پس از اکران فیلم و اجرای موسیقی زنده با صدای جلال محمودی از خانواده شهید کاظمی تجلیل شد.

در این راستا گفت وگویی داشتیم با همسر و برادر شهید مدافع حرم؛ عبدالمهدی کاظمی.
از شهید عبدالمهدی کاظمی برایمان بگویید؟
همسرم برای من تعریف کرده بود در زمان مجردی با دوستانش به قم رفته و در محضرآیت الله بهجت حاضر شده بودند.آیت الله بهجت در نگاه اول به او لبخند زده و گفته بود:پسرم تو از طرف خدا برگزیده شده ای و به مقام رفیع شهادت می رسی.در دوران عقد به مناسبت میلاد امام زمان به قم و جمکران رفتیم بعد از زیارت حرم مطهر به دیدار آیت الله بهجت رفته و سلامی عرض کردیم. آیت الله بهجت به فرهاد گفت باید اسمت را عوض کرده و به عبدالصالح یا عبدالمهدی تغییر نام دهی.فرهاد هم اسم عبدالمهدی را انتخاب کرد.جالب است بدانید شهادت عبدالمهدی مصادف با تاج گذاری امام زمان بود.
آشنایی شما با شهید کاظمی چگونه بود؟
من همیشه در زندگی به خدا توسل می کردم و از او می خواستم کسی را که خودش صلاح می داند سر راهم قرار دهد.سال دوم دبیرستان بودم که در عالم خواب شهید علمدار را دیدم که دست روی شانه جوانی گذاشت و گفت:این پسر همسر آینده توست و آخر این هفته به خواستگاری تو می آید، روی مرا زمین نزن و به او جواب مثبت بده.
وقتی از خواب بیدار شدم زیاد خوابم را جدی نگرفتم و حتی موضوع را در خانه مطرح نکردم.فردای آن شب شهید علمدار به خواب مادرم آمد و همان حرف هایی که به من زده بود، به او گفت.آخر هفته بود که خانواده عبدالمهدی تماس گرفتند و قرار خواستگاری گذاشتند.در مجلس خواستگاری با دیدن چهره او به یاد خوابم افتادم چرا که او همان جوانی بود که شهید علمدار سفارش او را در خواب به من و مادرم کرده بود.
در جلسه اول خواستگاری چه گذشت؟
جلسه اول خواستگاری خوابم را برای عبدالمهدی تعریف کردم،اشک در چشمانش حلقه بست و گفت:دوست دارم یک زن الگو باشی و زینب وار زندگی کنی.ایمان و تقوایت بالا باشد و نمازت را اول وقت بخوانی.
اوهمیشه من را تشویق می کرد تا با قران انس بگیرم تا بتوانم بچه ها را خوب تربیت کنم .
همسر شهید بودن سخت است؟
خیر،شیرین است.همان حسی که حضرت قاسم نسبت به شهادت داشت و آن را مثل عسل شیرین می دانست برای من که همسر شهید هستم نیز صادق است.
آیا مفهوم آیه "و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا" را در زندگی حس می کنید؟
بله کاملا. عبدالمهدی همیشه می گفت:اگر کسی مهر ائمه معصوم در قلبش باشد خداوند در آن دنیا خیلی کمکش می کند و اگر در این دنیا برای ائمه اشک بریزد در آن دنیا جایگاه ویژه ای دارد و اگر شهید شود زندگی اش را با خدا معامله کرده است.
وقتی همسرم به شهادت رسیدبرای گرفتن جشن تولدش بسیار دو دل بودم و شب در عالم خواب دیدم عبدالمهدی و دوستانش در حالی که لباس سبز پاسداری و چفیه به تن داشتند دور هم نشسته بودند.شهید خیزاب به عبدالمهدی گفت: خیلی لذت می بری وقتی همسرت سوره الرحمن را می خواند و تفسیر می کند؟
عبدالمهدی خندید و گفت: بله خیلی.من همان لحظه از او پرسیدم عبدالمهدی آیا برایت جشن تولد بگیرم؟
اوبه من نگاه کرد ،لبخندی زد و گفت: بله جشن بگیر، همه دوستان و آشنایان را دعوت کن وبرایم ختم الرحمن بگیر.
قبل از رفتن عبدالمهدی همیشه به او می گفتم من بدون تو چگونه زندگی کنم؟ و او می گفت دعا کن من بروم و به شهادت برسم چرا که آن وقت حضورم در در پیش شما پر رنگ تر خواهد شد و توانم برای مراقبت از شما بیشتر می شود.
فرزند کوچکم ریحانه خانم (2 ساله) یک یا دو روز بعد از شهادت عبـدالمهـدی بسیار تب کرد و مریض شدو تب او به هیچ وجه پایین نمی امد.کلافه بودم.غم شهادت همسرم از یک طرف و بیماری و تب ریحانه از طرف دیگر بردلم سنگینی می کرد.
شـب جمعه بود.
رو کردم به حرم اباعبدالله(ع) وبا امام حسین(ع) درد دل کردم با گریه گفتم یا امام حسین (ع) من میدانم امشب شما با همه شهدا در کربلا دور هم هستید.میدانم که عبدالمهدی هم پیش شماست شفای ریحانه را از شما می خواهم.گریه میکردم و همچنان مضطرب بودم. درهمین حالات بود که عطری خوش در کل خانه پیچید ولباس های ریحانه بیشتر از همه جا بوی این عطر را می داد به طوری که او را در آغوش میکشیدم و از ته دل میبوییدمش .زمانی نگذشت که تب ریحانه پایین آمد.فردا تماس گرفتم خدمت یکی از علمای قم و این ماجرا را گفتم و از علت این عطر خوش سوال کردم؛پاسخ این بود که چون شهدا در جوار ارباب حسین هستند بوی خوش ایشان را با خود به همراه می آورند.
چگونه راضی شدید که همسرتان به سوریه برود؟
زمانی که عبدالمهدی می خواست خبر سوریه رفتنش را به من بدهد از من خواست که اخر هفته به زیارت حضرت معصومه (ص) برویم بعد از زیارت حرم مطهر سری به مزار حاج میرزا جواد ملکی تبریزی استاد امام خمینی زدیم در آنجا عبدالمهدی شروع کرد داستان زهیر بن قین بجلی از یاران امام حسین را تعریف کردن و بعد از این مقدمه گفت که می خواهد به سوریه برود.
ابتدا من خیلی مخالفت کردم و گفتم:چطور می توانی از من و بچه هایت بگذری؟چطور من این بچه ها را بدون تو بزرگ کنم؟چرا می خواهی بچه هایمان را یتیم کنی؟من همینطور گریه می کردم و نا آرام بودم که همان لحظه عبدالمهدی حرفی به من زد که زبانم بسته شد و دیگر نتوانستم مخالفت کنم. عبدالمهدی گفت:اگر حسین فاطمه می گفت که عبدالمهدی باید پا در رکابم بجنگد تو باز هم مخالفت می کردی؟اگر الان که دوستداران بی بی زینب نیاز به کمک دارند کمکشان نکنیم فرق ما با کوفیان چیست که حسین فاطمه را تنها گذاشتند؟من فردای محشر چگونه در چهره ی حضرت فاطمه زهرا نگاه کنم؟من به رفتن او رضایت دادم اما یقین دارم اگر اجازه نمی دادم بدون جلب رضایت من نمی رفت.
************************************
برادر شهید در پاسخ به چگونگی ورود و سپس خروج عبدالمهدی ازتیم سپاهان گفت:
عبدالمهدی به پیشنهاد یکی از دبیرانش در تیم سپاهان تست داد و بعد از قبولی در تست اول وارد تیم شد اما محیط آنجا با روحیه او سازگار نبود و تصمیم گرفت بیرون بیاید.
رابطه عبدالمهدی با شما و اطرافیان چگونه بود؟
با وجود اینکه فاصله سنی من و عبدالمهدی 2 سال بود اما هیچ وقت این تفاوت سنی را حس نکردیم و به قدری پیوند برادرانۀ ما خوب و محکم بود که مثل دوتا دوست صمیمی بودیم و در همه ی کارها با هم مشورت می کردیم.خانواده من روی عبدالمهدی حساب می کردند اگر مراسم یا برنامه ایی بود بعد از بزرگان فامیل اولین نفر به عبدالمهدی می گفتند که همراهیشان کند.
وصیت شهید عبدالمهدی چه بود؟
عبد المهدی وصیت کرده بودکه با لباس سبز پپاسداری دفن شود تا بعد از شهادتش در زمان ظهور امام زمان پا در رکاب حضرت بجنگد.ما نیز به وصیتش عمل کرده و لباس شریف پاسداری را بر روی پیکر مطهر شهید قرار دادیم.
از حال و روز فرزندان شهید برایمان بگویید؟
فاطمه خیلی دلتنگ پدرش است هنوز هم گاهی می گوید من نمی توانم باورکنم پدرم شهید شده.
معلم فاطمه از بچه های کلاس خواسته بود در یک جمله با خدای خود حرف بزنند و فاطمه 7 ساله ما نوشت :خدای مهربان خیلی دوست دارم.تو مرا آفریدی ،تو همه مردم را آفریدی، تو آرزوی همه را براورده کردی آرزوی مراهم براورده کن که امام زمان ظهور کندو بابای من برگردد تا من روی ماهش را ببوسم.
فاطمه با اینکه هفت سال بیشتر ندارد اما دختر محکمی است، کم پیش می آید با کسی در دل کند دیشب وقتی بچه ها را از خانه ی پدرم به منزلشان رساندم فاطمه بغلم کرد و گفت:عمو اجازه نمی دهم بروی، می خواهم امشب به یاد بابا کنار من باشی دلم برای بابا خیلی تنگ شده است.
گاهی وقت ها که دلش می گیرد و بغضش می ترکد و می گوید: عمو من از دست بابا راضی نیستم؛چرا بابای من خلاصه شده در یک قاب عکس؟چرا همه بابا دارند ولی من ندارم؟چرا بابای همه بچه ها می آیند در مدرسه دنبالشان اما بابای من نیست که بیاید؟ و من جوابی بجز سکوت و آرام کردن یادگار برادرم ندارم چرا که رسیدن به مفهوم شهادت برای فاطمه هفت ساله مستلزم زمان بسیار است تا لذت معامله با خدا را حس کند.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
انتهای پیام/
41/06/06
نظر شما