عروس لبنان؛ قصه زنی که عشق را تا آخرین نفس زندگی کرد

برای پنج فرزند، هیچ تصویری جای خالی مادر را پر نمی‌کند؛ نه قاب عکس روی دیوار، نه دست‌نوشته‌هایی که از روزهای بودنش به یادگار مانده و نه روایت‌هایی که دیگران از او نقل می‌کنند. مستند «عروس لبنان» دریچه‌ای به زندگی مادری می‌گشاید که سرنوشتش با روزهای پرآشوب لبنان گره خورد.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، برای نوشتن بعضی زندگی‌ها نمی‌توان از پایانشان روایت کرد؛ باید به عقب برگشت، در کوچه‌های کودکی قدم زد، ورق‌های دفترهای قدیمی را ورق زد، پای خاطرات پدر و مادر نشست و به گفت‌وگوهایی گوش سپرد که روزی به‌طور کامل عادی به نظر می‌رسیدند. باید از میان این تکه‌های پراکنده، دوباره به انسانی رسید که پیش از آنکه نامش با شهادت شناخته شود، هزار شکل از زندگی را تجربه کرده بود.

معصومه کرباسی، دختر شیرازی‌ که سال‌های زندگی‌اش با لبنان گره خورد، از همین آدم‌هاست. قصه او تنها قصه یک زن ایرانی در سرزمینی دور از زادگاهش نیست؛ روایت دختری است که از نوجوانی قلم به دست گرفت، با پدرش کتاب خواند، با انتخابی آگاهانه زندگی مشترکی را آغاز کرد، مادر پنج فرزند شد و در سال‌های پرالتهاب جنگ از فعالیت‌های فرهنگی و رسانه‌ای فاصله نگرفت، سرانجام بیست‌وهشتم مهر ۱۴۰۳ او و همسرش رضا عباس عواضه در لبنان و در جریان حملات اسرائیل به شهادت رسیدند.

اکنون مستند «عروس لبنان» به پژوهش و کارگردانی مهدیه‌سادات محور و تهیه‌کنندگی احمد شفیعی، فرصتی است تا از قاب خبرها عبور کنیم و به زندگی زنی نزدیک شویم که ردّ حضورش در دست‌نوشته‌ها، خاطرات خانواده و روایت دوستانش باقی مانده است.

عروس لبنان

دختری که به گیاهان و تاریخ شیراز فکر می‌کرد

نخستین تصویر از معصومه را باید در سال‌های مدرسه جست‌وجو کرد؛ در روزهایی که هنوز خبری از لبنان و زندگی مشترک نبود و جهان او در کلاس درس، کتاب‌ها و کوچه‌های شیراز خلاصه می‌شد. معصومه در نهم اسفند ۱۳۵۹ در شیراز به دنیا آمد. از همان سال‌های تحصیل، فعالیت‌های فرهنگی و قرآنی را تجربه کرد؛ در مدرسه قرآن می‌خواند، در برنامه‌های سرود حضور داشت و اجرای برنامه‌های دانش‌آموزی را نیز بر عهده می‌گرفت. اما یکی از جالب‌ترین نشانه‌های شخصیت او، علاقه به تحقیق و نوشتن بود.

در دوره راهنمایی، مقاله‌ای با عنوان «تفسیر آفتاب» نوشت و رتبه سوم را به دست آورد. این پایان کار نبود. در دبیرستان، همراه دوستانش درباره گیاهان دارویی استان فارس تحقیق کرد؛ پژوهشی که ۵۰ گیاه را با اطلاعاتی درباره محل رویش و خواص آن‌ها معرفی می‌کرد و با نقاشی‌های رنگی همراه بود. این مقاله رتبه نخست کشوری را کسب کرد.

او و دوستانش در نوشته‌های دیگری نیز به سراغ تاریخ و میراث سرزمینشان رفتند؛ از جمله در مقاله «فارس یاد» که به معرفی آثار تاریخی استان فارس می‌پرداخت و در سطح کشور برگزیده شد.

تصور دختری نوجوان که به‌جای گذشتن ساده از کنار طبیعت و بناهای تاریخی، درباره آن‌ها تحقیق می‌کند و دانسته‌هایش را روی کاغذ می‌آورد، تصویر روشنی از بخشی از شخصیت او به دست می‌دهد. معصومه از همان سال‌ها اهل جست‌وجو بود؛ می‌خواست بداند، بخواند و آنچه را آموخته است با دیگران قسمت کند.

شاید همین علاقه به نوشتن است که امروز اهمیت دست‌نوشته‌های او را دوچندان می‌کند. ورق‌هایی که زمانی برای نویسنده‌شان بخشی از زندگی روزمره بودند، اکنون دریچه‌ای برای شناخت زنی شده‌اند که زندگی‌اش در نقطه‌ای دور از شیراز ادامه پیدا کرد.

قصه ازدواجی که از دلتنگی یک پدر شروع شد

گاهی مسیر دو زندگی از جایی آغاز می‌شود که هیچ‌کس انتظارش را ندارد؛ از یک دیدار خانوادگی، یک خاطره قدیمی یا حتی دلتنگی برای دوستانی که سال‌ها پیش دیده‌ایم. ماجرای آشنایی معصومه و رضا عواضه نیز از همین جنس بود. پدر معصومه در سال ۱۳۶۴ برای مأموریتی به لبنان رفته بود و پس از بازگشت، همچنان با دوستان لبنانی‌اش ارتباط داشت. سال‌ها بعد، وقتی معصومه دانشجو بود، ارتباط دانشجویان لبنانی دانشگاه با خانواده او زمینه رفت‌وآمدهای تازه‌ای را فراهم کرد. رضا، هم‌کلاسی لبنانی معصومه، در همین مسیر وارد زندگی او شد.

آشنایی دو خانواده در نشست‌های قرآنی و دیدارهای دوستانه ادامه پیدا کرد. سفرهای گروهی به مشهد و قم نیز به نزدیک‌تر شدن آن‌ها انجامید. مدتی بعد، با مطرح شدن خواستگاری، موضوعی که ابتدا برای خانواده معصومه غیرمنتظره بود، به تصمیمی سرنوشت‌ساز تبدیل شد.

نگرانی مادر طبیعی بود؛ دخترش قرار بود به کشوری برود که سال‌ها با ناامنی و حملات اسرائیل روبه‌رو بود. اما معصومه و رضا پس از گفت‌وگوهایشان به ازدواج رضایت دادند. مادر معصومه بعدها روایت کرد که دخترش، رشد معنوی را یکی از انگیزه‌های اصلی این انتخاب می‌دانست و رضا نیز از تعهد خود نسبت به مسیرش در لبنان سخن گفته بود.

معصومه پس از پایان تحصیلات کارشناسی مهندسی کامپیوتر، راهی لبنان شد. انتخاب او، تنها جابه‌جایی از یک شهر به شهری دیگر نبود؛ آغاز زندگی‌ای بود که در آن، زبان‌ها و فرهنگ‌ها به هم می‌رسیدند و خانه تازه‌اش در سرزمینی شکل می‌گرفت که آرامش آن همواره با تهدید جنگ روبه‌رو بود.

بیست سال زندگی مشترک، حاصل آن تصمیم شد؛ بیست سالی که در آن، معصومه از یک دختر دانشجو به همسر و مادر پنج فرزند تبدیل شد.

عروس لبنان

کتاب‌هایی که میان پدر و دختر پل می‌زدند

فاصله میان شیراز و لبنان، فاصله کمی نبود، اما بعضی پیوندها با کیلومتر و مرز اندازه‌گیری نمی‌شوند. رابطه معصومه با پدرش از همین جنس بود؛ رابطه‌ای که یکی از رشته‌های نامرئی آن، کتاب‌خوانی بود. معصومه به مطالعه علاقه داشت و این علاقه را پس از ازدواج و مهاجرت نیز حفظ کرد. او و پدرش حتی در سال‌های زندگی او در لبنان، از طریق تماس تلفنی و پیام‌رسان‌ها کتاب می‌خواندند و درباره آن گفت‌وگو می‌کردند.

این روایت، بیش از هر توصیفی، تصویری صمیمی از زندگی او به دست می‌دهد: پدری در شیراز و دختری در لبنان که هنوز می‌توانستند بر سر یک کتاب به گفت‌وگو بنشینند، انگار کتاب، فاصله میان دو خانه را کوتاه می‌کرد و اجازه نمی‌داد مهاجرت، همه عادت‌های مشترکشان را از آن‌ها بگیرد.

در زندگی آدم‌ها، بسیاری از خاطرات مهم با اتفاق‌های بزرگ ساخته نمی‌شوند. گاهی یک گفت‌وگوی تلفنی، خواندن چند صفحه از کتابی مشترک یا شنیدن نظر کسی که دوستش داریم، به بخشی ماندگار از رابطه تبدیل می‌شود. برای خانواده معصومه نیز این خاطرات اکنون معنایی فراتر از گذشته دارند؛ نشانه‌هایی از زندگی‌ای که در جریان بوده و قرار نبوده روزی به یادآوری تبدیل شود.

شاید به همین دلیل است که دست‌نوشته‌ها در مستند «عروس لبنان» جایگاهی مهم دارند. دست‌نوشته، صدای خاموش کسی است که روزی قلم را به دست گرفته تا فکرش را ثبت کند؛ بی‌آنکه بداند سال‌ها بعد، دیگران از روی همان نوشته‌ها در جست‌وجوی شناخت او خواهند بود.

در دفتر برنامه‌ریزی معصومه چه می‌گذشت؟

یکی از جزئیات متفاوت درباره زندگی مشترک معصومه و رضا، عادتی روزمره است که در روایت زندگی او ثبت شده است. بدرقه کردن همسرش هنگام رفتن به محل کار، بخشی از برنامه روزانه معصومه بود. این جزئیات کوچک، تصویری زنده‌تر از رابطه آن‌ها می‌سازد؛ رابطه‌ای که تنها در تصمیم‌های بزرگ و انتخاب مسیر زندگی خلاصه نمی‌شد، بلکه در رفتارهای ساده روزانه نیز جریان داشت. برای معصومه، همراهی با همسرش در همین لحظه‌های تکرارشونده معنا پیدا می‌کرد.

مادر او نیز از زندگی ساده و صمیمانه این زوج گفته است؛ خانه‌ای که در آن تجمل جایگاه چندانی نداشت، اما محبت و آرامش در روابط خانوادگی پررنگ بود. حاصل این زندگی، پنج فرزند بود؛ سه پسر و دو دختر که در کنار پدر و مادر بزرگ شدند.

این روایت را می‌توان در برابر تصویرهای پرهیاهویی قرار داد که به‌طور معمول از زندگی چهره‌های شناخته‌شده ساخته می‌شود. زندگی معصومه و رضا، در خاطرات نزدیکان با لحظه‌های عادی تعریف می‌شود؛ همراهی، مسئولیت، تربیت فرزندان و پایبندی به سبک زندگی‌ای که خود انتخاب کرده بودند.

همین عادی بودن، قصه را به زندگی مخاطب نزدیک می‌کند. هر خانواده‌ای می‌تواند معنای بدرقه کردن یک عزیز، انتظار بازگشت او یا گفت‌وگوهای پایان روز را درک کند. آنچه این خاطرات را تلخ می‌کند، دانستن سرانجامی است که بعدها بر زندگی این خانواده سایه انداخت.

عروس لبنان

چرا معصومه در روزهای جنگ به لبنان پشت نکرد؟

با شدت گرفتن درگیری‌ها در لبنان، خانواده معصومه از او خواستند برای حفظ امنیت خود و فرزندانش به ایران بازگردد، اما او تصمیم دیگری داشت. در خاطرات منتشرشده از زندگی او آمده است که با وجود نگرانی خانواده پدری و خانواده همسرش، معصومه نمی‌خواست رضا را در آن شرایط تنها بگذارد. در پاسخ به درخواست مادرش برای بازگشت به شیراز، گفته بود: «مادر جان! مگر خون من و بچه‌هایم رنگین‌تر از خون بچه‌های غزه است؟»

این جمله، تنها بیان یک موضع در برابر جنگ نیست؛ پنجره‌ای به جهان فکری زنی است که تصمیم‌های شخصی‌اش را از باورهایش جدا نمی‌کرد. او در موقعیتی قرار داشت که می‌توانست امنیت نسبی خانواده‌اش را در ایران جست‌وجو کند، اما ماندن در کنار همسرش و آنچه نسبت به مردم لبنان احساس مسئولیت می‌دانست، برایش اهمیت داشت.

در روایت خانواده، معصومه فرزندانش را نیز به کمک‌رسانی به مردم آسیب‌دیده لبنان تشویق می‌کرد؛ مردمی که در اثر حملات، خانه‌هایشان را ترک کرده و مجروح شده بودند.

این بخش از زندگی او، وجهی کمتر معمول از روایت یک مادر را آشکار می‌کند: مادری که تربیت فرزندانش را تنها به فضای خانه محدود نمی‌دید و می‌خواست آن‌ها نسبت به رنج دیگران بی‌تفاوت نباشند.

این انتخاب، نگرانی‌های خانواده‌اش را از بین نمی‌برد. برای مادری که دخترش در کشوری ناامن زندگی می‌کرد، هر روز می‌توانست با اضطراب همراه باشد. برای معصومه نیز ماندن به معنای نادیده گرفتن خطر نبود؛ تصمیمی بود که در بستر باورها، رابطه خانوادگی و شرایط دشوار آن روزها گرفته شد.

در روزهای پایانی زندگی معصومه، جنگ از یک خبر دوردست به مسئله‌ای فوری و روزمره تبدیل شده بود. خانواده باید برای امنیت خود تصمیم می‌گرفت و پیدا کردن مکانی امن به یکی از دغدغه‌های اصلی تبدیل شده بود.

کد مطلب 1012438

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.