شهیده عقیلا و فریادی که باید در حافظه وجدان بماند

«هرچه می‌گفتم مامانم رو نزنید، بیشتر زدند.»، جمله‌ای از زبان کودکی که برای نجات مادرش التماس می‌کرد و پاسخی جز تداوم خشونت نشنید، روایتی که لیلا مهدوی، نویسنده در واکنش به شهادت افسانه عقیلا به آن پرداخته است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، لیلا مهدوی، نویسنده در واکنش به روایت شهادت افسانه عقیلا و رنجی که بر فرزند او گذشته است، با تاکید بر عمق زخم‌های برآمده از خشونت نوشت:«هرچه می گفتم مامانم رو نزنید، بیشتر زدند.»

آدم نمی‌داند با این جمله چه کند، کجا بگذاردش که جهان از شرم، فرو نریزد؟ با دست‌های کوچکی که التماس می‌کردند و هیچ قدرتی جز دوست داشتن مادرشان نداشتند، چه می‌شود کرد؟ با کودکی که در آن لحظه، تمام جهانش را زیر ضربه‌ها می‌دید و هربار که صدایش را بلندتر می‌کرد، سهم مادرش از خشونت بیشتر می‌شد، آدم نمی‌داند با این جمله چه کند، جز آنکه تا همیشه در برابرش سر به زیر بیندازد.

«هرچه می‌گفتم مامانم رو نزنید بیشتر زدند» آدم نمی‌داند با این جمله چه کند ، کلمات و معنایشان آدم را به جایی می‌برند که دیگر نمی‌شود، تنها تماشاگر ماجرا بود، پسری را تصور کن که هنوز جهان را با قاعده‌های ساده کودکی می‌فهمد، اگر کسی را دوست داری از او محافظت می‌کنی، اگر کسی به مادرت آسیب می‌زند، صدایش می‌کنی، خواهش می‌کنی، التماس می‌کنی ، هنوز باور داری که آدم‌ها صدای هم را می‌شنوند که دست‌ها با شنیدن خواهش یک کودک از حرکت می‌ایستند اما آن روز، جهان به او پاسخی داد که هیچ کودکی نباید بشنود.

عقیلا، مادر بود، پناهی که فرزندش برای نجاتش به هرچه در توان داشت، چنگ زد. شهادت او، قصه مادری است که رنجش از مرزهای تن گذشت و در جان کودکش نشست و تعهد ما، پاسداری از حرمت این پیوند و به یاد سپردن صدای پسری است که جز دوست داشتن مادرش، هیچ سلاحی نداشت.»

کد مطلب 1012833

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.