسيار خواندني از شهيد بزرگوار
شهید چمران در ۲۶ آبان ۱۳۵۹ در جریان عملیات آزادسازی سوسنگرد زخمی شد. وی از 2 نقطه پا به شدت مجروح بود و تازه پس از یک و نیم ماه به سختی با چوب زیر بغل راه رفتن آغاز کرد. فاصله هایی کوتاه را در درون ساختمان محل اقامتش طی می نمود ولی هنوز پا به محوطه خارج از ساختمان نگذاشته بود. او در این مدت فقط یک شب در بیمارستان مانده بود و بعد از چند روز اقامت در منزل یکی از دوستانش در اهواز، به محل ستاد جنگهای نامنظم (مهمانسرای استانداری اهواز) آمده بود و در کنار رزمندگان ستاد در اطاقی بستری شده بود. بعد از این مدت طولانی، تصمیم گرفت برای اولین بار بعد از زخمی شدن، پا از ساختمان بیرون نهد و از خطوط مقدم جبهه بازدید نماید. دوستانش نیز تصمیم گرفتند به شکرانه این سلامتی، گوسفندی را برای او قربانی نمایند و به همین خاطر جلوی پلکان ورودی و داخل حیاط، گوسفندی را آماده کردند و به محض آنکه او با چوب زیر بغل از ساختمان خارج شد و از چند پله گذشت و وارد حیاط مقابل ساختمان شد، گوسفند را بر زمین زدند و قربانی نمودند و با صلوات از چمران استقبال کردند.
دکتر چمران بی خبر از همه جا بر جای خود میخکوب شده بود و به این صحنه می نگریست و کسی نمی دانست که در درون او چه می گذرد، مات و مبهوت بود و در دنیای خود سیر می کرد و در حالیکه همه در شوق و شعف غوطه ور بودند، در مغز او افکار دیگری موج می زد و همان روز بعد از بازگشت از جبهه، این سطور را در بیان آن حالت عجیب هنگام قربانی گوسفند نگاشت و از گوشت آن گوسفند هم چیزی نخورد:
مرثیه شهید چمران برای گوسفند قربانی
"امروز گوسفندی را برای من قربانی کردند. چه قدر زجر کشیدم. درد گوسفند را تا اعماق وجودم احساس می کردم. هنگامی که خون از گردنش فوران می کرد، گویی این خون من است که بر خاک می ریزد. می دیدم که حیوان زبان بسته، برای حیات خود تلاش می کند. دست و پا می زند، میخواهد ضجه کند، فریاد کند، از دنیا و از همه چیز استمداد کند و از زیر کارد براق بگریزد. اما افسوس! که مظلوم است و اسیر و دست و پا بسته است؛ و زیر پنجه های توانای دو جوان بر خاک افتاد، قدرت هیچ کاری ندارد"
کارد به گردنش نزدیک می شود. چشمان گوسفند برق می زند. به همه اطراف می چرخد. برق کارد را می بیند. اولین فشارِ تیزیِ کارد را بر گردن خود احساس می کند. با همه قدرت خود، برای آخرین بار، تلاش می نماید. امید به حیات، آرزوی زندگی و حبّ ذات در همه وجودش شعله می کشد. می خواهد زنده بماند، میخواهد از آب این عالم بنوشد؛ از هوای دنیا استنشاق کند. به آسمان بلند، به کوههای سر به فلک کشیده، به درختها، به گلها، به سبزه ها، به جویبارها، به صحراها، به دشتها، به دریاها، به ستاره ها، به ماه، به خورشید، به سپیده صبح، به غروب آفتاب نگاه کند و از زیبایی آنها لذت ببرد. او احساس می کند که مورد ظلم و ستم قرار گرفته، همه دنیا به او ظلم می کنند، همه دشمن او هستند، همه در مرگ او شادی می کنند، همه منتظرند که دست و پا زدن او را در خون ببینند و کف بزنند. او استغاثه می کند، التماس می کند، لااقل یک نفر منصف می طلبد، می خواهد کسی را به شفاعت بطلبد... آخر ای انسانها! وجدان شما کجا رفته است؟ تمدن شما، انسانیت شما، خدا و پیغمبر شما کجاست؟ مگر قرار نیست از مظلومین دفاع کنید؟ چرا نمی گذارید فریاد کنم؟ چرا فرصت ضجه به من نمی دهید؟ چرا اجازه اشک ریختن نمی دهید؟ چرا نمی گذارید صدای استغاثه من به دیگران برسد؟
آه خدایا! من فریاد این حیوان بی گناه را می شنوم؛ من درد او را احساس می کنم؛ من اشکی را که در چشمانش می غلتد می بینم؛ من بی گناهی او را می دانم، من می بینم که او مرا به دادخواهی طلبیده است؛ و من نیز با همه وجودم آماده ام که به بیگناهی او شهادت دهم؛ او را شفاعت کنم و از مردم بخواهم که به خاطر خدا و به خاطر من از این حیوان زبان بسته بگذرند و به خاک و خونش نکشند. حیوان بی گناه از من استمداد می کند و با زبان بی زبانی استغاثه و من هم با همه وجودم می خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. می خواهم فریاد کنم دست نگه دارید، این حیوان زبان بسته را برای من نکُشید. اما گویی صدای حیوان خفه شده است و حرکت من هم منجمد. در عالم خواب، گاهی آدم می خواهد فریاد کند، ولی صدایش درنمی آید؛ می خواهد بدود، فرار کند، ولی نمی تواند؛ اینجا هم چنین حالتی برای من پیش آمده است. حیوان بی گناه می خواهد فریاد بکشد ولی صدایش درنمی آید. و من می خواهم بدوم و دستش را بگیرم ولی طلسم شده ام. در جایم خشک شده ام. گویا خواب می بینم، اراده من حاکم بر اعمال من نیست.
کارد تیز بر گردن گوسفند نزدیک می شود و من تیزی آن را بر گردنم احساس می کنم. حیوان اسیر، دست و پا می زند؛ گویی که من دست و پا می زنم و همه فشارهای حیات و مرگ را که در آن لحظه بر گوسفند می گذرد، گویی که بر من گذشته است. لحظاتی که سالها طول دارد، و با همه عمر و زندگی برابری می کند. همه لذات، همه دردها و بیمها و فشارهای زندگی، در این لحظه کوتاه جمع شده و بر اعصاب آدمی فشار می آورد.
.jpg)
مردي كه اين چنين شيفته گل مي شود.اين چنين عصباني براي ريختن خون گوسفند قرباني جلوي پاي خودش مي شود و اين چنين نگران و دردناك براي پاي آسيب ديده گنجشك مي شود، چطور مي تواند راحت و آسوده باشد و غم ديگران را نخورد؟
او مي داند که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
اين حديث دلدادگي باز هم ادامه دارد...
انتهاي پيام/
51/06/30
نظر شما