ایام پیروزی انقلاب اسلامی زمانی است مناسب بر مرور و یادآوری مشقهای شب نفیسه، دختری که در مکتب علیاکبر پرورش،پرورش یافت.
سال ۱۳۲۱ در اصفهان دیده به جهان گشود. از طرف پدری به خانواده رفیعائی منسوب بود و از نوادگان میرزارفیعا استاد بزرگ علامه مجلسی به شمار میآمد و از طرف مادری به خانواده پرورش. از پنج سالگی در کنار خانواده مادری، داییهای خود، نصرالله، حسن و علی پرورش که همگی از هنرمندان نقره ساز و ضریح ساز مشهوراصفهان بودند و در آغوش مادری مهربان که برای او هم پدر بود و هم مادر رشد یافت.
تک فرزند بود و از سایه پدر محروم، مادر توجه ویژه ای به او داشت. به تقاضای مادر پس از پنج سالگی از سیداکبر رفیعایی به سیداکبر پرورش تغییر نام یافت. کودکیاش با سختی، شیطنت و بازیگوشی توام بود ولی در عین حال به شعر و ادبیات علاقه وافری داشت.
خودشان نقل می کردند: «۱۰ ساله بودم وسط بازی دایی نصرالله مرا صدا می زد و می گفت: اکبر بیا برایم شعر حافظ بخوان و تفأل بزن» علاقه وافر به اشعار حافظ در کودکی زمینه ساز ورود به عرصه فرهنگ و ادب و ادامه تحصیلات در رشته ادبیات در سنین بالاترشد.
حدود سالهای ۴۶-۴۵ پس از اتمام تحصیلات در مقطع فوق لیسانس برای خدمت سربازی به شیراز اعزام شد. علاقه به دین و مذهب و نگرانی از خطر لطمه به اسلام از سوی دستگاه پهلوی باعث شد که از همان زمان مبارزه را آغاز و به مبارزی خستگی ناپذیر تبدیل شود چنانکه دوستانش نقل میکردند؛ در شیراز سربازان را علیه رژیم پهلوی تحریک میکرد و در سخنرانی ها به روشنگری میپرداخت.پس از عزیمت از شیراز در سال ۱۳۴۷ با دختری از خانواده مصحف که بعدها صبوری و وفاداریش به همسر زبانزد همه اطرافیانش شد، ازدواج کرد و ثمره این زندگی مشترک شش فرزند شد.
با شروع مبارزه در سنین جوانی زندگی پر از خطر و تعقیب و گریز را در سالهای قبل از انقلاب و دهه اول انقلاب که در لیست ترور منافقین قرار گرفت، برای خود رقم زد.دهه دوم انقلاب اگر چه ظاهراً ترورها کمتر و تهدیدها کمرنگ تر شد اما همچنان پرکار به فعالیت ادامه داد. از سال ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۵۷ که انقلاب به پیروزی رسید. ساکن اصفهان بود و پس از انقلاب به تهران عزیمت کرد.
در سال ۱۳۸۱ تهران را به مقصد زادگاه خود اصفهان ترک و تا سال ۱۳۹۲ که جان به جان آفرین تسلیم کرد در اصفهان اقامت داشت. دهه پایانی عمر وی در مقایسه با سالهای پر از شور و هیجان گذشته، دهه سکوت بود. البته اگرچه این خانه نشینی خسران بزرگی بود برای کسانی که می توانستند از وجود ایشان بیشتر بهره ببرند، ولی برای خودشان قطعاً با رشد و تعالی همراه بود چرا که تمام وقتشان به مطالعه و تحقیق گذشت.
نفیسه پرورش دختر استاد از خاطرات فردی میگوید که نه فقط به عنوان پدری نمونه بلکه به عنوان انسانی موفق و یکی از شخصیتهای فعال و موثر در پیروزی انقلاب باید به نسل جدید معرفی شود. شخصی که به قول رهبرمان سلامت و راحت خود را بر سرانجام وظیفه نهاد.
* چشم به راه...
پدر به خاطر ایراد سخنرانی تندی که علیه رژیم پهلوی داشت تحت تعقیب بود. مثل خیلی از شبهای دیگر به منزل نیامد. هیچ اطلاعی از ایشان نداشتیم. یکی از دوستان، شب و در زمان حکومت نظامی مخفیانه به منزل ما آمد و گفت خانواده در خطر هستند همه باید از اینجا برویم! ساواک خانوادههای مبارزین را مورد آزار و اذیت قرار داده است.
نیمه های شب بود که از کوچه پس کوچه های پشت منزلمان در خیابان زاهدی( آیت الله کاشانی) تا خیابان جامی که منزل یکی از دوستان پدر بود با پای پیاده حرکت کردیم. همه جا تاریک و سکوت بود.
دوست پدر، جلو حرکت میکرد. مادربزرگ مراقب من و خواهرم بود و مادر، برادر کوچکم صالح را که فقط چند ماهه بود در بغل داشت. بعضی جاها که احساس خطر می شد از پشت بام ها میرفتیم تا بتوانیم دور از چشم گارد شاهنشاهی، مسیر را ادامه بدهیم.
با دلهره فراوان به خیابان جامی رسیدیم اما همچنان از پدر بی خبر بودیم و چشم به راهش...
* کت سرخ آبی عباس
در همان سالهای قبل از انقلاب که به خاطر فعالیتهای انقلابی و مبارزاتی، سایه پدر کمرنگ شده بود. بیشتر اوقات یا در سفرهای داخلی و خارجی و یا به خاطر فعالیتهای مبارزاتی تحت تعقیب بود و به صورت مخفیانه به خانواده سر میزد و یا در بازداشت و زندان بسر می بردند.
عباس نبوی منش از شاگردان پدر بود. مرتب به خانه ما سر میزد و از کم و کسریها جویا میشد.
شش ساله بودم و تفریح آن روزهای ما، شرکت در سخنرانیهای پدر یا راهپیمایی بود. یکی از تفریحات به یاد ماندنی برای من، گردش با او بود.
روزی با همان کت آبی که بیشتر وقتها میپوشید به منزل ما آمد. پرسید: دوست داری برویم موتورسواری. گفتم: بله، سوار موتور شدیم و کمی در خیابانها چرخیدیم. برایم خوراکی خرید و به خانه بازگشتیم. اما دو ماه قبل از ورود امام خمینی به ایران در تظاهرات خیابان مسجد سید، عباس نبویمنش با اصابت گلوله به پشت سر به شهادت رسید.
شده بودم مثل کسی که برادرش را از دست داده باشد. همه خانواده ناراحت بودند. فردای آنروز که عباس به شهادت رسید، در راهپیمایی که به این مناسبت برگزار شد، شرکت کردیم و باز بدون حضور پدر...مردم، کت آبی رنگ عباس نبویمنش که با رنگ سرخ خونش در هم شده بود را به عنوان سند جنایت پهلوی در جلوی صفوف راهپیمایی بر چوبی آویخته بودند. بعد از انقلاب پدر اثر دست خونینی را که بر یکی از دیوارهای خیابان مسجد سید نقش بسته بود، به خواهرم نشان داده و گفته بود: این خون عباس است که یکی از همراهانش در لحظه شهادت او بجا گذاشته ...
* لحظههای تلخ
۵ رمضان و مصادف با ۱۵ مرداد ۱۳۵۷ بود. در آن ایام، درک درستی از حوادث نداشتم فقط می دانستم آن روز اتفاق مهمی افتاده، دیروقت بود و پدرهنوز به خانه نیامده بود. آخر شب در کنار مادربزرگ خوابم برد . نیمه های شب با صدای داد و فریاد از خواب پریدم. مادر بزرگ روی زمین نشسته و مرا محکم در بغل گرفته بود، چشمانم را که باز کردم سر نیزه و اسلحه سربازی را که بالای سر ما ایستاده بود نزدیک صورتم مشاهده کردم. در آن طرف مادر، صالح را که یک ساله بود در بغل داشت و خواهرم فهیمه در کنارش بود. پدر ساعت ۱۲ شب به منزل آمده بود و حدود یک ساعت بعد ماموران ساواک به طور وحشیانه ای با اسلحه و کفشهای نظامی وارد خانه شدند. همه جا را زیر و رو کردند و پدر را به جرم همدستی با انقلابیون و سخنرانی و رفت و آمد در منزل آیت الله خادمی بازداشت کردند. تعدادی ریو و جیپهای ارتشی پراز سرباز داخل کوچه و خیابان صف کشیده بودند و تعدادی از سربازان هم به بازرسی خانه مشغول بودند.وقتی پدر را از خانه بیرون بردند همه با چشمانی گریان او را بدرقه کردیم. روزها می گذشت و هیچ کس از او خبری نداشت. در این مدت مادربزرگ و چند تن از دوستان به هر جا که ممکن بود سر زدند حتی به تهران رفتند ولی هیچ کس اطلاعی در اختیارشان نمی گذاشت.بعد از گذشت روزها مطلع شدیم که در ساواک بازداشت و مورد بازجویی هستند و تا انتقال به زندان نمیتوانیم ایشان را ملاقات کنیم. روزهای سختی بود؛ لحظههای تلخ توأم با اشک و حزن سنگین مادر و مادربزرگ؛ چیزی که با گذشت زمان هرگز از یاد نمیرود.و چه به جا امام خمینی فرمودند: ما نهضت خود را، مدیون زنها می دانیم. چرا که سنگینی این فشارها و سختی ها بر دوش زنانی بود که مردانشان جزو مبارزین بودند.
* عروسک خوشخبر
مهرماه ۵۷ وارد کلاس اول ابتدایی می شدم. قرار بود اولین سال مدرسه را تجربه کنم ولی با گذشت این حوادث تلخ شرایط روحی مناسبی نداشتم و در رفتن به مدرسه مقاومت می کردم . گاهی مادربزرگ مجبور بود همراه من سرکلاس بیاید ولی باز موثر نبود تا اینکه بعد از چند روز که از شروع مدرسه گذشت مادربزرگ عروسکی به من داد و گفت این هدیه را پدرت فرستاده و از تو خواسته به مدرسه بروی. این مژده را به من داد که می توانم با عروسکم به دیدن پدر بروم.عروسک به ظاهر اهدایی پدر کار خود را کرد، از مدیر مدرسه اجازه گرفتم و عروسک را با خود سرکلاس می بردم. هنوز اوایل مهر ماه بود وقتی بعد از دو ماه دوری به ملاقات پدر رفتیم، از پشت شیشه عروسک را که با خود برده بودم را نشانش دادم و تشکر کردم.
* "پیام ما به ارتش، آزادی پرورش"
پس از گذشت چند ماه که پدر در زندان بود؛ جوانان و شاگردانشان راهپیمایی عظیمی در اصفهان تشکیل دادند و این شعار را سر میدادند. " پیام ما به ارتش، آزادی پرورش." پس از این راهپیمایی، ساواک مجبور به آزادی ایشان شد.
* استقبال از خطر
آزادیشان مصادف بود با روز هفتم محرم و به گلوله بستن مردم در چهارراه وفایی. آن روز پدر مرا روی شانه های خود نشاند دست خواهرم فهیمه که نه ساله بود را گرفت و به همراه مادربزرگ و مادرم که صالح را در بغل داشت از کوچه پشت منزلمان در خیابان زاهدی به سمت چهارراه وفایی حرکت کردیم. در زمان واقعه در صفوف اول و در ابتدای کوچه در ضلع شمال شرقی چهارراه کنار هم ایستاده بودیم.
روی شانه های پدر نشسته بودم. از بالا ماشین های ریو و جیپ و سربازان گارد شاهنشاهی را بخوبی می دیدم. صدای ناجی که از پشت بلندگو صحبت میکرد، واضح شنیده میشد. مردم آرام آرام به انتهای چهارراه رسیدند و ناگهان صدای ناجی در صدای رگبار گلوله خفه شد. آن روز به یکی از روزهای خونین تاریخ مبارزات انقلاب تبدیل شد.
نمیدانم چه شوری در وجود پدرم بود که باعث شد مادر، همسر، دو دختر نه و شش ساله و پسر یک ساله اش را به این معرکه ببرد و در صفوف اولیه و جلوی توپ و تانک دشمن بایستد. چه زیبا گفت رهبر فرزانه انقلاب که:«اگر در زمینه های مختلف و عزت ملت هر پیشرفتی در طول سالها صورت گرفت مرهون فداکاری آن کسانی هستیم که در بحرانیترین روزها و سختترین آزمونها سینهشان را سپر کردند و در مقابل خطر ایستادند، هوشیارانه و صبورانه مقاومت کردند و جنگیدند. همان جوانانی که به تعبیری توصیف کننده شهدای کربلا بودند.
دلها را بر روی ذرهها پوشیدند و به استقبال خطر رفتند و عاشقانه وارد میدان شدند.»
* "یاورانت شکرین و قندیند"
شخصیتی چند بعدی داشت. در همه ابعاد شاخص بود.در فرهنگ، ادب و سخنوری، تفسیر قرآن و نهج البلاغه، عرفان، عبودیت و تهجد، سیاست، اخلاق، تاریخ، بخصوص تاریخ اسلام.در فرهنگ و ادبیات حفظ و تسلط به اشعار حافظ و مولانا زبانزد بود و در همه سخنرانیها و حتی مکالمات روزمره از اشعار این بزرگان بهره می جست.
فیلمی که در ملاقات مقام معظم رهبری پخش شد شاهد بر این مدعاست.
زمانی که حضرت آقا می فرمایند: «آقای پرورش کجائید؟ شنیده ام بیماری قند دارید، در جواب می گویند: "یاورانت شکرین و قندین اند."
* مفسری کم نظیر
به علامه طباطبایی علاقه فراوان داشت. در تفسیر قرآن، از المیزان بهرهمند میشد. گاهی خاطراتی از ایشان نقل میکرد. نامه ای موجود است که در سن ۲۸ سالگی سوالات قرآنی خود را از علامه پرسیدهاند و علامه به ایشان پاسخ داده اند. در تفسیر نهج البلاغه هم به نقل از برخی شاگردانشان اگر نگوییم بی نظیر، کم نظیر بودند.
ورودشان به عرصه سیاست مجال برگزاری کلاس درس و تفسیر به صورت منسجم را نمیداد ولی گاهی جلسات پراکنده برگزار میشد.
* مکاشفات پور حسین
مکاشفات عرفانی داشت اما در بیشتر مواقع به عنوان فرد ناشناس نقل میکردند. گاهی اصرار میکردیم چه کسی این مکاشفه را دیده، میگفتند پور حسین نامی بوده. بعدها متوجه شدیم پورحسین خودش بود چون نام پدرشان حسین بود، خود را پور حسین مینامید.
* در محضر مرحوم دولابی
با مرحوم دولابی حشر و نشر زیادی داشت. در زمان وزارت،آقای دولابی چندین بار در ساختمان آموزش و پرورش در خیابان اکباتان به دیدنشان میآمد.

* بالهای عرفان
چند سال قبل برخی از شاگردانشان به عرفانهای جدید گرایش پیدا کرده بودند، می گفت:با این عرفانها نمی شود به اوج رسید. کسی میتواند پرواز کند و بالا رود که دو بال داشته باشد؛ یکی بال عرفان و یکی بال فقه و اصول. نمونه بارز آن را در امام و علامه طباطبایی و ... می دیدند که به عالیترین مراحل عرفان رسیده بودند.
میگفتند اگر کسی فقط با یک بال عرفان پرواز کند نمیتواند بلند شود و اگر بلند شد در نیمه راه به زمین خواهد خورد و سقوط خواهد کرد که این سقوط جبران ناپذیر است.
عرفانهای نو معتقدند برای رسیدن به خدا نباید مانعی بین شخص و خدا ایجاد شود و عمدتاً احکام و فقه و اصول را موانعی برای رسیدن به اوج برمیشمرند و حجاب و نماز و دعا را به صورتی که انسان را مقید کند موانع دست و پاگیر می دانند.
* تهجد و شب زنده داری
در عبادت، تهجد و شب زنده داری کم نظیر بود، از سنین جوانی به گفتن اذان با صدای بلند در هر جا و هر مکانی مقید بود.
مادرم میگوید: از سن ۲۶ سالگی که ازدواج کردیم به یاد ندارم، نماز شب شان ترک شده باشد. گاهی که در تاریکی نیمه شب به خصوص در ماه مبارک رمضان شاهد نماز شبشان بودم، میدیدم که از گریه مجال قرائت پیدا نمیکنند.
یک بار از شدت گریه به زمین نشستند. به نماز اول وقت بسیار تأکید داشت. خواندن نوافل را ترک نکرد. بیشتر زمانها که پیاده روی میکرد و یا در ماشین در حال حرکت نشسته بود نمازهای مستحبی می خواند.

* ضربهای بیشتر از ضربه ناصرالدین شاه
از معدود سیاستمدارانی بود که پست و مقام برایشان مطرح نبود. فعالیتهای سیاسی را فقط انجام تکلیف میدانست. پس از پیروزی انقلاب در پستهای مهمی از جمله خبرگان قوه مجریه، قوه مقننه و شورای عالی دفاع قرار گرفتند. در بیشتر امور به خصوص سیاست آینده نگری فوق العاده ای داشت.
حدود ۱۷، ۱۸ سال قبل برخی افرادی که در پست های مهمی قرار داشتند و ظاهرالصلاح بودند ایشان به عنوان خائن از آنها نام می بردند و می گفتند ضربه ای که اینها به این کشور میزنند از ضربه ای که ناصرالدین شاه زد بیشتر است. و حالا همان اشخاص از تریبون اسرائیل سخن می گویند.
* تردد با یک محافظ
در سیاست، یکی از شخصیت های اصلی پیروزی انقلاب بود. به خصوص در اصفهان نقش عمده ای ایفا کرد. از تشریفات و ریخت و پاشهای سیاسی بیزار بود. حتی در اوج ترورها فقط با یک محافظ تردد داشت. از مسوولینی که چندین محافظ و راننده و خدم و حشم داشتند و دارند بسیار ناراحت میشد.

* بقچه کوچک سلمان
ساده زیستی کم نظیر بود. اگر احساس می کرد اطرافیان به مادیات تمایلاتی پیدا کرده اند اشاره به زندگی حضرت سلمان میکرد که هیچ نداشت و تمام داراییش بقچه کوچکی بود که با خود همراه داشت.
رمز موفقیت سلمان را در همنشینی با فقرا می دید آن گاه که پیامبر (ص) در موردش میفرمودند:« سلمان منا اهل البیت». به همه توصیه جدی در این خصوص داشت. معتقد بود اگر خداوند به کسی مال بخشید؛ استفاده کند ولی دل نبندد.
تصور کند اگر یک شبه همه آن مال را از او گرفتند برایش ذرهای تفاوت نکند. در ساده زیستی زندگی امام و مقام معظم رهبری را زیاد مثال می زدند.
*مرجان، آب شور، مروارید
رنج و سختیهای دنیا را برای محکم شدن روح لازم میدانست. زمانی ، مشکلی پیش آمده بود. وقتی متوجه شدند چند ساعتی با من صحبت کردند، میگفتند هر گاه سختی در زندگی پیش آید باید ببینی خداوند چه میخواهد به تو عنایت کند، خداوند مروارید و درَ و مرجان را در ته دریا و در آب شور و تلخ قرار داده؛ اگر غواص زرنگ باشد میرود در آب شور و تلخ در ته دریا بدنبال مروارید میگردد.
مشکلات و سختیها چنین است درسختی و تلخی باید دنبال گوهر زندگی باشی، در آب شیرین و صاف و گوارا مروارید پیدا نمیکنی. آنجاست که میبینی سختی یا بیماری و هر رنجی، جز نعمت و خیر و برکت برایت چیزی ندارد.
* نان و آب انقلاب
روزی در دانشگاه با یکی از بچه های کلاس بحثی رخ داد از آنجا که او نسبت به نظام و انقلاب بسیار عناد داشت با لحن توهین آمیزی به من گفت: اگر برای امثال پدر تو انقلاب نان و آب نداشت پای انقلاب نمی ایستادند! شماها بیشتر از اینکه گذاشته باشید، برداشته اید.
این حرف ها برایم تازگی نداشت؛ در دوران تحصیل در مقطع راهنمایی و دبیرستان از این صحبتها شنیده بودم ولی آنروز بسیار مکدر شدم. چند روز بعد که ایشان را دیدم قضیه را گفتم که ما باید با این حرف ها چه کنیم و چه برخوردی نشان دهیم؟
در جواب گفتند: «اتقوا من مواضع التهم» و ادامه دادند ما باید در مواضعمان طبق این روایت عمل کنیم تا مورد تهمت واقع نشویم. اما اگر مراقب بودی ولی مورد تهمت قرار گرفتی وظیفه ای نداری بروی یک یک افراد را متقاعد کنی. میگفتند: مصداق روشن آن در تاریخ اسلام، حضرت علی (ع) و در تاریخ معاصر شهید بهشتی بودهاند. زمانی که ایشان رئیس قوه قضائیه بودند به قدری تبلیغات منفی علیه ایشان بود که یک روز وقتی از مشهد به قصد تهران حرکت کردند نیمه شب در راه نیاز به استراحت داشتند استانداریهای بین راه پذیرای ایشان نشدند. در را به رویشان باز نکردند و این ادامه داشت تا زمان شهادت.
این تهمت ها جز ترفیع درجه برای شهید بهشتی و روسیاهی برای ناقلین این حرف ها چیزی نداشت. میگفتند خداوند همه آنها را جبران خواهد کرد….
این اواخر که فراغت بیشتری داشتند پس از مطالعه برای صرف چای در حیاط می نشستند، در فکر فرومی رفتند و گاهی اشعاری زمزمه و می گریستند. شعری که زیاد از ایشان می شنیدم و در مراسم شب های قدر با تضرع و ناله آنرا می خواندند این بود که: «از آن روزی که ما را آفریدی/ ز ما غیر از گنه چیزی ندیدی/ خداوندا بحق هشت و چهارت / زما بگذر شتر دیدی ندیدی.»
تابستان ۱۳۸۹ با شروع بیماری روز به روز حالشان به وخامت رفت و اثرات سختی ها و فشارها و شکنجه ها یکی یکی اعضای بدن را از کار انداخت. تا اینکه در روز جمعه ۶ دیماه ۱۳۹۲ به دیدار معشوق نائل شد.

سال ۱۳۲۱ در اصفهان دیده به جهان گشود. از طرف پدری به خانواده رفیعائی منسوب بود و از نوادگان میرزارفیعا استاد بزرگ علامه مجلسی به شمار میآمد و از طرف مادری به خانواده پرورش. از پنج سالگی در کنار خانواده مادری، داییهای خود، نصرالله، حسن و علی پرورش که همگی از هنرمندان نقره ساز و ضریح ساز مشهوراصفهان بودند و در آغوش مادری مهربان که برای او هم پدر بود و هم مادر رشد یافت.
تک فرزند بود و از سایه پدر محروم، مادر توجه ویژه ای به او داشت. به تقاضای مادر پس از پنج سالگی از سیداکبر رفیعایی به سیداکبر پرورش تغییر نام یافت. کودکیاش با سختی، شیطنت و بازیگوشی توام بود ولی در عین حال به شعر و ادبیات علاقه وافری داشت.
خودشان نقل می کردند: «۱۰ ساله بودم وسط بازی دایی نصرالله مرا صدا می زد و می گفت: اکبر بیا برایم شعر حافظ بخوان و تفأل بزن» علاقه وافر به اشعار حافظ در کودکی زمینه ساز ورود به عرصه فرهنگ و ادب و ادامه تحصیلات در رشته ادبیات در سنین بالاترشد.
حدود سالهای ۴۶-۴۵ پس از اتمام تحصیلات در مقطع فوق لیسانس برای خدمت سربازی به شیراز اعزام شد. علاقه به دین و مذهب و نگرانی از خطر لطمه به اسلام از سوی دستگاه پهلوی باعث شد که از همان زمان مبارزه را آغاز و به مبارزی خستگی ناپذیر تبدیل شود چنانکه دوستانش نقل میکردند؛ در شیراز سربازان را علیه رژیم پهلوی تحریک میکرد و در سخنرانی ها به روشنگری میپرداخت.پس از عزیمت از شیراز در سال ۱۳۴۷ با دختری از خانواده مصحف که بعدها صبوری و وفاداریش به همسر زبانزد همه اطرافیانش شد، ازدواج کرد و ثمره این زندگی مشترک شش فرزند شد.

در سال ۱۳۸۱ تهران را به مقصد زادگاه خود اصفهان ترک و تا سال ۱۳۹۲ که جان به جان آفرین تسلیم کرد در اصفهان اقامت داشت. دهه پایانی عمر وی در مقایسه با سالهای پر از شور و هیجان گذشته، دهه سکوت بود. البته اگرچه این خانه نشینی خسران بزرگی بود برای کسانی که می توانستند از وجود ایشان بیشتر بهره ببرند، ولی برای خودشان قطعاً با رشد و تعالی همراه بود چرا که تمام وقتشان به مطالعه و تحقیق گذشت.
نفیسه پرورش دختر استاد از خاطرات فردی میگوید که نه فقط به عنوان پدری نمونه بلکه به عنوان انسانی موفق و یکی از شخصیتهای فعال و موثر در پیروزی انقلاب باید به نسل جدید معرفی شود. شخصی که به قول رهبرمان سلامت و راحت خود را بر سرانجام وظیفه نهاد.
* چشم به راه...
پدر به خاطر ایراد سخنرانی تندی که علیه رژیم پهلوی داشت تحت تعقیب بود. مثل خیلی از شبهای دیگر به منزل نیامد. هیچ اطلاعی از ایشان نداشتیم. یکی از دوستان، شب و در زمان حکومت نظامی مخفیانه به منزل ما آمد و گفت خانواده در خطر هستند همه باید از اینجا برویم! ساواک خانوادههای مبارزین را مورد آزار و اذیت قرار داده است.
نیمه های شب بود که از کوچه پس کوچه های پشت منزلمان در خیابان زاهدی( آیت الله کاشانی) تا خیابان جامی که منزل یکی از دوستان پدر بود با پای پیاده حرکت کردیم. همه جا تاریک و سکوت بود.
دوست پدر، جلو حرکت میکرد. مادربزرگ مراقب من و خواهرم بود و مادر، برادر کوچکم صالح را که فقط چند ماهه بود در بغل داشت. بعضی جاها که احساس خطر می شد از پشت بام ها میرفتیم تا بتوانیم دور از چشم گارد شاهنشاهی، مسیر را ادامه بدهیم.
با دلهره فراوان به خیابان جامی رسیدیم اما همچنان از پدر بی خبر بودیم و چشم به راهش...
* کت سرخ آبی عباس
در همان سالهای قبل از انقلاب که به خاطر فعالیتهای انقلابی و مبارزاتی، سایه پدر کمرنگ شده بود. بیشتر اوقات یا در سفرهای داخلی و خارجی و یا به خاطر فعالیتهای مبارزاتی تحت تعقیب بود و به صورت مخفیانه به خانواده سر میزد و یا در بازداشت و زندان بسر می بردند.
عباس نبوی منش از شاگردان پدر بود. مرتب به خانه ما سر میزد و از کم و کسریها جویا میشد.
شش ساله بودم و تفریح آن روزهای ما، شرکت در سخنرانیهای پدر یا راهپیمایی بود. یکی از تفریحات به یاد ماندنی برای من، گردش با او بود.
روزی با همان کت آبی که بیشتر وقتها میپوشید به منزل ما آمد. پرسید: دوست داری برویم موتورسواری. گفتم: بله، سوار موتور شدیم و کمی در خیابانها چرخیدیم. برایم خوراکی خرید و به خانه بازگشتیم. اما دو ماه قبل از ورود امام خمینی به ایران در تظاهرات خیابان مسجد سید، عباس نبویمنش با اصابت گلوله به پشت سر به شهادت رسید.
شده بودم مثل کسی که برادرش را از دست داده باشد. همه خانواده ناراحت بودند. فردای آنروز که عباس به شهادت رسید، در راهپیمایی که به این مناسبت برگزار شد، شرکت کردیم و باز بدون حضور پدر...مردم، کت آبی رنگ عباس نبویمنش که با رنگ سرخ خونش در هم شده بود را به عنوان سند جنایت پهلوی در جلوی صفوف راهپیمایی بر چوبی آویخته بودند. بعد از انقلاب پدر اثر دست خونینی را که بر یکی از دیوارهای خیابان مسجد سید نقش بسته بود، به خواهرم نشان داده و گفته بود: این خون عباس است که یکی از همراهانش در لحظه شهادت او بجا گذاشته ...
* لحظههای تلخ
۵ رمضان و مصادف با ۱۵ مرداد ۱۳۵۷ بود. در آن ایام، درک درستی از حوادث نداشتم فقط می دانستم آن روز اتفاق مهمی افتاده، دیروقت بود و پدرهنوز به خانه نیامده بود. آخر شب در کنار مادربزرگ خوابم برد . نیمه های شب با صدای داد و فریاد از خواب پریدم. مادر بزرگ روی زمین نشسته و مرا محکم در بغل گرفته بود، چشمانم را که باز کردم سر نیزه و اسلحه سربازی را که بالای سر ما ایستاده بود نزدیک صورتم مشاهده کردم. در آن طرف مادر، صالح را که یک ساله بود در بغل داشت و خواهرم فهیمه در کنارش بود. پدر ساعت ۱۲ شب به منزل آمده بود و حدود یک ساعت بعد ماموران ساواک به طور وحشیانه ای با اسلحه و کفشهای نظامی وارد خانه شدند. همه جا را زیر و رو کردند و پدر را به جرم همدستی با انقلابیون و سخنرانی و رفت و آمد در منزل آیت الله خادمی بازداشت کردند. تعدادی ریو و جیپهای ارتشی پراز سرباز داخل کوچه و خیابان صف کشیده بودند و تعدادی از سربازان هم به بازرسی خانه مشغول بودند.وقتی پدر را از خانه بیرون بردند همه با چشمانی گریان او را بدرقه کردیم. روزها می گذشت و هیچ کس از او خبری نداشت. در این مدت مادربزرگ و چند تن از دوستان به هر جا که ممکن بود سر زدند حتی به تهران رفتند ولی هیچ کس اطلاعی در اختیارشان نمی گذاشت.بعد از گذشت روزها مطلع شدیم که در ساواک بازداشت و مورد بازجویی هستند و تا انتقال به زندان نمیتوانیم ایشان را ملاقات کنیم. روزهای سختی بود؛ لحظههای تلخ توأم با اشک و حزن سنگین مادر و مادربزرگ؛ چیزی که با گذشت زمان هرگز از یاد نمیرود.و چه به جا امام خمینی فرمودند: ما نهضت خود را، مدیون زنها می دانیم. چرا که سنگینی این فشارها و سختی ها بر دوش زنانی بود که مردانشان جزو مبارزین بودند.
* عروسک خوشخبر
مهرماه ۵۷ وارد کلاس اول ابتدایی می شدم. قرار بود اولین سال مدرسه را تجربه کنم ولی با گذشت این حوادث تلخ شرایط روحی مناسبی نداشتم و در رفتن به مدرسه مقاومت می کردم . گاهی مادربزرگ مجبور بود همراه من سرکلاس بیاید ولی باز موثر نبود تا اینکه بعد از چند روز که از شروع مدرسه گذشت مادربزرگ عروسکی به من داد و گفت این هدیه را پدرت فرستاده و از تو خواسته به مدرسه بروی. این مژده را به من داد که می توانم با عروسکم به دیدن پدر بروم.عروسک به ظاهر اهدایی پدر کار خود را کرد، از مدیر مدرسه اجازه گرفتم و عروسک را با خود سرکلاس می بردم. هنوز اوایل مهر ماه بود وقتی بعد از دو ماه دوری به ملاقات پدر رفتیم، از پشت شیشه عروسک را که با خود برده بودم را نشانش دادم و تشکر کردم.
* "پیام ما به ارتش، آزادی پرورش"
پس از گذشت چند ماه که پدر در زندان بود؛ جوانان و شاگردانشان راهپیمایی عظیمی در اصفهان تشکیل دادند و این شعار را سر میدادند. " پیام ما به ارتش، آزادی پرورش." پس از این راهپیمایی، ساواک مجبور به آزادی ایشان شد.
آزادیشان مصادف بود با روز هفتم محرم و به گلوله بستن مردم در چهارراه وفایی. آن روز پدر مرا روی شانه های خود نشاند دست خواهرم فهیمه که نه ساله بود را گرفت و به همراه مادربزرگ و مادرم که صالح را در بغل داشت از کوچه پشت منزلمان در خیابان زاهدی به سمت چهارراه وفایی حرکت کردیم. در زمان واقعه در صفوف اول و در ابتدای کوچه در ضلع شمال شرقی چهارراه کنار هم ایستاده بودیم.
روی شانه های پدر نشسته بودم. از بالا ماشین های ریو و جیپ و سربازان گارد شاهنشاهی را بخوبی می دیدم. صدای ناجی که از پشت بلندگو صحبت میکرد، واضح شنیده میشد. مردم آرام آرام به انتهای چهارراه رسیدند و ناگهان صدای ناجی در صدای رگبار گلوله خفه شد. آن روز به یکی از روزهای خونین تاریخ مبارزات انقلاب تبدیل شد.
نمیدانم چه شوری در وجود پدرم بود که باعث شد مادر، همسر، دو دختر نه و شش ساله و پسر یک ساله اش را به این معرکه ببرد و در صفوف اولیه و جلوی توپ و تانک دشمن بایستد. چه زیبا گفت رهبر فرزانه انقلاب که:«اگر در زمینه های مختلف و عزت ملت هر پیشرفتی در طول سالها صورت گرفت مرهون فداکاری آن کسانی هستیم که در بحرانیترین روزها و سختترین آزمونها سینهشان را سپر کردند و در مقابل خطر ایستادند، هوشیارانه و صبورانه مقاومت کردند و جنگیدند. همان جوانانی که به تعبیری توصیف کننده شهدای کربلا بودند.
دلها را بر روی ذرهها پوشیدند و به استقبال خطر رفتند و عاشقانه وارد میدان شدند.»
* "یاورانت شکرین و قندیند"
شخصیتی چند بعدی داشت. در همه ابعاد شاخص بود.در فرهنگ، ادب و سخنوری، تفسیر قرآن و نهج البلاغه، عرفان، عبودیت و تهجد، سیاست، اخلاق، تاریخ، بخصوص تاریخ اسلام.در فرهنگ و ادبیات حفظ و تسلط به اشعار حافظ و مولانا زبانزد بود و در همه سخنرانیها و حتی مکالمات روزمره از اشعار این بزرگان بهره می جست.
فیلمی که در ملاقات مقام معظم رهبری پخش شد شاهد بر این مدعاست.
زمانی که حضرت آقا می فرمایند: «آقای پرورش کجائید؟ شنیده ام بیماری قند دارید، در جواب می گویند: "یاورانت شکرین و قندین اند."
* مفسری کم نظیر
به علامه طباطبایی علاقه فراوان داشت. در تفسیر قرآن، از المیزان بهرهمند میشد. گاهی خاطراتی از ایشان نقل میکرد. نامه ای موجود است که در سن ۲۸ سالگی سوالات قرآنی خود را از علامه پرسیدهاند و علامه به ایشان پاسخ داده اند. در تفسیر نهج البلاغه هم به نقل از برخی شاگردانشان اگر نگوییم بی نظیر، کم نظیر بودند.
ورودشان به عرصه سیاست مجال برگزاری کلاس درس و تفسیر به صورت منسجم را نمیداد ولی گاهی جلسات پراکنده برگزار میشد.
* مکاشفات پور حسین
مکاشفات عرفانی داشت اما در بیشتر مواقع به عنوان فرد ناشناس نقل میکردند. گاهی اصرار میکردیم چه کسی این مکاشفه را دیده، میگفتند پور حسین نامی بوده. بعدها متوجه شدیم پورحسین خودش بود چون نام پدرشان حسین بود، خود را پور حسین مینامید.
* در محضر مرحوم دولابی
با مرحوم دولابی حشر و نشر زیادی داشت. در زمان وزارت،آقای دولابی چندین بار در ساختمان آموزش و پرورش در خیابان اکباتان به دیدنشان میآمد.

* بالهای عرفان
چند سال قبل برخی از شاگردانشان به عرفانهای جدید گرایش پیدا کرده بودند، می گفت:با این عرفانها نمی شود به اوج رسید. کسی میتواند پرواز کند و بالا رود که دو بال داشته باشد؛ یکی بال عرفان و یکی بال فقه و اصول. نمونه بارز آن را در امام و علامه طباطبایی و ... می دیدند که به عالیترین مراحل عرفان رسیده بودند.
میگفتند اگر کسی فقط با یک بال عرفان پرواز کند نمیتواند بلند شود و اگر بلند شد در نیمه راه به زمین خواهد خورد و سقوط خواهد کرد که این سقوط جبران ناپذیر است.
عرفانهای نو معتقدند برای رسیدن به خدا نباید مانعی بین شخص و خدا ایجاد شود و عمدتاً احکام و فقه و اصول را موانعی برای رسیدن به اوج برمیشمرند و حجاب و نماز و دعا را به صورتی که انسان را مقید کند موانع دست و پاگیر می دانند.
* تهجد و شب زنده داری
در عبادت، تهجد و شب زنده داری کم نظیر بود، از سنین جوانی به گفتن اذان با صدای بلند در هر جا و هر مکانی مقید بود.
مادرم میگوید: از سن ۲۶ سالگی که ازدواج کردیم به یاد ندارم، نماز شب شان ترک شده باشد. گاهی که در تاریکی نیمه شب به خصوص در ماه مبارک رمضان شاهد نماز شبشان بودم، میدیدم که از گریه مجال قرائت پیدا نمیکنند.
یک بار از شدت گریه به زمین نشستند. به نماز اول وقت بسیار تأکید داشت. خواندن نوافل را ترک نکرد. بیشتر زمانها که پیاده روی میکرد و یا در ماشین در حال حرکت نشسته بود نمازهای مستحبی می خواند.

* ضربهای بیشتر از ضربه ناصرالدین شاه
از معدود سیاستمدارانی بود که پست و مقام برایشان مطرح نبود. فعالیتهای سیاسی را فقط انجام تکلیف میدانست. پس از پیروزی انقلاب در پستهای مهمی از جمله خبرگان قوه مجریه، قوه مقننه و شورای عالی دفاع قرار گرفتند. در بیشتر امور به خصوص سیاست آینده نگری فوق العاده ای داشت.
حدود ۱۷، ۱۸ سال قبل برخی افرادی که در پست های مهمی قرار داشتند و ظاهرالصلاح بودند ایشان به عنوان خائن از آنها نام می بردند و می گفتند ضربه ای که اینها به این کشور میزنند از ضربه ای که ناصرالدین شاه زد بیشتر است. و حالا همان اشخاص از تریبون اسرائیل سخن می گویند.
* تردد با یک محافظ
در سیاست، یکی از شخصیت های اصلی پیروزی انقلاب بود. به خصوص در اصفهان نقش عمده ای ایفا کرد. از تشریفات و ریخت و پاشهای سیاسی بیزار بود. حتی در اوج ترورها فقط با یک محافظ تردد داشت. از مسوولینی که چندین محافظ و راننده و خدم و حشم داشتند و دارند بسیار ناراحت میشد.

* بقچه کوچک سلمان
ساده زیستی کم نظیر بود. اگر احساس می کرد اطرافیان به مادیات تمایلاتی پیدا کرده اند اشاره به زندگی حضرت سلمان میکرد که هیچ نداشت و تمام داراییش بقچه کوچکی بود که با خود همراه داشت.
رمز موفقیت سلمان را در همنشینی با فقرا می دید آن گاه که پیامبر (ص) در موردش میفرمودند:« سلمان منا اهل البیت». به همه توصیه جدی در این خصوص داشت. معتقد بود اگر خداوند به کسی مال بخشید؛ استفاده کند ولی دل نبندد.
تصور کند اگر یک شبه همه آن مال را از او گرفتند برایش ذرهای تفاوت نکند. در ساده زیستی زندگی امام و مقام معظم رهبری را زیاد مثال می زدند.
*مرجان، آب شور، مروارید
رنج و سختیهای دنیا را برای محکم شدن روح لازم میدانست. زمانی ، مشکلی پیش آمده بود. وقتی متوجه شدند چند ساعتی با من صحبت کردند، میگفتند هر گاه سختی در زندگی پیش آید باید ببینی خداوند چه میخواهد به تو عنایت کند، خداوند مروارید و درَ و مرجان را در ته دریا و در آب شور و تلخ قرار داده؛ اگر غواص زرنگ باشد میرود در آب شور و تلخ در ته دریا بدنبال مروارید میگردد.
مشکلات و سختیها چنین است درسختی و تلخی باید دنبال گوهر زندگی باشی، در آب شیرین و صاف و گوارا مروارید پیدا نمیکنی. آنجاست که میبینی سختی یا بیماری و هر رنجی، جز نعمت و خیر و برکت برایت چیزی ندارد.
* نان و آب انقلاب
روزی در دانشگاه با یکی از بچه های کلاس بحثی رخ داد از آنجا که او نسبت به نظام و انقلاب بسیار عناد داشت با لحن توهین آمیزی به من گفت: اگر برای امثال پدر تو انقلاب نان و آب نداشت پای انقلاب نمی ایستادند! شماها بیشتر از اینکه گذاشته باشید، برداشته اید.
این حرف ها برایم تازگی نداشت؛ در دوران تحصیل در مقطع راهنمایی و دبیرستان از این صحبتها شنیده بودم ولی آنروز بسیار مکدر شدم. چند روز بعد که ایشان را دیدم قضیه را گفتم که ما باید با این حرف ها چه کنیم و چه برخوردی نشان دهیم؟
در جواب گفتند: «اتقوا من مواضع التهم» و ادامه دادند ما باید در مواضعمان طبق این روایت عمل کنیم تا مورد تهمت واقع نشویم. اما اگر مراقب بودی ولی مورد تهمت قرار گرفتی وظیفه ای نداری بروی یک یک افراد را متقاعد کنی. میگفتند: مصداق روشن آن در تاریخ اسلام، حضرت علی (ع) و در تاریخ معاصر شهید بهشتی بودهاند. زمانی که ایشان رئیس قوه قضائیه بودند به قدری تبلیغات منفی علیه ایشان بود که یک روز وقتی از مشهد به قصد تهران حرکت کردند نیمه شب در راه نیاز به استراحت داشتند استانداریهای بین راه پذیرای ایشان نشدند. در را به رویشان باز نکردند و این ادامه داشت تا زمان شهادت.
این تهمت ها جز ترفیع درجه برای شهید بهشتی و روسیاهی برای ناقلین این حرف ها چیزی نداشت. میگفتند خداوند همه آنها را جبران خواهد کرد….
این اواخر که فراغت بیشتری داشتند پس از مطالعه برای صرف چای در حیاط می نشستند، در فکر فرومی رفتند و گاهی اشعاری زمزمه و می گریستند. شعری که زیاد از ایشان می شنیدم و در مراسم شب های قدر با تضرع و ناله آنرا می خواندند این بود که: «از آن روزی که ما را آفریدی/ ز ما غیر از گنه چیزی ندیدی/ خداوندا بحق هشت و چهارت / زما بگذر شتر دیدی ندیدی.»
تابستان ۱۳۸۹ با شروع بیماری روز به روز حالشان به وخامت رفت و اثرات سختی ها و فشارها و شکنجه ها یکی یکی اعضای بدن را از کار انداخت. تا اینکه در روز جمعه ۶ دیماه ۱۳۹۲ به دیدار معشوق نائل شد.

نظر شما