«ياد امام و شهدا دل و ميبره كرب و بلا، دل و ميبره كرب و بلا...» آهنگ پيشواز را كه گوش ميكنم، مرا به حال و هواي جنگي كه داشتيم ميبرد. جگ نابرابر و تحميلي عراق عليه ايران. كسي پاسخگو نيست. براي بار دوم و سوم شماره را مي گيرم و باز هم...
اما جوابي داده نميشود. دوباره شماره گيري ميكنم و آن وقت است كه نفسي خسته از گوشي تلفن شنيده ميشود. سرفه امانش را بريده است. نفسهايش را ميشود، شمرد. با تامل سلام ميكنم تا بين سرفهها فرصتي براي شنيدن جواب سلامم، پيدا كنم.
«حاج محمد مهدي يگانه» جانباز ۷۵ درصد و يادگار روزهاي خون و آتش است.
با حاج محمدمهدي نميشود، حضوري قرار گذاشت كه او در ديار امام مهرباني؛ امام رضا (ع) سكونت دارد و بُعد مسافت مانع از اين حضور ميشود.
با حاج محمدمهدي حتی نميشود قرار گفت و گوي تلفني هم گذاشت؛ چرا که سرفههاي خشك اماني به او برای صحبت نميدهد.
با حاج محمد مهدي، قراري در دنياي مجازي ميگذارم، اما قطع گاه و بيگاه خطوط ارتباطي مرتب ايجاد مانع ميكند.
دست بردار نيستم؛ ميدانم اينها همه از نيتي است كه حاج محمد مهدي دارد براي ديده نشدن! براي شنيده نشدن! اما كوتاه نميآيم. همه راه ها كه بسته ميشود كليت كار را در چند پيامك كوتاه و بلند ردو بدل ميكنم و آن وقت است كه چارچوب اوليه گفت و گويمان پيامكي شكل ميگيرد و سوالاتي كه بايد جوب داده شود...!
ديگر حالا همه چيز دست به دست هم ميدهد تا کار همان طور كه تو؛ نه! همان طور كه خدا ميخواهد پيش رود.
گاه در فضاي مجازي گفت و گو مي كينم و گاه با پيامك...!
پیامکی بدین مضمون دریافت می کنم «سلام . ببخشید ساکشن توی گلومه، نمی توانم صحبت کنم...»
پیام هایی که باز زمان گفت و گو را به خاطر شرایط موجود به تعویق می اندازد...
عكسهايش گواه همه چيز است؛ يك كپسول اكسيژن و ميزي پر از داروهای ریز و درشت...!!!
ميگويد: «چهارده ساله بودم كه توفيق حضور در انقلاب شكوهمند حضرت امام خميني(ره) براي بركناري دوهزار و پانصد ساله حكومت فساد و جورو عقب ماندگي شاهان شركت داشتم. سوم راهنمايي بودم با شكل گيري انقلاب و جهت حفظ دست آوردهاي انقلاب و مقابله با چماقدران شاه و گروهك منافقين با بچه هاي محله كه اكثرا شهيد شده اند در مسجد محل، بسيج ۷۲ تن داير كردیم برای حفظ انقلاب و ناموس مسلمين.
از اول دبيرستان تا فوق ديپلم را در جبهه هاي جنگ ودر حين جنگ خوانده است. با خيلي از همرزمان كه معتقد بودند اگر ماندند و هجرت نكردند قرار گذاشتند که بايد كشور را به اوج عزت و اقتدار و سربلندي علمي و معنوي برسانند.»
برداشت اول: جنگ آغاز شد
در مورد اعزامش میگوید: «جنگ كه آغاز شد،در مشهد بودم. آن روزها آرزو داشتم پزشك شوم. در حالي كه شبها در بسيج محل فعاليت ميكردم با باز شدن مدارس شروع به درس خواندن كردم. با شروع جنگ و شنيدن جناياتي كه بعثي ها در ايران به ناموس مسلمين و تصرف خاك وطنم به گوشم رسيد. خونم به جوش آمد. احساس كردم اينجا ديگر؛ وقت، وقت رفتن به دنبال آرزوها نيست.
ياري كشور و انقلاب شده بود همه چيزم. فراخواني براي اعزام اعلام شد. بايد به نداي امام وقت و زمان لبيك مي گفتم و آن وقت بود كه من هم جزء ليست اعزاميها قرار گرفتم. سنم هنوز كم بود. اما چون ورزيده و ورزشكار بودم با تلاش زياد رضايت والدينم را گرفتم و به جبهه اعزام شدم.»
گويا از اين فضاي پيامكي هم هنوز صداي سرفههاي ورزشكار تنومند ديروز را ميشنوم.
ميگويد: «از جنگ سخت و چريكي كردستان زياد شنيده بودم. درخواست اعزام به كردستان را دادم كه با توجه به سابقه بسيج و آموزشهاي دفاع شخصي كه در دوران نوجواني و بعد از پيروزي انقلاب ديده بودم در پذيرش واحد اعزام نيرو موافقت شد و به كردستان رفتم. اعزام به كردستان با يك قطار صندلي تخته اي بود که به مراغه رفتيم و بعد هم با ورود به كردستان و با درگيري هاي پراكنده به سقز رسيديم . يادم نميرود ۲۲ /۸/ ۱۳۶۰ بود.»
برداشت دوم: از در آوردن چشم تا توهین به مقدسات
«بعد از سري اول حضور در جبهه و ديدن جنايات منافقينن و كومله و دمكراتها در كردستان، تصميمم را گرفتم. دو راه بيشتر پيش روي خودم نگذاشتم؛ قرار شد تا بيرون كردن دشمن و يا شهادت در جبههها بمانم.
آن موقع بود كه عضو رسمي سپاه شدم و يك دوره سخت و فشرده تكاوري در ارتش تحت آموزش گروهبان تكاور ازغدي كه دوره ديده خارج از کشور، در زمان شاه بود با عده ديگري از رزمندگان برگزيده، ديدم و به كردستان برگشتم.
حضور دومم در جبهه به عنوان پاسدار بود و فرمانده لشكر. به غير از زمان هايي كه در بيمارستان ها بودم و دوران نقاهت مي گذراندم. بيشتر مواقع در جبهه هاي غرب و جنوب بودم . در ۲۱/۱۲/۶۱ در گردنه هاي سقز به كمين دشمن افتاديم و من اسير شدمم. بعد از سه روز مقاومت حدود يك سال اسير كومله ها بودم . كوملهها به خاطر مسووليتي كه داشتم و اطلاعاتي كه فكر مي كردند مي توانند از من به دست بياورند انواع شكنجه ها را روي من و ديگر اسرا كه در پايگاهي در نزديكي روستايي به نام شاه قلعه، اسير بوديم، اعمال كردند. تعدادي از بچه ها زير شكنجهها به شهادت مي رسيدند.
كوملهها با انداختن پيكر مطهرشهدا نزديك پايگاه هاي خودي و براي ايجاد رعب و وحشت بين رزمندگان هر لحظه اقدام می کردند.
او که یادآوری شکنجه ها هنوز برایش درد آور و سخت است، میگوید: «روش هاي شكنجه آنها متفاوت بود. از درآوردن چشم و كشيدن ناخن، كندن دندان و پوست تا سوزاندن و شلاق و اعدام مصنوعي و تير خلاص زدن هاي دروغي گرفته تا توهين و تحقير و اهانت به مقدسات و حضرت امام (ره ) كه از همه برايمان دردناكتر بود.»
برداشت سوم: پاپوشی که دوختیم
«آماري از ما هيچ جا نبود و خانوادههاي ما هم از مان بي خبر بودند؛ چون آن زندان هم در شناساييهاي ما قبلا كشف نشده بود، لذا با وجود جراحات شديدي كه داشتم با چهار تن از ياران كه از قوت بدني بهتري برخوردار بودند در شب جشني كه دشمنان دائما با مست كردن و شهوتراني برقرار ميكردند با كشتن نگهباني كه براي شام آوردن آمده بود، فرار کردیم. رگ گردنش را با ناخن شكسته شست كه از آموزش هاي تكاوري من بود، بریدم و موفق به فرار شديم.
با توكل و توسلي كه هر شب داشتيم و بابتش بسيار كتك خورده بوديم راه افتادیم.
اوایل زمستان بود و بدون پوشش و لباس مرتب، با پاي برهنه حرکت کردیم. پاهای مان یخ زده بود. بعد از آن بود که با آستين لباس؛ براي خودمان كفش درست كرديم و البته با كفش نگهبان كشته شده دشمن هم براي دونفرمان پاپوش تهيه شد. يك چاقوي كمري و شكاري كه از نگهبانی که غذا را می آورد، گرفته بوديم حركت كرديم و بعد از شش روز موفق شديم خودمان را از كوه ها به ديوان دره برسانيم. در بين راه دو نفر از ياران عزيزم به خاطر جراحات و شكنجه ها و سرما به شهادت رسيدند و من و عليرضا محمدي و رشيد ميرزايي از تهران و اصفهان موفق شديم كه با ضعف جسمي شديد به پايگاه برسيم. معجزه ای بود که پاهای مان را قطع نکردند. یخ زده یخ زده شده بود.
دوران خیلی سختی بود. خودمان هم نمی دانستیم پایان کار به کجا می رسد؛ فقط توکل داشتیم. بيست روزي بستري شدم و دوباره برگشتم و نقشه حمله به آن پايگاه و زندان را كشيديم، كه موفق هم شديم.
با تمام جراحاتی شدیدی که آن روزها داشت و اثراتی که هنوز از آن تیرو ترکش ها در بدنش میهمان هستند ؛ هنوز اعتقاد راسخی دارد،اعتقادی که گویا از روز اول که گفت « قالوا بلی » محکم تر شده است. روزهاي جنگ با تمام سختي ها و كمبودها بسيار با شكوه و زيبا بود. چون از بين بيست ميليون مردم ايران اسلامي همراه با دلسوزترين و عاشق ترين مردمش دست چين و راهي جهاد براي خدا شده بودند. عاشقانی که هرروز جلال روح و عروجشان را به چشم مي ديد.» 
میگوید: «هر آنچه آنجا بود آموزش بود و عشق بازي با خدا. همه چیز با تمام سختی اش در اوج زيبايي و شجاعت و ايثار و رفاقت گذشت با توسل و توكل به و گذشت.»
دوباره میگوید: «دوران خیلی سخت بود. اسارت به دست کومله ها با اسارت در عراق متفاوت و سخت تر بود. سختی که باعث میشود او به همین ها بسنده کند و دیگر چیزی از آن دوران نگوید...»
باتاکید دوباره میگوید: «فرارم از دست كوملهها فقط معجزه اي الهي بود و بس ...!»
برداشت چهارم: خلف وعده در مرام ما نیست
پیامک را باز میکنم« مرا ببخشید و حلال کنید... اگر توفیق و نفسی بود انجام وظیفه می کنم . خلف وعده در مرام ما نیست... .» باز همان احساس، همان حال...!
احساس میکنم دوباره چند دقیقهای صدایش میان سرفههای خشکش، خشکتر شده است.
اما؛ واژههايش از سر آگاهي و دلسوزي و مهر به وطن و هموطنان دردمند خويش است. او راهش را باور دارد و میگوید: «راهی را انتخاب كردم که خادم دين،انقلاب، ولايت، مردم و كشورم باشم. از همان زمان بود که به دنبال آموزش و آمادگي جسمي و روحي رفتم. اين انتخاب ما انسانها به زندگيمان زيبايي و معنا ميدهد و آن وقت است که زندگی ارزشمند ميگذرد.»
برداشت پنجم: ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود؛ خون دلها خوردهایم...
چنان با آرامش سخن ميگويد كه گويي كوچكترين غبار اندوهي، خاطرش را نيازرده است. شمرده و متين و حساب شده ! گویا هنوز هم همان جوان ورزشکار روزهای جنگ است! این را هم باز از همان پیامکها میشود فهمید.« از زندگی، هدف و راهی که جوانی و آرزوهایم را خرجش کردم، بسیار راضی هستم...»
راست میگوید؛ ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود؛ خون دلها خوردهایم...
«عملياتهاي بسياري طي ۵ سال دفاع از كشور و مردم عزيز، شركت كردم. در كردستان؛ عملياتها مثل جنوب، نامدار و مشخص نبود. هر لحظه هر جا امکان جنگ و عمليات بود. در جنوب هم؛ عمليات والفجر، آزاداي خرمشهر ، رمضان، كربلاي پنج در مجنون و بسياري از عملياتهاي بي نام برون مرزي براي تخريب و شناسايي مراكز دشمن شرکت داشتم. شناسايي معبرها و مناطق مسدود شده و مين گذاري شده توسط دشمن در كوشك، شلمچه، چزابه، هور و خرمشهر قبل از آزاد شدنش...»
شک نمی کنم که هنوز از این وضعیتش راضی است؛ چرا که هر بار در کلامش (به لطف خدا ) دیده میشود.
ادامه میدهد: «سيزده بار مورد اصابت تير مستقيم و تركش به لطف خدا قرار گرفتم. هر بار اگر تركش، با سرنيزه و چاقو در ميآمد، خودم برای خارج کردنش وارد عمل ميشدم و جايش را با باروت سياه ميسوزاندم. این کارها برای جلوگیری از خونریزی زیاد بود. دشمن مترصد بود و ما نمی خواستیم لحظات را در درمانگاه و بیمارستان سپری کنیم.
در یک عمليات و در دوئلي با ابوخليل يكي از فرماندهان ارتش عراق؛ گلوله های كلت بین مان رد و بدل شد. يكي از آنها در كنار قلبم موجود است و دیگری را از داخل مهرههاي كمرم در بيمارستان بوعلي تهران درآوردند. به خاطر اينكه زمان بستري شدن و درآوردن گلوله دوم، طولاني و نياز جبههها به ما واجب بود؛ شبانه از بيمارستان فرار كردم و به جبهه برگشتم كه آن گلولهها و تركش هاي ديگر هنوز به یادگار مانده است. چهار بار در بيمارستان هاي امام حسين(ع) و قائم مشهد و بوعلي تهران و امام كردستان بستري بودم ولي اين زخمها نمي توانست مانع خدمتم بشود...»
برداشت ششم: سختی هایی که نسل باروت به جان خرید...!
شاید گاهی برای نسل ما و امروز قابل قبول نباشد که دوران جنگ چگونه گذشت، پای خاطرات که بنشینیم باز هم سوال پشت سوال در ذهن مان نقش میبندد. مگر میشود یک رزمنده ۱۴ یا نهایت ۲۰ ساله، بیشتر یا کمتر، چنین و چنان کند! اما؛ نسل باروت همه چیز را با پوست و گوشتش آمیخت. تنها برای دفاع از کشور و ناموسش. نسل باروت همه سختیها را به جان خرید و هنوز بعد از گذشت سالها باورشان نکردهایم...
شاید باورش سخت باشد که بگویم حاجی یگانه با ۷۵ درصد جانبازی از خدمات ۲۵ درصد استفاده میکند. آن هم نه از ابتدا جانبازی! که تنها ده سال از زمان تشکیل پرونده اش می گذرد! چرا که او خودش هنوز که هنوز است باور دارد جانش را بدهكار مردم عزيز ایران است. میگوید: «چون پيمان و عهدم با خدا، فدا كردن جانم براي امت اسلام و امام وقتم بوده است.»
مشهدی یگانه میگوید: «امروز؛ جنگ جنگ شماست ! باید هم خودتان هم نسل های آینده را با مقاومت ؛ ایثار ؛ توکل و توسل تربیت کنید.»
او راضی راضی است از برکاتی که جنگ برایش داشته . برکاتی چون کپسول اکسیژن و عوارض شیمیایی. احساس درد نمی کند!!
دوباره میگوید: «درد امثال ما زمانی است که ببینیم علم شهدا بر زمین افتاده...»
برداشت هفتم: ترس را کشت
در تمام پیامکها، احساساتش را حس میکنم. اینکه کی رنگ چهره اش عوض میشد و چشمانش نمناک. گویا از آن روزها برنگشته بود؛ از روزهایی که شیمیایی شد. از روزهایی که در آزادي خرمشهر تركش خورد ولي چون فرمانده گردان بود و بايد در عمليات رمضان شرکت می کرد، سرپایی مداوا کرد و رفت برای آرمانهایش جنگید...!
ایستاد و بهت زده به اطراف نگاه کرد. ترسی بر جانش افتاده بود. باید تمامش میکرد. رزمنده و ترس! غیرممکن بود...
میگوید: «اول بار كه جبهه رفتم جوان كم سن بودم و بسيار عاطفي. با ديدن تكه پاره شدن و مثله شدن دوستان و يارانم به دست دشمن، شرایط خوبی نداشتم. باید راهم را انتخاب میکردم. بين فرار از ميدان جنگ و از بين بردن ترس. تصمیمم را گرفتم و يك شب را بين جنازه هاي دشمن و پيكر پاك شهيدان در سردخانه اي ترسناك در آخر حياط سپاه در تابوتي در سقز گذراندم. مونسم قرآن خداوند بود و پيكر پاك شهيدان. انتخاب خوبی بود؛ ترسم تا پايان جنگ مهار شد و حالا هم از مرگ. تنها عنایت حق تعالی و دعای شهدا بود.»
میگوید: «روزي كه رفتيم متوجه بركات جنگ بوديم؛ با آگاهي رفتيم. کاش روزی شود که شرمنده شهدا و خون پاک آنها نباشیم.»
آرزویش شهادت و پیوستن به یاران دیرینش است و می گوید:
«یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد...»
برداشت ... : برداشتهای جنگ پایانی ندارد...
چاشنی جنگ ایثار است، در هیچ جایی دیده نشده که فردی به خاطر همرزمش که هیچ آشنایی قبلی با او نداشته به خاطر نجات جانش خودش را روی مین بیاندازد.
اما در جنگ نابرابر و تحمیلی عراق علیه ایران، خیلی چیزها شنیدیم و از آنانی که شنیدهها را دیدند، پرسیدیم.
جماعت یه دینا حرف بین دیدن و شنیدن
برید از اونا بپرسید که شنیده ها را دیدند
کاش از یاد نبریم که برای چه جنگیدیم...!
/گفتــگو از مهری فروغی/
خبرگزاری ایمنا: فرمانده گردان جندالله کردستان و فرمانده گردان شهید هاشمی نژاد جنوب؛ خاطرات زیادی از روزهای اسارتش دارد. روزهایی که میهمانانی به نام تیر و ترکش به قلب و جسم او آمدند و میزبان شدند. محمد مهدی یگانه متولد ۱۳۴۴ با هفتاد و پنج درصد جانبازی است. این گفت وگو نه در یک لحظه و یک ساعت که طی چندین روز و یا هفته با پیامک و گاه در فضای مجازی انجام شده است.
کد خبر 191399
نظر شما