۶ مهر ۱۳۹۳ - ۱۳:۲۰

مصاحبه ویژه/ دکتر مهرداد چترایی در گفتگو با ایمنا:

در هر بیت از غزل مولانا تجربه تازه عرفانی او را می‌توان به رنگ شادی دید

مطالعۀ سیر اندیشه‌های عرفانی مولانا نیازمند دقت و تأمل در تطور تاریخی تصوف و عرفان پیش از اوست
در هر بیت از غزل مولانا تجربه تازه عرفانی او را می‌توان به رنگ شادی دید

خبرگزاری ایمنا: در باب اندیشه والا و گاه دست نیافتنی مولانا بسیار سخن‌ها گفته شده است. اندیشه‌ای که بی وقفه تا فتح قله‌های بلند معنویت صعود کرد و جمله اهل علم را در حیرت و حسرت این پرواز انگشت به دهان گذاشت!

روح بزرگ مولانا چنان که از شرح احوالش هویداست دستخوش حوادث و اتفاقاتی بود که در زندگی‌اش رخ داد و مهم‌ترین آن نیز آشنایی با عارف وارسته‌ای چون شمس تبریزی در سن ۳۷ سالگی بود. این آشنایی چنان تحولی در روح مولانا ایجاد کرد که منجر به گشوده شدن دریچه‌هایی بیشمار از معنویت و عرفان در ذهن و قلب او شد.
در تفسیر اشعار او نیز که جلوه و ظهوری از این تحولات و دست یافتن به مراحل والای معنویت بود جای سخن بسیار است. به همین دلیل به سراغ دکتر مهرداد چترایی، از استادیاران دانشگاه آزاد نجف آباد در رشته زبان و ادبیات فارسی رفتیم تا متناسب با ظرفیت این نوشتار به شرح مختصری درباره برخی از ابعاد اندیشه این عارف و شاعر بزرگ بپردازیم.
نقل شده است که شعر و ادبیات در اندیشه مولانا تنها ابزاری است جهت بیان اندیشه‌ها؛ و مولانا ماهیت و ذات مستقلی منفک از این هدف برای آن‌ها قائل نیست. نظر شما در این باره چیست؟
مولانا با وجود اینکه یکی از پر شعرترین شاعران زبان فارسی است همواره از محدودیت ابزار زبان و ناتوانی شعر برای بیان مفاهیم عرفانی گلایه دارد؛ چرا که به عقیده او اسرار و رموز متعالی شناخت حق و ظرایف سیر و سلوک عرفانی در قالب شعر نمی‌گنجد و به همین دلیل وی همواره شاعری را دون جایگاه و مقام عرفانی‌اش می‌شمارد. او خود در این باره می‌گوید: قافیه اندیشم و دلدار من / گویدم مندیش جز دیدار من
و این مسئله می‌تواند دلیلی باشد برای اینکه آثار او را فاقد ارزش والای ادبی بدانیم؟
خیر. به هیچ وجه نمی‌توان چنین نتیجه‌گیری کرد. چرا که هرچند مولانا الفاظ و زبان را ناتوان دانسته و مقام خویش را بسی فراتر از شاعری قلمداد کرده اما در آثار منظوم او نمونه‌‍های فراوان وجود دارد که او را به عنوان شاعری هنرمند که به تمام جزئیات زبان شعر وقوف دارد، معرفی می‌کند. عرصۀ این هنرنمایی‌های شاعرانه وی بسیار گسترده است و بویژه در غزلیات او نمود فراوانی دارد. 



در نگرش عرفا به جهان هستی و نقش آدمی در آن، عناصر غم و شادی از جایگاه مهمی برخور دارند. تاجایی که برخی از عرفا " حزن و اندوه " را به معنای خاصی به عنوان راه سلوک برگزیده‌اند و برخی دیگر " نشاط و طرب " را. ابتدا تعریفی از این غم و شادی بیان بفرمایید.
غم و شادی در مفهوم عارفانه با غم و شادی معمول متفاوت است؛ آنچه در اوضاع و احوال مادی و عادی انسان مایه و پایۀ غم و شادی است در عرصۀ معرفت آدمی تآثیرگذاری چندانی ندارد و ماندگار نیست لیکن غم و نشاط عارفانه که خاستگاه آن باطن انسان است و انگیزه‌های آن فراتر از چهارچوب زندگانی مادی است، حالاتی ماندگار و تأثیر گذار ایجاد می‌کند .
و جایگاه این دو عنصر در اندیشه عرفانی مولانا کجاست؟
در اندیشه‌های مولانا، مفاهیمی چون مستی، رقص و سماع، طرب و نشاط ارتباط مستقیم با حالات باطنی و روحی شاعر دارد و به همین جهت بر جان مخاطب هم تأثیر فراوانی می‌گذارد. این شادی و مستی مولانا بیشتر در غزل‌های او نمود پیدا کرده است بطوری‌که کمتر غزلی از غزلیات مولانا را خالی از شور و نشاط و دست افشانی و پایکوبی می‌بینیم و در مقایسه با شاعران و عارفان دیگر همین شادی و نشاط را می‌توان وجه تمایز مولانا دانست.
بِکِش ای دل می جانی و بخسب ایمن و فارغ/ که سر غصه بریدم، ز غم و غصه برستم
به طور خلاصه سرچشمۀ این غم گریزی مولانا رهایی از «خود» است و به قول مولانا:
دل من رفت به بالا تن من رفت به پستی/ من بیچاره کجایم نه به بالا نه به پستم
آیا می‌توان این شادی مولانا را در ارتباط مستقیم با اندیشه عرفانی او دانست؟
بله البته. درک درست مفهوم این شادی و شور که در غزل‌های مولانا موج می‌زند وابسته به مطالعۀ سیر اندیشه‌های عرفانی مولانا و دقت و تأمل در تطور تاریخی تصوف و عرفان پیش از مولاناست. رها شدن از قید خود برای مولانا آغاز مستی و شور است:
مانند مست صرعم بیرون ز چار طبعم/ از گرم و سرد و خشکی هر چار توبه کردم
و مقصود از هر چار، طبایع چهارگانه است که عبارت است از گرمی و سردی و خشکی و تری که مولانا در اینجا بدون صراحت به لفظ تری، مفهوم آن را از طریق ایجاز حذف به خواننده منتقل کرده است. از آنجا که مولانا تمام عالم هستی را دارای نظم موسیقایی می‌داند، معتقد است ذرات وجود آدمی هم از این موسیقی و طرب بی‌بهره نیستند، به همین علت در غزلهای او به «مطرب» بسیار خطاب شده است. 
چه تعریف مشخصی از غم و شادی در اندیشه مولانا می‌توان ارائه داد؟
در باب غم و شادی در اندیشه‌های مولانا باید گفت که لحظه لحظۀ غزلهای او سرشار از شادی آگاهی و معرفت است، یعنی در هر بیت از غزل مولانا تجربۀ تازۀ عرفانی او را می‌توان به رنگ شادی دید و مولانا آن تجربه‌هایی را که در ذهن و زبان بعضی عرفا رنگ اندوه و حزن دارد با طیف متنوعی از مفاهیم و اصطلاحات سرشار از شادی بیان کرده است و حتی این شادمانگی عرفانی در زبان مولانا به شکل آمیختگی او با طرب بیان شده است:
من طربم، طرب منم زهره زند نوای من/ عشق میان عاشقان شیوه کند برای من
و اگر اندوه و حسرتی هم برای او باشد تنها از جهت محروم افتادن از دیدار جانان است:
یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل/ تلخ و خمار می‌تپم تا به صبوح، وای من
از خود بیخود شدگی و شور و نشاط در اندیشه‌های مولانا هم مانند سایر عرفا همواره با پرده پوشی همراه است. یعنی مولانا همواره بر این نکته تأکید دارد که تنها محرم اهل معرفت، قابلیت آگاهی از اسرار شناخت حق را داراست و بویژه این مسأله در مثنوی مولوی بیشتر دیده می‌شود که مولانا بارها به خاطر نااهل بودن مخاطب از افشای اسرار سرباز زده است:
نی نگویم زان که تو خامی هنوز / در بهاری و ندیدستی تموز
بنابراین نقش آن حزنی که از آن به راهی برای عبادت حضرت حق و سلوک عرفانی تعبیر شده در اندیشه مولانا کجاست؟
نکتۀ مهم این است که مولانا به سوز و گداز و زاری خالصانه و بی‌شائبه برای رسیدن به مطلوب حقیقی تأکید بسیار دارد که نمونۀ آن را در حکایات و تمثیلات مثنوی می‌توان دید؛ از جمله حکایت زاری و گریۀ کودکی که وجه حلوای خویش را از " شیخ احمد خضرویه " طلب می‌کرد و به واسطۀ گریستن از سر اخلاص وی، دیگران هم به خواسته‌های خود رسیدند و مولانا نتیجۀ آن حکایت را چنین بیان کرده:
تا نگرید کودک حلوا فروش/ بحر رحمت در نمی آید به جوش
ای برادر طفل، طفل چشم توست /کام خود موقوف زاری دان نخست
گر همی خواهی که آن خلعت رسد/ پس بگریان طفل دیده بر جسد
از نظر شما راه دستیابی به شناختی دقیق و صحیح از اندیشه مولانا چیست؟
برای دستیابی به شناخت دقیق و درست اندیشه‌های مولانا در کنار مطالعۀ محققانۀ آثار او، تحقیق در تاریخ تصوف و عرفان و نیز توجه به آثار شاعرانی همچون سنایی و عطار که مولانا از آنها تأثیر گرفته ضرورت فراوان دارد. بطور خلاصه سرچشمه‌های فکری مولانا را در آیات قرآن، احادیث و روایات و آثار حکمی و عرفانی پیش از او باید جست. در مثنوی هر چند شیوۀ شاعری مولانا کمتر شباهتی به پیشینیان او دارد ولی تمثیلات و حکایات مثنوی نشان از بهره‌گیری مولانا از تعداد زیادی از آثار گذشتگان وی دارد که مرحوم استاد فروزانفر در کتاب ارزشمند«مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی» به آنها اشاره کرده است و همین تحقیق آن استاد فقید نشان دهندۀ وسعت اندیشه و تبحر و تعمق مولوی است. البته معمولاً مولانا حکایات برگرفته از دیگران را آنچنان دگرگون کرده که گاهی نتایج متفاوتی از آنها به دست می‌دهد. به عنوان نمونه نتیجه حکایت فیل در تاریکی که در مثنوی آمده با نتیجه‌ای که سنایی در حدیقه خویش از همان حکایت ارائه کرده، به کلی متفاوت است.
همچنین مولوی مهم‌ترین و اساسی‌ترین گام رسیدن به معرفت حق را دور شدن از نفس می‌داند و تمثیلات زیادی در مثنوی در بیان مضرات و آفات نفس بیان کرده است؛ به اعتقاد مولانا هرچه سالک از دام نفس دورتر شود، زمینه‌های مساع ظهور حق در جان وی ایجاد می‌شود. برای این نمونه می‌توان به حکایت تمثیلی «رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار » اشاره کرد. شیر نماد حق است و از آنجا که پس از شکار، گرگ با طمع خویش و بر اساس گرفتاری در دام «من نفسانی» در تقسیم سه حیوان شکار شده برای خویش سهم قائل می‌شود و بی ادبی می‌کند، قهر و خشم شیر او را نابود می‌سازد و در مقابل چون روباه از این ماجرا درس گرفته، بدون در نظر گرفتن سهمی برای «خود» همۀ شکار را از آن شیر می‌داند، شیر هم بخشش و مهر خود را نثار روباه می‌کند:
گفت چون در عشق ما گشتی گرو/ هر سه را برگیر و بستان و برو
روبها چون جملگی ما را شدی/ چونت آزاریم چون تو ما شدی
ما تو را و جمله اشکاران تو را /پای بر گردون هفتم نه، برآ
بنابراین هر که در مقابل قدرت و مهابت حق پا بر سر هستی موهوم خویش بگذارد و از مطامع نفسانی اش بگذرد، به قرب حق خواهد رسید و درک مقامات متعالی معرفت برای او میسر خواهد شد.
/ فرناز کلباسی /
کد خبر 163343

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.