به گزارش ایمنا این روحانی مبارز که به خاطر تربیت در خانوادهای روحانی و متدین از عنفوان جوانی با مکتب اسلام و نهضت امام خمینی (ره) آشنا شد و برای مبارزه با رژیم طاغوت عزم خود را جزم کرد، فعالیتهای مختلفی را در کارنامه درخشان خود دارد؛ از پخش اعلامیههای حضرت امام (ره) گرفته تا سخنرانی علیه رژیم و دستگیری و شکنجه و زندان.
وی که تا پیروزی انقلاب اسلامی لحظهای از پای ننشست، پس از پیروزی انقلاب هم نقش مؤثری در هدایت و ساماندهی نیروهای انقلابی داشت. با تشکیل و فرماندهی کمیتههای انقلاب در کشور، قرارگاه قدس، مسوولیت گزینش کشور و چند دوره نمایندگی مردم اصفهان در مجلس شورای اسلامی را میتوان از جمله فعالیتهای وی در سالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی برشمرد.
این روحانی مبارز و پیشگام انقلابی به حسن خلق، رفتار مناسب و بیان شیوا و سلیس معروف است و ویژگیهای بارزش میتوان به شجاعت و حق گویی اشاره کرد. آنچه در ادامه میخوانید روایتی از روزهای به یادماندنی انقلاب اسلامی در اصفهان است که به نقل از حجت الاسلام احمد سالک از پیشگامان انقلابی در اصفهان تقدیم حضور خوانندگان گرامی میشود:
ابعاد شکل گیری انقلاب اسلامی ایران را در چند بخش می توان مورد بررسی قرار داد؟
از زمانی که نخستین جرقههای انقلاب اسلامی زده شد تا امروز که بیش از سه دهه از عمر پربرکت این انقلاب میگذرد را میتوان در سه مرحله مورد بحث و بررسی قرار داد. مرحله اول از قبل از پیروزی انقلاب اسلامی است که مبدأ آن را باید از سال ۱۳۴۰ قرار داد.
مرحله دوم از زمان ورود حضرت امام خمینی (ره) به کشور در ۱۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ تا دهه اول انقلاب اسلامی و مرحله سوم بعد از ارتحال حضرت امام (ره) تا امروز است. مرحله اول از سال ۱۳۴۰ و با ارتحال مرحوم آیت الله بروجردی رقم خورد. بعد از فوت مرحوم آیت الله بروجردی تا مدت دو سال نقش جانشینی حضرت آیت الله بروجردی در سطح مراجع مطرح بود. بعد از ارتحال مرحوم آیت الله بروجردی حدود ۴۰ نفر از مراجع تقلید توسط رسانههای آن موقع کشور برای جانشینی ایشان مطرح بود. اولین شخصیتی که توسط روزنامه اطلاعات در سال ۱۳۴۰ مطرح شد حضرت امام خمینی (ره) بود که چند ویژگی برای ایشان عنوان شده بود. امام خمینی (ره) معروف بودند به حاج آقا روح الله و بیشترین علما و فضلا چه در زمان حیات آیت الله بروجردی و چه بعد از رحلت ایشان، پای درس امام خمینی (ره) حاضر میشدند. یادم هست در یادداشتی که آن روز روزنامه اطلاعات زده بود اعلام شده بود که ۴۰۰ نفر از علمای حاضر در قم شاگرد حاج آقا روح الله هستند. این معیار مهمی بود و بر اساس این معیار پس بعد از ارتحال آیت الله بروجردی در ایران حاج آقا روح الله خمینی و در نجف آیت الله آسید محسن حکیم مطرح بودند. در پانزده خرداد سال ۱۳۴۲ و در روز شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع) در مدرسه فیضیه قم جلسه ختمی برای حضرت امام صادق (ع) برگزار شد. در آن جلسه حضرت امام یک سخنرانی بسیار قرایی کردند. از اینجا به بعد موضع گیری شاه و دستگاه حکومتی قابل بررسی است.
با این حساب پانزده خرداد نقش بسیار زیادی در شکل گیری انقلاب اسلامی داشته است
بله پانزده خرداد ۱۳۴۲ مبدأ انقلاب اسلامی شد و تا سال ۱۳۵۷ حوادثی پیش میآمد که بستر پیروزی انقلاب اسلامی را ۵۷ فراهم کرد.
چه حوادثی؟
حضرت امام چند کار مهم انجام دادند. یکی طرح موضوع حرکت بزرگ انقلاب با علمای بزرگ قم بود که به دنبال آن عدهای همراهی کرده و عدهای نصیحت میکردند ولی بالاخره خود امام پرچمدار حرکت انقلاب اسلامی شد یعنی امام معطل دیگران نشد و قیام الهی را آغاز کرد. اقدام دوم حضرت امام معرفی اسلام ناب و معیارها و ملاکهای آن به دور از پیرایه و خرافات بود و درهمین مرحله با افشاگری استکبار جهانی و نظام سلطه، جنایات آمریکا و اسراییل را مطرح کردند. پس از یک طرف به معرفی اسلام پرداختند و از طرف دیگر نسبت به جنایات اربابان شاه افشاگری کردند. امام در عین حال که با شاه به عنوان مزدور برخورد میکردند، از طراحان پشت پرده نیز غافل نبودند. آن موقع برای خیلیها قابل درک نبود که امام با آمریکا و اسرائیل چه کار دارد؟! کار سوم امام در این پانزده سال بالا بردن سطح فهم جامعه و اطلاع رسانی نسبت به حکومت طاغوت به عنوان مزدور در بین مردم برای جذب پشتیبانی هرچه بیشتر آنها بود. در این مرحله اطلاعیهها، سخنرانیها، نوشتهها و پیامهای امام چه در داخل ایران و چه در خارج کشور به اطلاع مردم رسانده میشد که بسترساز قیام بزرگ الهی بود. این مرحله یک تاریخچه بزرگ و پرماجرا دارد اما امام یک هدف اصلی را دنبال میکرد و آن بالابردن سطح بینش و بصیرت مردم و ظرفیت فهم انقلاب و اطلاع رسانی نسبت نقش اسلام و حکومت اسلامی در اداره جامعه بود. شما میبینید که امام کتاب حکومت اسلامی را در نجف نوشتند، و در ترکیه دوجلد کتاب تحریرالوسیله را نوشتند بنابراین وقتی حضرت امام این سیر پانزده ساله را طی کرده و به وظن برگشتند؛ در داخل کشور هم حوادث متعددی پیش آمده بود. یکی از حوادث بسیار مهم فوت حاج آقا مصطفی خمینی بود که مراسم چهلم پشت چهلم برای ایشان درشهرهای اصفهان، قم، تبریز و سراسر کشور برگزار شد و این مراسمها حرکت انقلابی را سرعت بخشید. در این میان عدهای زیادی از علماء، بزرگان و انقلابیون به زندانهای شاه افتادند اما همین تعداد زندانیهای انقلابی در گوشه و کنارکشور، بسیج مردمی را برای آزادی انقلابیون به وجود آورد که حکومت شاه را تحت فشار قرار داد. این حرکتها در داحل کشور و آن حرکت بیرونی باید در یک نقطهای به هم میرسید. پس از یک طرف مردم میدیدند علما و مبارزین انقلابی در زندانها هستند و هر روز خفقان سنگینتر میشود و از طرف دیگر امام از طرق مختلف برای بیداری و آگاه سازی مردم روشنگری میکرد. با ورود حضرت امام در دوازده بهمن سال ۱۳۵۷ به کشور این نقطه مشترک حاصل شد و از اینجا به بعد حرکت انقلاب پرشتابتر از پانزده سال گذشته است.
نقش اصفهانیها در جریان انقلاب اسلامی را چگونه ارزیابی می کنید؟
علما و مردم اصفهان نقش اساسی در دوران انقلاب اسلامی داشتند و در طول سالها مبارزه با رژیم طاغوت حرکتهای متعددی در اصفهان شکل گرفت و وقایع زیادی رخ داد. حرکت اول برگزاری جلسات متعدد و اطلاع رسانی و روشنگری در خصوص سخنرانیها و اطلاعیههای حضرت امام خمینی (ره) بود. من به عنوان نمونه به چند مورد اشاره میکنم. یکی شکل گیری شبکههایی در اصفهان زیر نظر مرحوم آیت الله شهید مظلوم دکتر بهشتی بود که پایگاه این شبکهها در دبیر ستانها، دانشگاه، بازار و حوزه علمیه بود. هستههای مقاومت که بین ۵ یا یازده نفر و یا بیشترشکل میگرفت. پایگاه آشکار حرکت این شبکهها در مساجد در پوشش جلسات تفسیر قرآن و موضوعات قرآنی بود و به صورت پنهانی هم در قالب شبکههای زیر زمینی فعالیت میکرد. پس در حقیقت میتوانیم بگوییم در اصفهان این شبکهها عمدتاً توسط جوانان انقلابی اداره میشد و رابطین این شبکهها با مرحوم بهشتی مرتبط بودند. بنده هم در یک مقطعی رابط استان اصفهان با مرحوم بهشتی در تهران بودم. این شبکهها توانست با مردم ارتباط بسیار خوب و تنگاتنگی برقرار کند که ثمره این حرکت برپایی چند تظاهرات در اصفهان بود. یکی از تظاهرات مهم از مسجد امام به سمت خیابان سپاه، دروازه دولت و مدرسه امام صادق (ع) بود که با دعوت علما صورت گرفت و من یادم هست که علمای مثل مرحوم حاج آقا حسن امامی، مرحوم حاج آقا احمد امامی، حاج آقا کمال فقیه امامی و آقای اردکانی در جلو حرکت میکردند و پشت سر این افراد مردم در صفهای ۵ نفره با شعارهایی که میدادند حرکت میکردند و یک قافله بسیار بزرگی شکل گرفت.
مزدوران شاهنشاهی هم حتما فشار زیادی اعمال می کردند؟
یکبار هم مرحوم شهید بهشتی میخواست به منبر برود و سخنرانی کند که ساواک اجازه نمیداد و باید گوینده را میشناخت. ما گوینده را محمد بهشتی معرفی کردیم که مرحوم حاج آقا محمد بهشتی آن موقع سن و سالی داشت. ساواک هم باور کرده بود که این پیرمرد کاری ازش برنمی آید و اجازه سخنرانی داد. موقع سخنرانی یک صندلی دم در ورودی مدرسه امام صادق (ع) گذاشتیم و این مرحوم حاج آقا محمد بهشتی روی صندلی نشست ولی گوینده مرحوم آیت الله شهید بهشتی بود. وقتی آقای بهشتی بالای منبر رفت مدرسه امام صادق (ع) مملو از جمعیت بود و ساواک دیگر نمیتوانست کاری کند. ایشان هم سخرانی تندی کرد و بلافاصله به تهران و سپس به خارج از کشور رفت تا ساواک نتواند دستگیرش کند چون ساواک دنبال سر شاخهها میگشت. حرکتهای دیگر هم انجام میگرفت از جمله در روز صبح تمام بچههای مسجد الهادی جمع شدند و از چهار باغ تا مسجد حاج رسولیها که مسجد آیت الله خادمی بود حرکت کردند. اینجا ما شعار نمیدادیم شعارها روی تابلو بود و تابلو حرف میزد. آن روز بیش از سیصد نفر از جوانهای مساجدی که ما کار میکردیم حضور داشتند. ساوک مسجد را محاصره کرد و بعد از سخنرانی درگیری بین جمعیت حاضر و نیروهای ساواک صورت گرفت. نمونه دیگر حرکت از مقابل مدرسه صائب در شاپور قدیم به سمت فلکه جوب شاه بود که حرکت از داخل مدرسه صائب شروع شد. قرار بود سر ساعت ۴ بعد از ظهر شبکههایی که در مدرسه داشتیم در چند کلاس یک مرتبه شعار بدهند یا مرگ یا خمینی. اینها سرساعت ۴ شعار دادند و مدرسه به هم ریخت سیصد یا چهارصد جوان آمدند و از مقابل مدرسه صائب تا فلکه جوب شاه حرکت کردند.
این حرکت های انقلابی همه سازماندهی شده بود؟
بله درهمان موقع حرکت دیگری در گوشه اصفهان از هنرستانی در خیابان احمد آباد به سمت فلکه احمد آباد اتفاق افتاد و در همان ساعت عین همین حرکت در چند نقطه دیگر رخ داد. ما بیسیم داشتیم و روی خط بیسیم ساواک میرفتیم و متوجه شدیم ساواک دیوانه شده بود که این چه تشکیلاتی است که در یک ساعت چند نقطه شهر را به اصطلاح محاصره کرده و حرکت کرده و نمیدانستند چکار کنند. علت این حرکتها هم جملهای از حضرت امام بود که فرمودند ملت ایران قدرت تفکر را از دشمنان بگیرد. این جمله در گوش ما بود و یکی از ازروشهایی که میتوانستیم قدرت تفکر را از دشمن بگیریم تظاهرات خیابانی در چند نقطه در ساعت واحد و گیج کردن دشمن بود. در جریان قضیه انجمنهای ایالتی و ولایتی در اصفهان برای برخورد با این انجمنها جلسات متعددی بین علما برگزار و حرکتی علیه حکومت آغاز شد. من یادم هست از اصفهان عده زیادی به قم رفتند و قم تجمع گستردهای شکل گرفت.
اطلاع رسانی و انسجام بخشی به حرکت های انقلابی چگونه انجام می شد؟
بخشی از کار پخش اعلامیههای حضرت امام خمینی (ره) بود که ما در شبکههای دبیرستانی و دانشگاهی و بازار و حوزه این کار را انجام میدادیم. البته در اصفهان چند جا بود که اعلامیههای حضرت امام چاپ میشد و یکی از آنها ما بودیم که در قالب یک گروه شش نفری دستگاه چاپی با پول مردم خریده بودیم و اعلامیههای امام را منتشر میکنیم. در جلسه مرکزی که داشتیم قرار بر این بود که صبح قبل از ساعت ۸ این اطلاعیهها در میزهای کلاشهای درس پخش شود. من خودم مسوول پخش بخشی از اطلاعیهها در دبیرستان صارمیه اصفهان بودم. یکی دو روز خادم مدرسه را کنترل کردم و دیدم که ساعت شش و نیم شروع به تمیز کردن میکند و حدود ساعت هفت که کارش تمام میشد در دبیرستان را باز میکرد. من طوری وارد دبیرستان میشدم که بعد از هر کلاسی که تمیز میکرد و به کلاس بعدی میرفت، من وارد کلاس میشدم و بدون اینکه خادم بفهمد اطلاعیه را در میزها میگذاشتم و بعد از مدرسه خارج میشدم. اتفاقاً آن روز چون برنامه صبگاهی هم بر عهده من بود دیرتر از همیشه میرفتم، مدیر مدرسه داد میکشید چرا دیر آمدی برنامه صبگاهی را به هم ریختی؟ وقتی زنگ اول را میزدند بچه میآمدند در حیاط مدرسه و اعلامیه دستشان بود. ما یک حلقه ۵ نفره در دبیرستان صارمیه اصفهان بودیم که بچهها را تشویق میکردیم اعلامیهها را بخوانند و بعد به خانههایشان ببرند. ساواک واقعا میماند که این کار چه کسی است به همین خاطر همیشه همیشه یک پیکان با ۴ نفر نیروی ساواک جلوی دبیرستان صارمیه بود و هر حرکتی را رصد میکردند اما نتوانست بفهمد کار چه کسی است. خلاصه اطلاع رسانی مکتوب توسط شبکههای پنهانی در کل دبیرستانها، دانشگاهها، بازار و حوزه علمیه صورت میگرفت. یادم هست در مسجد سید اصفهان آقای آسید احمد امامی که یک چهره انقلابی بود منبر میرفت و ما از بالای مسجد دست نوشته حضرت امام را پخش میکردیم. در سال ۴۸ و ۴۹ آن تجمع وسیع در مصلای اصفهان اتفاق افتاد و از آنجا حرکتهای دیگری شکل گرفت. از جمله پایین کشیدن مجسمه شاه از میدان انقلاب فعلی و روبه روی سی و سه پل توسط انقلابیون بود. من هم با مرحوم اکبر اژهای مامور شدیم مجسمه میدان قیام که امروز میدان امام علی (ع) نامگذاری شده را پایین بیاوریم. ما مجسمه را کشیدیم پایین و سر رضا شاه دست من افتاد و من زیر بغلم گرفتم و از دست ساواک به کوچه و پس کوچههای میدان فرار کردیم و بعد از آرام شدن اوضاع بیرون آمدیم.
پشتیبانی علمای اصفهان از انقلاب چگونه بود؟
حضور و پشتیبانی علمای اصفهان از انقلاب هم از نکات قابل توجه است. خاطرم هست به دعوت آیت الله حاج آقا کمال فقیه ایمانی در منزلشان حدود سی چهل نفر از علما اطلاعیهای در دفاع از حضرت امام صادر کردند. قرار شد این اطلاعیه بدست علمای دیگری هم که نتوانستند در جلسه باشند برسد. البته منزل ایشان محاصره ساواک بود و من مامور گرفتن امضا آنها شدم. یکی از علما حاج آقا مسیح موسوی بودند. عبا و عمامه را بردارشتم و به منطل علما از جمله ایشان رفتم. وقتی اعلامیه را روی موتور گذاشتم که امضا کنند اول یک به من گفتند چرا عبا و عمامه را درآوردی؟ گفتم: حاج آقا فعلاً امضا کنید بعد با هم صحبت میکنیم. این اعلامیه با امضای ۴۰ نفر از علمای اصفهان هنوز هم هست و چند سال پیش در نمایشگاهی در هتل عباسی به نمایش گذاشتند. یک جلسه دیگری که خودم من بانی آن بودم دعوت از چند نفر از علما از جمله حاج آقا محمد احمدی امام جمعه خمینی شهر، آقای حاج حسن امامی، حاج آقا احمد امامی آقای طاهری و آقای در منزل خودمان بود. در جلسه اول گفتم امام میفرمایند علما کنار هم بنشینند و تصمیم بگیرند و لو یک چای با هم بخورند دشمن وحشت میکند. این جلسه در منزل پدری من با استقبال آقایان همراه بود و تصمیمات خوبی گرفته شد و قرار براین شد که افراد اگر میخواهند به این جلسات اضافه شوند قبلاً در جلسه مطرح شود و بعد اطلاعات را جمع آوری کنیم و در اختیارشان بگزاریم و آقایان به تناسب درسطح اصفهان تشکیل جلسه بدهند. یکسری کارهایی هم پیشنهاد دادند که انجام بگیرد. متأسفانه جلسات به خاطره نقض عهدی که یک عده از این آقایان کردند و حضور افرادی که نمیبایست در این جلسات باشند از هم پاشید ولی به هر حال این جلسه جاهای دیگر و به شکلهای دیگری برگزار شد تا زمانی که قضیه حکومت نظامی در اصفهان پیش آمد.
درباره اولین حکومت نظامی کشور در اصفهان هم توضیح دهید.اصلا چه شد که حکومت نظامی شد؟
اولین استان و شهرستانی که در کشور حکومت نظامی در آن ایجاد شد اصفهان بود. حکومت نظامی از ساعت چهار بعد از ظهر تا هشت صبح بود و در این مدت هیچ کس حق نداشت از منزلش بیرون آید و هر دو نفری که در کنار هم بودند دستگیر میشدند، ساواک به کمک ارتش و شهربانی و ژاندارمری کنترل اوضاع را به دست گرفته بودند و مردم از این شرایط بسیار ناراحت و نگران بودند. در حکومت نظامی چند شهید دادیم. یکی شهید مغربی که اول کوچه مدرسه صدرخواجو گلوله خورد و شهید شد. شهید دوم مرحوم موحدیان بود. با ادامه حکومت نظامی، حرکت مردمی عظیمی شکل گرفت که بدنبال آن دو اتفاق رخ داد. حرکت اول از بازار شروع شد و به اتفاق آقای حسن حداد و حسین اقارب پرست قرار شد با یک یا مرگ یا خمینی، کسبه دکانها را ببندند و به سمت میدان امام حرکت کنند. من مقابل بازار طلا فروشان مقابل مسجد جده بزرگ ایستاده بودم و وقتی جمعیت را از دور دیدم که دارد میآید یک بشکه آب را بلند کردم و انداختم وسط بازار و یک فریاد یا مرگ یا خمینی سر دادم، مغازهها بسته شد و جمعیت حرکت کرد و در یک نقطه به همدیگر رسیدیم و از آنجا به به خیابان سپاه و بعد میدان امام حسین (ع) و از چهار باغ به سمت سی و سه پل حرکت کردیم. یک جمعیت کثیری حرکت کرد و ارتش از پل سی و سه پل برای سرکوب جمعیت هجوم آورد و مردم پراکنده شدند و هر کس میتوانست فرار میکرد. درگیری عجیبی بین ارتش و مردم اتفاق افتاد که اصفهان را تکان داد. حرکت دومی هم شروع شد که تعدادش محدود بود اما هدف داشت. علت این حرکت این بود که بسیاری از بچههای انقلابی توسط ساواک دستگیر شده بودند و ساواک آنها را تحت شدیدترین شکنجه قرار میداد که انعکاس بیرونی داشت. عده زیادی زندانی بودند از جمله مرحوم آقای پرورش و حاج آقای رضا مهاجر که منزل ایشان یکی از پاتوقهای ما بود و بچههای انقلابی همه اینجا جمع میشدند. واقعاً جامعه علمای اصفهان نقش اساسی در در بیداری مردم و پیروزی انقلاب اسلامی داشتند. هیئتهای مذهبی هم همین طور. خاطرم هست در دهه فاطمیه هیئت بنی فاطمه مراسمی برگزار میکرد که جمعیت زیادی در آن شرکت میکرد. من با مرشد میرزا که مداح هیئت بود قرار گذاشتم که بالای منبر بگوید یا مرگ یا خمینی و خودم هم پایین منبر ایستاده بودم. مرحوم مرشد میرزا بالای منبر اشعاری خواند و غوغایی کرد که به دنبال آن شهربانی با مردم درگیر شد. نمونه این حرکات را در هیئتهای دیگر در سطح شهر اصفهان داشتیم.
۵ رمضان؛ نقطه عطفی در تاریخ انقلاب خصوصا در اصفهان بود منشا این اتفاق چه بود؟
به همراه تعدادی از انقلابیون عده زیادی از مردم را از نقاط مختلف تا میدان امام حسین (ع) و مقابل ساختمان فعلی شهرداری امروز جمع کردیم و از آنجا به منزل آیت الله خادمی حرکت کردیم. اندرونی خانه آیت الله خادمی با بیرونی تفاوت داشت. حوضی وسط این اندرونی بود و اطرافش هم سکو بود. با آیت الله خادمی صحبت کردیم و ۱۵ نفر از مادران زندانیان را که شناسایی کرده بودیم در اینجا متمرکز کردیم. این افراد مدت زیادی در این خانه ماندند و من و دوستانم غذا برای اینها میآوردیم. من یک روز به آیت الله خادمی گفتم اینجا دیگر منزل شخصی شما نیست، اینجا خانه انقلاب است و این مادران زندانیها به شما پناه آوردند و شما هم باید پذیرایی کنید. در این منزل برای مادران سخنرانی میشد از جمله مرحومه شهیده خانم عسگری زن آقای شهید خلیفه سلطانی که شاگردهای نهج البلاغه من بود روزها برای مادران سخنرانی میکرد. به هر حال به کمک خواهرم و همسرم دیگران اداره اینها را به عهده داشتیم و به معنای این نبود که من تنها بودم. کم کم حیات اصلی منزل آقای خادمی تسخیر شد و مردم به حمایت از اینها به منزل ایشان میآمدند. یک خیری هم چادری آورد و بر روی حیات منزل زدیم، کوچه آیت الله خادمی شلوغ و کم کم به کانون انقلاب تبدیل شد. ساواکیها هم با قیافههای مختلف وارد میشدند که بعضی از اینها را شناسایی میکردیم و بعضی فرار میکردند. اینجا نقش مرحوم آقای پرورش را نباید نادیده گرفت؛ ایشان سخنرانیهای متعدد در منزل آقای خادمی داشتند. البته خروجی این جلسات باید در سطح جامعه هم انعکاس مییافت که انقلابیون این کار را بر عهده داشتند از جمله انفجار پشت دیوار هتل عباسی بود که ساواک را به وحشت انداخت و دیگر کنترل اوضاع برای ساواک بسیار سخت شد. در همین حال تیمسار تقوی مدام به آقای خادمی تذکر میداد که این افراد را از منزلتان بیرون کنید و آیت الله خادمی هم میگفت نمیتوانم اینها را بیرون کنم. تا اینکه بالاخره ساواک، شهربانی، ژاندارمری و ارتش و شورای تامین استان به این نتیجه رسیدند که این کانون انقلاب را از هم بپاشند. روزی که ارتش خانه آقای خادمی را محاصره کرد حادثه پنج رمضان شکل گرفت. شهید اثنی عشر روی پشت بام منزل مرحوم آیت الله خادمی به وسیله ساواک به شهادت و شهید نم نبات در خیابان ابن سینا. جنازه شهید نم نبات را تا مقابل تیکه سید العراقین بردیم و دفن کردیم و شعاردادیم بعد از آن من در محاصره ساواک سخنرانی کردم و بعد از سخنرانی در شلوغی جمعیت فرار کردم. یک ژیان کنار خانه آقای خادمی گذاشته بودیم. آقا محسن به من گفت ساواک دنبال سه تا شیخ است که یکی از آنها تو هستی، سوئیچ را بگیر و سریع فرار کن. گفتم نه من باید در کنار مردم باشم. گفت الان وقت این حرفها نیست و هنوز کارهای زیادی داریم. سوییچ ماشین را گرفتم و یک دنده عقب گرفتم و جلوی چشم ساواک به سمت خیابان رفتم. همان موقع خانمی را دیدم که هنوز نمیدانم چه کسی بود که چادر به کمر بسته و چماق دستش گرفته بود و زنها هم به دنبالش از چهار باغ به سمت منزل آیت الله خادمی میآمدند که جلوی ساواک را بگیرند. واقعاً شیر زنی بود و غوغایی کرد. به هر حال رمضان اتفاق بزرگی در اصفهان بود که در تاریخ ثبت شد. اتفاق دیگری هم که در اصفهان افتاد برگزاری جلسات سخنرانی در مسجد حکیم بود که منبراول را آقای آسید محمد احمدی رفتند و به نظرم دراین جلسه بود که آقای احمدی مرگ برشاه گفتند و اوضاع به هم ریخت و ساواک حمله کرد درگیری شدیدی بین مردم و نیروهای ساواک اتفاق افتاد. بعدها امام فرمودند مرگ بر شاه دعاست. فردای آن روز فال به نام من خورده بود و من روی منبر بودم که دوباره ساواک حمله کرد. به طور خلاصه از سال ۴۸ تا ۵۷ تفاقات زیادی دراصفهان افتاد که نقطه اوج آن پنج رمضان بود. یکبار قرار بود شاه برود شیراز. اقای رضوانی منبری اول مسجد جامع شیراز بود که علیه شاه سخنرانی کرده بود و ساواکیها هم وسط منبر بهش تیر اندازی کرده بودند. فردای آن روز فال به نام من خورد که بروم شیراز. با آقای رحیمزاده که دانشجو بود با اتوبوس ایران پیما از اصفهان بعد از ظهر حرکت کردیم که شب برسیم شیراز و فردا صبح منبر بریم. در آباده پیاده شدیم که ناهار بخوریم. من نگاه کردم حدود بیست سی نفر لباس یک شکل دارند، فهمیدم ساواکی هستند و حلقه فیزیکی محاصره شهر شیراز را از آباده گرفته بودند. جوان همراه من رفته بود در یکی از توالتها با ماژیک درشت نوشته بود مرگ بر شاه. من هم خبر نداشتم. نشستیم تو اتوبوس که ساواکیها از عقب آمدند و شروع به فحش دادن کردند. گفتم رحیمزاده کاری کردی؟ گفت بله نوشتم مرگ برشاه. گفتم بدکاری کردم ما هدف بزرگتری داشتیم. ماژیک هم در جیبش بود. گفتم زود بنداز کف اتوبوس و با لگد انداختم رفت عقب صندلیها. ساواکیها به ما که رسیدند شروع کردند به فحش دادن. گفتم برای چی فحش میدهید؟ و با آنها درگیر شدیم. ساواک ما را از اتوبوس خارج و شروع به کتک زدن ما کرد. از آنجا به زندان عادل آباد و زندان اوین تهران افتادم. بعد از آزادی دوباره از طرف جامعه مدرسین ماموریت گرفتم به گرگان بروم. بعد از آنجا به مشهد، قم و بندعباس رفتم. آنجا با چه مصیبتی ۱۰شب مسجد فاطمیه صحبت کردم و سه چهارتا از مراکز اسراییلی را آتش زدیم و بعد هم دستگیر شدم و به حبس ابد محکوم شدم. زندان رفتنم شاید یکی دوسال بیشتر طول نکشید اما خیلی سخت بود.
حضور همه اقشار مردم در صحنه هم در نوع خود قابل توجه بوده است
اینها خلاصه فشردهای از اتفاقات دوران انقلاب بود که بنده عنوان کردم. در مجموع باید بگویم مردم و به ویژه علمای اصفهان واقعاً نقش مهمی در پیروزی انقلاب اسلامی داشتند. آن روزها قلبهای مردم با هم بود. آنچه اهمیت دارد این است که در دوران انقلاب مردم، علما، دانشگاهیان، فرهنگیان، کسبه و خلاصه همه اقشار در صحنه بودند و با اخلاص و صادقانه در تمام صحنهها حضور داشتند. نکته قابل توجه دیگر ارتباط تنگاتنگ بین مردم و علما بسیار بود به طوری که اگر یکی از علما دستگیر میشد، انقلابی در شهر به راه میافتاد. مردم در آن دوران قدرت دشمنشناسی بالایی داشتند و به عمق فساد حکومت شاه پی برده و حضرت امام خمینی (ره) را بله عنوان رهبر خود شناخته بودند و پشت سر ایشان حرکت میکردند.
ممنون.صحبت آخر؟
ان شاء الله بتوانیم حافظان خوبی برای انقلاب اسلامی و خونهایی که نهال این انقلاب را آبیاری کرد باشیم و ان را بدست صاحب اصلیاش حضرت صاحب الزمان (عج) برسانیم.
در حاشیه گفتگو با حجت الاسلام سالک
خاطره سفر شاه به اصفهان و شعار چاپید شاه
در حاشیه گفتگو با استاد سالک مروری بر کتاب وی داشتیم و خاطراتش درباره زندان های پهلوی پیوند خوبی با این مصاحبه داشت:
یادم هست موقعی که در مدرسه انشاء مینوشتم، انشاء من بوی سیاسیت میداد.
یک گروهی از بچههای خوب مذهبی در اصفهان فعالیت سیاسی میکردند، که ما به آنها وصل شدیم. چون در رأس این گروه شهید بزرگوار و مظلوم دکتربهشتی بود، این نکته مثبتی برای من بود. چون ایشان با پدر بنده دوست بودند و از این جهت به سوی اینهاگرایش داشتم.
پخش اعلامیه در مدرسه
همان طور که گفتم ما گروه سه نفره در دبیرستان صارمیه اصفهان فعالیت میکردیم. از جمله کارهایی کهانجام میدادیم، این بود که اعلامیههای حضرتامام (ره) را که توسط دوستان به دستمان رسیده بود، بایک هماهنگی، در فرصتی مناسب، صبح زود به طوریکه کسی متوجه نشود، داخل دبیرستان میشدیم و درحالی که خادم مدرسه مشغول تمیز کردن کلاسها بود، ماهم پشت سر او قبل از این که بچهها وارد مدرسهبشوند کلاس به کلاس داخل میزهای بچههااعلامیه میگذاشتیم.
سفر شاه به اصفهان و شعار چاپید شاه
قرار بود شاه ملعون به اصفهان بیاید. مدیرمدرسه بچهها را جمع کرد تا جهت استقبال حرکتکنیم. ما هم کار خودمان را شروع کردیم و یکی یکیبچهها را فراری دادیم، بدون این که کسی بفهمد. وقتیرسیدیم به جایی که باید مستقر میشدیم، حدود ۱۰۰نفر از بچهها مانده بودند. وقتی که شاه آمد، بجای اینکهبگوییم: «جاوید شاه» همه صدا میزدند: «چاپید شاه»و یا «جوید شاه». در این لحظه چهره مدیر مدرسهخیلی جالب و دیدنی شده بود و ما هم احساس پیروزیمیکردیم.
دستگیری در شیراز و رویارویی با آرمان و دهقان
یک بار هم موقعی که از آباده به شیراز، برای سخنرانی در مسجد یا دانشگاه شیراز میرفتم و چونقرار بود شاه به شیراز بیاید، من را دستگیر کردند.
پس از دستگیری، اولین جایی که بنده را بردند،کمیته مشترک بود. دو شکنجهگرمعروف ساواک شیراز بنام آرمان و دهقان، شروعبه بازجویی من کردند. هر دوی آنها، هم بیرحم و همدرنده بودند. هدف این ها این بود که اول حرف بگیرند،دوم روحیه را تضعیف کنند، و سوم این که بتوانند افراد راتسلیم خودشان بکنند و در نتیجه عامل آنها بشوند.
خوب یادم هست به زور مرا بر روی تختی کهفنرهای آهنی داشت بستند. کف پاهایم از لبه تختبیرون بود. همه اینها برای آن بود که هر چه رامیپرسیدند، انکار میکردم و هیچگونه اطلاعاتیکسب نکرده بودند. (دهقان و آرمان) دو تن ازشکنجهگران معروف ساواک شیراز، نوبتی با کابل بر کف پاهایم که روی لبه تختبسته بود، میزدند. هر کدام خسته میشد، کار را بهدیگری واگذار میکرد. شروع کردم به شمردن ضرباتکابل: یک ـ دو ـ ... بیست... سی و پنچ... به هفتاد کهرسیدم، ناخواسته از فشار درد بیهوش شدم. لحظهاینگذشت که شوک سختی بر بدنم وارد شد.
دست و پایم را که باز کردند، مجبورم کردند که رویهمان پاها راه بروم. توانش را نداشتم. چند ساواکی، بالگد بر سر و صورتم زدند. مرا از تخت بلند کردند و به راهرفتن واداشتند. درد پاها به ستون فقرات کمرم نیز فشارمیآورد. پاهای متورمم که بر روی زمین کشیدهمیشد، به دنبال خود لختههای خون و تکههایپوست را جای میگذاشت. در مرحله بعدی شکنجه، دودست را از پشت، به زور بهم میرساندند و گاهی اوقاتشکنجهگر پایش را از پشت فشار میداد که این دودست بهم نزدیک شوند، در این موقع درد شدیدی درکتفها و قفسه سینه شروع میشد. بعد دستبندی به دودست میزدند و از سقف آویزان میکردند. حالت بدیبه انسان دست میداد. چون تمام امعا و احشاء و پردهدیافراگم کش میآمد. آنهایی که چاق بودند، حدود ۱۰الی ۲۰ دقیقه تحمل میکردند؛ ولی من چون لاغر اندامبودم و ورزش میکردم، کمی بیشتر تحمل کردم. در اینحین، کسی فندک روشنی را زیر محاسنم گرفت و تمامصورتم سوخت و از حال رفتم. در حالی بهوش آمدم کهشخصی کتف مرا که از حالت طبیعی خارج شده بود، بهحالت اولیه خود باز گرداند.
وی که تا پیروزی انقلاب اسلامی لحظهای از پای ننشست، پس از پیروزی انقلاب هم نقش مؤثری در هدایت و ساماندهی نیروهای انقلابی داشت. با تشکیل و فرماندهی کمیتههای انقلاب در کشور، قرارگاه قدس، مسوولیت گزینش کشور و چند دوره نمایندگی مردم اصفهان در مجلس شورای اسلامی را میتوان از جمله فعالیتهای وی در سالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی برشمرد.
این روحانی مبارز و پیشگام انقلابی به حسن خلق، رفتار مناسب و بیان شیوا و سلیس معروف است و ویژگیهای بارزش میتوان به شجاعت و حق گویی اشاره کرد. آنچه در ادامه میخوانید روایتی از روزهای به یادماندنی انقلاب اسلامی در اصفهان است که به نقل از حجت الاسلام احمد سالک از پیشگامان انقلابی در اصفهان تقدیم حضور خوانندگان گرامی میشود:
ابعاد شکل گیری انقلاب اسلامی ایران را در چند بخش می توان مورد بررسی قرار داد؟
از زمانی که نخستین جرقههای انقلاب اسلامی زده شد تا امروز که بیش از سه دهه از عمر پربرکت این انقلاب میگذرد را میتوان در سه مرحله مورد بحث و بررسی قرار داد. مرحله اول از قبل از پیروزی انقلاب اسلامی است که مبدأ آن را باید از سال ۱۳۴۰ قرار داد.
مرحله دوم از زمان ورود حضرت امام خمینی (ره) به کشور در ۱۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ تا دهه اول انقلاب اسلامی و مرحله سوم بعد از ارتحال حضرت امام (ره) تا امروز است. مرحله اول از سال ۱۳۴۰ و با ارتحال مرحوم آیت الله بروجردی رقم خورد. بعد از فوت مرحوم آیت الله بروجردی تا مدت دو سال نقش جانشینی حضرت آیت الله بروجردی در سطح مراجع مطرح بود. بعد از ارتحال مرحوم آیت الله بروجردی حدود ۴۰ نفر از مراجع تقلید توسط رسانههای آن موقع کشور برای جانشینی ایشان مطرح بود. اولین شخصیتی که توسط روزنامه اطلاعات در سال ۱۳۴۰ مطرح شد حضرت امام خمینی (ره) بود که چند ویژگی برای ایشان عنوان شده بود. امام خمینی (ره) معروف بودند به حاج آقا روح الله و بیشترین علما و فضلا چه در زمان حیات آیت الله بروجردی و چه بعد از رحلت ایشان، پای درس امام خمینی (ره) حاضر میشدند. یادم هست در یادداشتی که آن روز روزنامه اطلاعات زده بود اعلام شده بود که ۴۰۰ نفر از علمای حاضر در قم شاگرد حاج آقا روح الله هستند. این معیار مهمی بود و بر اساس این معیار پس بعد از ارتحال آیت الله بروجردی در ایران حاج آقا روح الله خمینی و در نجف آیت الله آسید محسن حکیم مطرح بودند. در پانزده خرداد سال ۱۳۴۲ و در روز شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع) در مدرسه فیضیه قم جلسه ختمی برای حضرت امام صادق (ع) برگزار شد. در آن جلسه حضرت امام یک سخنرانی بسیار قرایی کردند. از اینجا به بعد موضع گیری شاه و دستگاه حکومتی قابل بررسی است.
با این حساب پانزده خرداد نقش بسیار زیادی در شکل گیری انقلاب اسلامی داشته است
بله پانزده خرداد ۱۳۴۲ مبدأ انقلاب اسلامی شد و تا سال ۱۳۵۷ حوادثی پیش میآمد که بستر پیروزی انقلاب اسلامی را ۵۷ فراهم کرد.
چه حوادثی؟
حضرت امام چند کار مهم انجام دادند. یکی طرح موضوع حرکت بزرگ انقلاب با علمای بزرگ قم بود که به دنبال آن عدهای همراهی کرده و عدهای نصیحت میکردند ولی بالاخره خود امام پرچمدار حرکت انقلاب اسلامی شد یعنی امام معطل دیگران نشد و قیام الهی را آغاز کرد. اقدام دوم حضرت امام معرفی اسلام ناب و معیارها و ملاکهای آن به دور از پیرایه و خرافات بود و درهمین مرحله با افشاگری استکبار جهانی و نظام سلطه، جنایات آمریکا و اسراییل را مطرح کردند. پس از یک طرف به معرفی اسلام پرداختند و از طرف دیگر نسبت به جنایات اربابان شاه افشاگری کردند. امام در عین حال که با شاه به عنوان مزدور برخورد میکردند، از طراحان پشت پرده نیز غافل نبودند. آن موقع برای خیلیها قابل درک نبود که امام با آمریکا و اسرائیل چه کار دارد؟! کار سوم امام در این پانزده سال بالا بردن سطح فهم جامعه و اطلاع رسانی نسبت به حکومت طاغوت به عنوان مزدور در بین مردم برای جذب پشتیبانی هرچه بیشتر آنها بود. در این مرحله اطلاعیهها، سخنرانیها، نوشتهها و پیامهای امام چه در داخل ایران و چه در خارج کشور به اطلاع مردم رسانده میشد که بسترساز قیام بزرگ الهی بود. این مرحله یک تاریخچه بزرگ و پرماجرا دارد اما امام یک هدف اصلی را دنبال میکرد و آن بالابردن سطح بینش و بصیرت مردم و ظرفیت فهم انقلاب و اطلاع رسانی نسبت نقش اسلام و حکومت اسلامی در اداره جامعه بود. شما میبینید که امام کتاب حکومت اسلامی را در نجف نوشتند، و در ترکیه دوجلد کتاب تحریرالوسیله را نوشتند بنابراین وقتی حضرت امام این سیر پانزده ساله را طی کرده و به وظن برگشتند؛ در داخل کشور هم حوادث متعددی پیش آمده بود. یکی از حوادث بسیار مهم فوت حاج آقا مصطفی خمینی بود که مراسم چهلم پشت چهلم برای ایشان درشهرهای اصفهان، قم، تبریز و سراسر کشور برگزار شد و این مراسمها حرکت انقلابی را سرعت بخشید. در این میان عدهای زیادی از علماء، بزرگان و انقلابیون به زندانهای شاه افتادند اما همین تعداد زندانیهای انقلابی در گوشه و کنارکشور، بسیج مردمی را برای آزادی انقلابیون به وجود آورد که حکومت شاه را تحت فشار قرار داد. این حرکتها در داحل کشور و آن حرکت بیرونی باید در یک نقطهای به هم میرسید. پس از یک طرف مردم میدیدند علما و مبارزین انقلابی در زندانها هستند و هر روز خفقان سنگینتر میشود و از طرف دیگر امام از طرق مختلف برای بیداری و آگاه سازی مردم روشنگری میکرد. با ورود حضرت امام در دوازده بهمن سال ۱۳۵۷ به کشور این نقطه مشترک حاصل شد و از اینجا به بعد حرکت انقلاب پرشتابتر از پانزده سال گذشته است.
نقش اصفهانیها در جریان انقلاب اسلامی را چگونه ارزیابی می کنید؟
علما و مردم اصفهان نقش اساسی در دوران انقلاب اسلامی داشتند و در طول سالها مبارزه با رژیم طاغوت حرکتهای متعددی در اصفهان شکل گرفت و وقایع زیادی رخ داد. حرکت اول برگزاری جلسات متعدد و اطلاع رسانی و روشنگری در خصوص سخنرانیها و اطلاعیههای حضرت امام خمینی (ره) بود. من به عنوان نمونه به چند مورد اشاره میکنم. یکی شکل گیری شبکههایی در اصفهان زیر نظر مرحوم آیت الله شهید مظلوم دکتر بهشتی بود که پایگاه این شبکهها در دبیر ستانها، دانشگاه، بازار و حوزه علمیه بود. هستههای مقاومت که بین ۵ یا یازده نفر و یا بیشترشکل میگرفت. پایگاه آشکار حرکت این شبکهها در مساجد در پوشش جلسات تفسیر قرآن و موضوعات قرآنی بود و به صورت پنهانی هم در قالب شبکههای زیر زمینی فعالیت میکرد. پس در حقیقت میتوانیم بگوییم در اصفهان این شبکهها عمدتاً توسط جوانان انقلابی اداره میشد و رابطین این شبکهها با مرحوم بهشتی مرتبط بودند. بنده هم در یک مقطعی رابط استان اصفهان با مرحوم بهشتی در تهران بودم. این شبکهها توانست با مردم ارتباط بسیار خوب و تنگاتنگی برقرار کند که ثمره این حرکت برپایی چند تظاهرات در اصفهان بود. یکی از تظاهرات مهم از مسجد امام به سمت خیابان سپاه، دروازه دولت و مدرسه امام صادق (ع) بود که با دعوت علما صورت گرفت و من یادم هست که علمای مثل مرحوم حاج آقا حسن امامی، مرحوم حاج آقا احمد امامی، حاج آقا کمال فقیه امامی و آقای اردکانی در جلو حرکت میکردند و پشت سر این افراد مردم در صفهای ۵ نفره با شعارهایی که میدادند حرکت میکردند و یک قافله بسیار بزرگی شکل گرفت.
مزدوران شاهنشاهی هم حتما فشار زیادی اعمال می کردند؟
یکبار هم مرحوم شهید بهشتی میخواست به منبر برود و سخنرانی کند که ساواک اجازه نمیداد و باید گوینده را میشناخت. ما گوینده را محمد بهشتی معرفی کردیم که مرحوم حاج آقا محمد بهشتی آن موقع سن و سالی داشت. ساواک هم باور کرده بود که این پیرمرد کاری ازش برنمی آید و اجازه سخنرانی داد. موقع سخنرانی یک صندلی دم در ورودی مدرسه امام صادق (ع) گذاشتیم و این مرحوم حاج آقا محمد بهشتی روی صندلی نشست ولی گوینده مرحوم آیت الله شهید بهشتی بود. وقتی آقای بهشتی بالای منبر رفت مدرسه امام صادق (ع) مملو از جمعیت بود و ساواک دیگر نمیتوانست کاری کند. ایشان هم سخرانی تندی کرد و بلافاصله به تهران و سپس به خارج از کشور رفت تا ساواک نتواند دستگیرش کند چون ساواک دنبال سر شاخهها میگشت. حرکتهای دیگر هم انجام میگرفت از جمله در روز صبح تمام بچههای مسجد الهادی جمع شدند و از چهار باغ تا مسجد حاج رسولیها که مسجد آیت الله خادمی بود حرکت کردند. اینجا ما شعار نمیدادیم شعارها روی تابلو بود و تابلو حرف میزد. آن روز بیش از سیصد نفر از جوانهای مساجدی که ما کار میکردیم حضور داشتند. ساوک مسجد را محاصره کرد و بعد از سخنرانی درگیری بین جمعیت حاضر و نیروهای ساواک صورت گرفت. نمونه دیگر حرکت از مقابل مدرسه صائب در شاپور قدیم به سمت فلکه جوب شاه بود که حرکت از داخل مدرسه صائب شروع شد. قرار بود سر ساعت ۴ بعد از ظهر شبکههایی که در مدرسه داشتیم در چند کلاس یک مرتبه شعار بدهند یا مرگ یا خمینی. اینها سرساعت ۴ شعار دادند و مدرسه به هم ریخت سیصد یا چهارصد جوان آمدند و از مقابل مدرسه صائب تا فلکه جوب شاه حرکت کردند.
این حرکت های انقلابی همه سازماندهی شده بود؟
بله درهمان موقع حرکت دیگری در گوشه اصفهان از هنرستانی در خیابان احمد آباد به سمت فلکه احمد آباد اتفاق افتاد و در همان ساعت عین همین حرکت در چند نقطه دیگر رخ داد. ما بیسیم داشتیم و روی خط بیسیم ساواک میرفتیم و متوجه شدیم ساواک دیوانه شده بود که این چه تشکیلاتی است که در یک ساعت چند نقطه شهر را به اصطلاح محاصره کرده و حرکت کرده و نمیدانستند چکار کنند. علت این حرکتها هم جملهای از حضرت امام بود که فرمودند ملت ایران قدرت تفکر را از دشمنان بگیرد. این جمله در گوش ما بود و یکی از ازروشهایی که میتوانستیم قدرت تفکر را از دشمن بگیریم تظاهرات خیابانی در چند نقطه در ساعت واحد و گیج کردن دشمن بود. در جریان قضیه انجمنهای ایالتی و ولایتی در اصفهان برای برخورد با این انجمنها جلسات متعددی بین علما برگزار و حرکتی علیه حکومت آغاز شد. من یادم هست از اصفهان عده زیادی به قم رفتند و قم تجمع گستردهای شکل گرفت.
اطلاع رسانی و انسجام بخشی به حرکت های انقلابی چگونه انجام می شد؟
بخشی از کار پخش اعلامیههای حضرت امام خمینی (ره) بود که ما در شبکههای دبیرستانی و دانشگاهی و بازار و حوزه این کار را انجام میدادیم. البته در اصفهان چند جا بود که اعلامیههای حضرت امام چاپ میشد و یکی از آنها ما بودیم که در قالب یک گروه شش نفری دستگاه چاپی با پول مردم خریده بودیم و اعلامیههای امام را منتشر میکنیم. در جلسه مرکزی که داشتیم قرار بر این بود که صبح قبل از ساعت ۸ این اطلاعیهها در میزهای کلاشهای درس پخش شود. من خودم مسوول پخش بخشی از اطلاعیهها در دبیرستان صارمیه اصفهان بودم. یکی دو روز خادم مدرسه را کنترل کردم و دیدم که ساعت شش و نیم شروع به تمیز کردن میکند و حدود ساعت هفت که کارش تمام میشد در دبیرستان را باز میکرد. من طوری وارد دبیرستان میشدم که بعد از هر کلاسی که تمیز میکرد و به کلاس بعدی میرفت، من وارد کلاس میشدم و بدون اینکه خادم بفهمد اطلاعیه را در میزها میگذاشتم و بعد از مدرسه خارج میشدم. اتفاقاً آن روز چون برنامه صبگاهی هم بر عهده من بود دیرتر از همیشه میرفتم، مدیر مدرسه داد میکشید چرا دیر آمدی برنامه صبگاهی را به هم ریختی؟ وقتی زنگ اول را میزدند بچه میآمدند در حیاط مدرسه و اعلامیه دستشان بود. ما یک حلقه ۵ نفره در دبیرستان صارمیه اصفهان بودیم که بچهها را تشویق میکردیم اعلامیهها را بخوانند و بعد به خانههایشان ببرند. ساواک واقعا میماند که این کار چه کسی است به همین خاطر همیشه همیشه یک پیکان با ۴ نفر نیروی ساواک جلوی دبیرستان صارمیه بود و هر حرکتی را رصد میکردند اما نتوانست بفهمد کار چه کسی است. خلاصه اطلاع رسانی مکتوب توسط شبکههای پنهانی در کل دبیرستانها، دانشگاهها، بازار و حوزه علمیه صورت میگرفت. یادم هست در مسجد سید اصفهان آقای آسید احمد امامی که یک چهره انقلابی بود منبر میرفت و ما از بالای مسجد دست نوشته حضرت امام را پخش میکردیم. در سال ۴۸ و ۴۹ آن تجمع وسیع در مصلای اصفهان اتفاق افتاد و از آنجا حرکتهای دیگری شکل گرفت. از جمله پایین کشیدن مجسمه شاه از میدان انقلاب فعلی و روبه روی سی و سه پل توسط انقلابیون بود. من هم با مرحوم اکبر اژهای مامور شدیم مجسمه میدان قیام که امروز میدان امام علی (ع) نامگذاری شده را پایین بیاوریم. ما مجسمه را کشیدیم پایین و سر رضا شاه دست من افتاد و من زیر بغلم گرفتم و از دست ساواک به کوچه و پس کوچههای میدان فرار کردیم و بعد از آرام شدن اوضاع بیرون آمدیم.
پشتیبانی علمای اصفهان از انقلاب چگونه بود؟
حضور و پشتیبانی علمای اصفهان از انقلاب هم از نکات قابل توجه است. خاطرم هست به دعوت آیت الله حاج آقا کمال فقیه ایمانی در منزلشان حدود سی چهل نفر از علما اطلاعیهای در دفاع از حضرت امام صادر کردند. قرار شد این اطلاعیه بدست علمای دیگری هم که نتوانستند در جلسه باشند برسد. البته منزل ایشان محاصره ساواک بود و من مامور گرفتن امضا آنها شدم. یکی از علما حاج آقا مسیح موسوی بودند. عبا و عمامه را بردارشتم و به منطل علما از جمله ایشان رفتم. وقتی اعلامیه را روی موتور گذاشتم که امضا کنند اول یک به من گفتند چرا عبا و عمامه را درآوردی؟ گفتم: حاج آقا فعلاً امضا کنید بعد با هم صحبت میکنیم. این اعلامیه با امضای ۴۰ نفر از علمای اصفهان هنوز هم هست و چند سال پیش در نمایشگاهی در هتل عباسی به نمایش گذاشتند. یک جلسه دیگری که خودم من بانی آن بودم دعوت از چند نفر از علما از جمله حاج آقا محمد احمدی امام جمعه خمینی شهر، آقای حاج حسن امامی، حاج آقا احمد امامی آقای طاهری و آقای در منزل خودمان بود. در جلسه اول گفتم امام میفرمایند علما کنار هم بنشینند و تصمیم بگیرند و لو یک چای با هم بخورند دشمن وحشت میکند. این جلسه در منزل پدری من با استقبال آقایان همراه بود و تصمیمات خوبی گرفته شد و قرار براین شد که افراد اگر میخواهند به این جلسات اضافه شوند قبلاً در جلسه مطرح شود و بعد اطلاعات را جمع آوری کنیم و در اختیارشان بگزاریم و آقایان به تناسب درسطح اصفهان تشکیل جلسه بدهند. یکسری کارهایی هم پیشنهاد دادند که انجام بگیرد. متأسفانه جلسات به خاطره نقض عهدی که یک عده از این آقایان کردند و حضور افرادی که نمیبایست در این جلسات باشند از هم پاشید ولی به هر حال این جلسه جاهای دیگر و به شکلهای دیگری برگزار شد تا زمانی که قضیه حکومت نظامی در اصفهان پیش آمد.
درباره اولین حکومت نظامی کشور در اصفهان هم توضیح دهید.اصلا چه شد که حکومت نظامی شد؟
اولین استان و شهرستانی که در کشور حکومت نظامی در آن ایجاد شد اصفهان بود. حکومت نظامی از ساعت چهار بعد از ظهر تا هشت صبح بود و در این مدت هیچ کس حق نداشت از منزلش بیرون آید و هر دو نفری که در کنار هم بودند دستگیر میشدند، ساواک به کمک ارتش و شهربانی و ژاندارمری کنترل اوضاع را به دست گرفته بودند و مردم از این شرایط بسیار ناراحت و نگران بودند. در حکومت نظامی چند شهید دادیم. یکی شهید مغربی که اول کوچه مدرسه صدرخواجو گلوله خورد و شهید شد. شهید دوم مرحوم موحدیان بود. با ادامه حکومت نظامی، حرکت مردمی عظیمی شکل گرفت که بدنبال آن دو اتفاق رخ داد. حرکت اول از بازار شروع شد و به اتفاق آقای حسن حداد و حسین اقارب پرست قرار شد با یک یا مرگ یا خمینی، کسبه دکانها را ببندند و به سمت میدان امام حرکت کنند. من مقابل بازار طلا فروشان مقابل مسجد جده بزرگ ایستاده بودم و وقتی جمعیت را از دور دیدم که دارد میآید یک بشکه آب را بلند کردم و انداختم وسط بازار و یک فریاد یا مرگ یا خمینی سر دادم، مغازهها بسته شد و جمعیت حرکت کرد و در یک نقطه به همدیگر رسیدیم و از آنجا به به خیابان سپاه و بعد میدان امام حسین (ع) و از چهار باغ به سمت سی و سه پل حرکت کردیم. یک جمعیت کثیری حرکت کرد و ارتش از پل سی و سه پل برای سرکوب جمعیت هجوم آورد و مردم پراکنده شدند و هر کس میتوانست فرار میکرد. درگیری عجیبی بین ارتش و مردم اتفاق افتاد که اصفهان را تکان داد. حرکت دومی هم شروع شد که تعدادش محدود بود اما هدف داشت. علت این حرکت این بود که بسیاری از بچههای انقلابی توسط ساواک دستگیر شده بودند و ساواک آنها را تحت شدیدترین شکنجه قرار میداد که انعکاس بیرونی داشت. عده زیادی زندانی بودند از جمله مرحوم آقای پرورش و حاج آقای رضا مهاجر که منزل ایشان یکی از پاتوقهای ما بود و بچههای انقلابی همه اینجا جمع میشدند. واقعاً جامعه علمای اصفهان نقش اساسی در در بیداری مردم و پیروزی انقلاب اسلامی داشتند. هیئتهای مذهبی هم همین طور. خاطرم هست در دهه فاطمیه هیئت بنی فاطمه مراسمی برگزار میکرد که جمعیت زیادی در آن شرکت میکرد. من با مرشد میرزا که مداح هیئت بود قرار گذاشتم که بالای منبر بگوید یا مرگ یا خمینی و خودم هم پایین منبر ایستاده بودم. مرحوم مرشد میرزا بالای منبر اشعاری خواند و غوغایی کرد که به دنبال آن شهربانی با مردم درگیر شد. نمونه این حرکات را در هیئتهای دیگر در سطح شهر اصفهان داشتیم.
۵ رمضان؛ نقطه عطفی در تاریخ انقلاب خصوصا در اصفهان بود منشا این اتفاق چه بود؟
به همراه تعدادی از انقلابیون عده زیادی از مردم را از نقاط مختلف تا میدان امام حسین (ع) و مقابل ساختمان فعلی شهرداری امروز جمع کردیم و از آنجا به منزل آیت الله خادمی حرکت کردیم. اندرونی خانه آیت الله خادمی با بیرونی تفاوت داشت. حوضی وسط این اندرونی بود و اطرافش هم سکو بود. با آیت الله خادمی صحبت کردیم و ۱۵ نفر از مادران زندانیان را که شناسایی کرده بودیم در اینجا متمرکز کردیم. این افراد مدت زیادی در این خانه ماندند و من و دوستانم غذا برای اینها میآوردیم. من یک روز به آیت الله خادمی گفتم اینجا دیگر منزل شخصی شما نیست، اینجا خانه انقلاب است و این مادران زندانیها به شما پناه آوردند و شما هم باید پذیرایی کنید. در این منزل برای مادران سخنرانی میشد از جمله مرحومه شهیده خانم عسگری زن آقای شهید خلیفه سلطانی که شاگردهای نهج البلاغه من بود روزها برای مادران سخنرانی میکرد. به هر حال به کمک خواهرم و همسرم دیگران اداره اینها را به عهده داشتیم و به معنای این نبود که من تنها بودم. کم کم حیات اصلی منزل آقای خادمی تسخیر شد و مردم به حمایت از اینها به منزل ایشان میآمدند. یک خیری هم چادری آورد و بر روی حیات منزل زدیم، کوچه آیت الله خادمی شلوغ و کم کم به کانون انقلاب تبدیل شد. ساواکیها هم با قیافههای مختلف وارد میشدند که بعضی از اینها را شناسایی میکردیم و بعضی فرار میکردند. اینجا نقش مرحوم آقای پرورش را نباید نادیده گرفت؛ ایشان سخنرانیهای متعدد در منزل آقای خادمی داشتند. البته خروجی این جلسات باید در سطح جامعه هم انعکاس مییافت که انقلابیون این کار را بر عهده داشتند از جمله انفجار پشت دیوار هتل عباسی بود که ساواک را به وحشت انداخت و دیگر کنترل اوضاع برای ساواک بسیار سخت شد. در همین حال تیمسار تقوی مدام به آقای خادمی تذکر میداد که این افراد را از منزلتان بیرون کنید و آیت الله خادمی هم میگفت نمیتوانم اینها را بیرون کنم. تا اینکه بالاخره ساواک، شهربانی، ژاندارمری و ارتش و شورای تامین استان به این نتیجه رسیدند که این کانون انقلاب را از هم بپاشند. روزی که ارتش خانه آقای خادمی را محاصره کرد حادثه پنج رمضان شکل گرفت. شهید اثنی عشر روی پشت بام منزل مرحوم آیت الله خادمی به وسیله ساواک به شهادت و شهید نم نبات در خیابان ابن سینا. جنازه شهید نم نبات را تا مقابل تیکه سید العراقین بردیم و دفن کردیم و شعاردادیم بعد از آن من در محاصره ساواک سخنرانی کردم و بعد از سخنرانی در شلوغی جمعیت فرار کردم. یک ژیان کنار خانه آقای خادمی گذاشته بودیم. آقا محسن به من گفت ساواک دنبال سه تا شیخ است که یکی از آنها تو هستی، سوئیچ را بگیر و سریع فرار کن. گفتم نه من باید در کنار مردم باشم. گفت الان وقت این حرفها نیست و هنوز کارهای زیادی داریم. سوییچ ماشین را گرفتم و یک دنده عقب گرفتم و جلوی چشم ساواک به سمت خیابان رفتم. همان موقع خانمی را دیدم که هنوز نمیدانم چه کسی بود که چادر به کمر بسته و چماق دستش گرفته بود و زنها هم به دنبالش از چهار باغ به سمت منزل آیت الله خادمی میآمدند که جلوی ساواک را بگیرند. واقعاً شیر زنی بود و غوغایی کرد. به هر حال رمضان اتفاق بزرگی در اصفهان بود که در تاریخ ثبت شد. اتفاق دیگری هم که در اصفهان افتاد برگزاری جلسات سخنرانی در مسجد حکیم بود که منبراول را آقای آسید محمد احمدی رفتند و به نظرم دراین جلسه بود که آقای احمدی مرگ برشاه گفتند و اوضاع به هم ریخت و ساواک حمله کرد درگیری شدیدی بین مردم و نیروهای ساواک اتفاق افتاد. بعدها امام فرمودند مرگ بر شاه دعاست. فردای آن روز فال به نام من خورده بود و من روی منبر بودم که دوباره ساواک حمله کرد. به طور خلاصه از سال ۴۸ تا ۵۷ تفاقات زیادی دراصفهان افتاد که نقطه اوج آن پنج رمضان بود. یکبار قرار بود شاه برود شیراز. اقای رضوانی منبری اول مسجد جامع شیراز بود که علیه شاه سخنرانی کرده بود و ساواکیها هم وسط منبر بهش تیر اندازی کرده بودند. فردای آن روز فال به نام من خورد که بروم شیراز. با آقای رحیمزاده که دانشجو بود با اتوبوس ایران پیما از اصفهان بعد از ظهر حرکت کردیم که شب برسیم شیراز و فردا صبح منبر بریم. در آباده پیاده شدیم که ناهار بخوریم. من نگاه کردم حدود بیست سی نفر لباس یک شکل دارند، فهمیدم ساواکی هستند و حلقه فیزیکی محاصره شهر شیراز را از آباده گرفته بودند. جوان همراه من رفته بود در یکی از توالتها با ماژیک درشت نوشته بود مرگ بر شاه. من هم خبر نداشتم. نشستیم تو اتوبوس که ساواکیها از عقب آمدند و شروع به فحش دادن کردند. گفتم رحیمزاده کاری کردی؟ گفت بله نوشتم مرگ برشاه. گفتم بدکاری کردم ما هدف بزرگتری داشتیم. ماژیک هم در جیبش بود. گفتم زود بنداز کف اتوبوس و با لگد انداختم رفت عقب صندلیها. ساواکیها به ما که رسیدند شروع کردند به فحش دادن. گفتم برای چی فحش میدهید؟ و با آنها درگیر شدیم. ساواک ما را از اتوبوس خارج و شروع به کتک زدن ما کرد. از آنجا به زندان عادل آباد و زندان اوین تهران افتادم. بعد از آزادی دوباره از طرف جامعه مدرسین ماموریت گرفتم به گرگان بروم. بعد از آنجا به مشهد، قم و بندعباس رفتم. آنجا با چه مصیبتی ۱۰شب مسجد فاطمیه صحبت کردم و سه چهارتا از مراکز اسراییلی را آتش زدیم و بعد هم دستگیر شدم و به حبس ابد محکوم شدم. زندان رفتنم شاید یکی دوسال بیشتر طول نکشید اما خیلی سخت بود.
حضور همه اقشار مردم در صحنه هم در نوع خود قابل توجه بوده است
اینها خلاصه فشردهای از اتفاقات دوران انقلاب بود که بنده عنوان کردم. در مجموع باید بگویم مردم و به ویژه علمای اصفهان واقعاً نقش مهمی در پیروزی انقلاب اسلامی داشتند. آن روزها قلبهای مردم با هم بود. آنچه اهمیت دارد این است که در دوران انقلاب مردم، علما، دانشگاهیان، فرهنگیان، کسبه و خلاصه همه اقشار در صحنه بودند و با اخلاص و صادقانه در تمام صحنهها حضور داشتند. نکته قابل توجه دیگر ارتباط تنگاتنگ بین مردم و علما بسیار بود به طوری که اگر یکی از علما دستگیر میشد، انقلابی در شهر به راه میافتاد. مردم در آن دوران قدرت دشمنشناسی بالایی داشتند و به عمق فساد حکومت شاه پی برده و حضرت امام خمینی (ره) را بله عنوان رهبر خود شناخته بودند و پشت سر ایشان حرکت میکردند.
ممنون.صحبت آخر؟
ان شاء الله بتوانیم حافظان خوبی برای انقلاب اسلامی و خونهایی که نهال این انقلاب را آبیاری کرد باشیم و ان را بدست صاحب اصلیاش حضرت صاحب الزمان (عج) برسانیم.
در حاشیه گفتگو با حجت الاسلام سالک
خاطره سفر شاه به اصفهان و شعار چاپید شاه
در حاشیه گفتگو با استاد سالک مروری بر کتاب وی داشتیم و خاطراتش درباره زندان های پهلوی پیوند خوبی با این مصاحبه داشت:
یادم هست موقعی که در مدرسه انشاء مینوشتم، انشاء من بوی سیاسیت میداد.
یک گروهی از بچههای خوب مذهبی در اصفهان فعالیت سیاسی میکردند، که ما به آنها وصل شدیم. چون در رأس این گروه شهید بزرگوار و مظلوم دکتربهشتی بود، این نکته مثبتی برای من بود. چون ایشان با پدر بنده دوست بودند و از این جهت به سوی اینهاگرایش داشتم.
پخش اعلامیه در مدرسه
همان طور که گفتم ما گروه سه نفره در دبیرستان صارمیه اصفهان فعالیت میکردیم. از جمله کارهایی کهانجام میدادیم، این بود که اعلامیههای حضرتامام (ره) را که توسط دوستان به دستمان رسیده بود، بایک هماهنگی، در فرصتی مناسب، صبح زود به طوریکه کسی متوجه نشود، داخل دبیرستان میشدیم و درحالی که خادم مدرسه مشغول تمیز کردن کلاسها بود، ماهم پشت سر او قبل از این که بچهها وارد مدرسهبشوند کلاس به کلاس داخل میزهای بچههااعلامیه میگذاشتیم.
سفر شاه به اصفهان و شعار چاپید شاه
قرار بود شاه ملعون به اصفهان بیاید. مدیرمدرسه بچهها را جمع کرد تا جهت استقبال حرکتکنیم. ما هم کار خودمان را شروع کردیم و یکی یکیبچهها را فراری دادیم، بدون این که کسی بفهمد. وقتیرسیدیم به جایی که باید مستقر میشدیم، حدود ۱۰۰نفر از بچهها مانده بودند. وقتی که شاه آمد، بجای اینکهبگوییم: «جاوید شاه» همه صدا میزدند: «چاپید شاه»و یا «جوید شاه». در این لحظه چهره مدیر مدرسهخیلی جالب و دیدنی شده بود و ما هم احساس پیروزیمیکردیم.
دستگیری در شیراز و رویارویی با آرمان و دهقان
یک بار هم موقعی که از آباده به شیراز، برای سخنرانی در مسجد یا دانشگاه شیراز میرفتم و چونقرار بود شاه به شیراز بیاید، من را دستگیر کردند.
پس از دستگیری، اولین جایی که بنده را بردند،کمیته مشترک بود. دو شکنجهگرمعروف ساواک شیراز بنام آرمان و دهقان، شروعبه بازجویی من کردند. هر دوی آنها، هم بیرحم و همدرنده بودند. هدف این ها این بود که اول حرف بگیرند،دوم روحیه را تضعیف کنند، و سوم این که بتوانند افراد راتسلیم خودشان بکنند و در نتیجه عامل آنها بشوند.
خوب یادم هست به زور مرا بر روی تختی کهفنرهای آهنی داشت بستند. کف پاهایم از لبه تختبیرون بود. همه اینها برای آن بود که هر چه رامیپرسیدند، انکار میکردم و هیچگونه اطلاعاتیکسب نکرده بودند. (دهقان و آرمان) دو تن ازشکنجهگران معروف ساواک شیراز، نوبتی با کابل بر کف پاهایم که روی لبه تختبسته بود، میزدند. هر کدام خسته میشد، کار را بهدیگری واگذار میکرد. شروع کردم به شمردن ضرباتکابل: یک ـ دو ـ ... بیست... سی و پنچ... به هفتاد کهرسیدم، ناخواسته از فشار درد بیهوش شدم. لحظهاینگذشت که شوک سختی بر بدنم وارد شد.
دست و پایم را که باز کردند، مجبورم کردند که رویهمان پاها راه بروم. توانش را نداشتم. چند ساواکی، بالگد بر سر و صورتم زدند. مرا از تخت بلند کردند و به راهرفتن واداشتند. درد پاها به ستون فقرات کمرم نیز فشارمیآورد. پاهای متورمم که بر روی زمین کشیدهمیشد، به دنبال خود لختههای خون و تکههایپوست را جای میگذاشت. در مرحله بعدی شکنجه، دودست را از پشت، به زور بهم میرساندند و گاهی اوقاتشکنجهگر پایش را از پشت فشار میداد که این دودست بهم نزدیک شوند، در این موقع درد شدیدی درکتفها و قفسه سینه شروع میشد. بعد دستبندی به دودست میزدند و از سقف آویزان میکردند. حالت بدیبه انسان دست میداد. چون تمام امعا و احشاء و پردهدیافراگم کش میآمد. آنهایی که چاق بودند، حدود ۱۰الی ۲۰ دقیقه تحمل میکردند؛ ولی من چون لاغر اندامبودم و ورزش میکردم، کمی بیشتر تحمل کردم. در اینحین، کسی فندک روشنی را زیر محاسنم گرفت و تمامصورتم سوخت و از حال رفتم. در حالی بهوش آمدم کهشخصی کتف مرا که از حالت طبیعی خارج شده بود، بهحالت اولیه خود باز گرداند.
نظر شما