به گزارش خبرگزاری ایمنا، محمدجواد ظریف در فیلمی که روزهای اخیر از او منتشر شده و حواشی بسیاری ایجاد کرده، در تبیین منطق دیپلماسی و علت امضای برخی توافقات تاریخی، با مطرح کردن پرسش درباره علت انعقاد عهدنامههایی همچون گلستان و ترکمنچای و توصیف شرایط تصمیمگیریهای سخت در حکمرانی میگویند:
«چرا عهدنامه ترکمنچای امضا میشود؟ وقتی موجودیت کشور در خطر قرار میگیرد، توافقی صورت میپذیرد تا بقا حفظ شود. بهعنوان مثال، اگر فردی به بیماری قند مبتلا شود و پایش سیاه شود، برای جلوگیری از سرایت بیماری به قلب، پای او را قطع میکنند تا زنده بماند. تصمیمگیری در این شرایط بسیار سخت است، اما در چنین روزهایی مسئولان ناگزیر از اتخاذ این تصمیمات هستند.»
نقد اصلی به این دیدگاه، فارغ از جنبههای شخصی یا جناحبندیهای سیاسی، متوجه یک «نظام محاسباتی» خاص در میان برخی تصمیمسازان سیاست خارجی کشور است. نظام فکری که پیشفرض محاسباتی خود را بر قرار داشتن کشور در «آستانه مرگ» میگذارد تا عقبنشینی را تنها مسیر بقا جا بزند و با ارجاع مکرر به مقاطع خسارتبار تاریخ، الگوی انفعال را عین عقلانیت بنامد. این نوع تحلیل، ابتلا به نوعی «سندروم عباسمیرزا» است؛ یعنی همسانانگاری نادرست امروز با عهدی که عباسمیرزا تنها، بدون سلاح و با خیانت داخلی در برابر توپخانه روسیه شکست خورد.
اما مسئله بنیادین این است که آیا ما امروز در موقعیت عصر گلستان و ترکمنچای ایستادهایم که نسخه «قطع عضو» میپیچیم؟
باید پرسید چرا هرگاه سخن از منطق حکمرانی به میان میآید، همواره سناریوها و الگوهای شکست بازخوانی میشوند؟ چرا ظفرمندیهای شگفتانگیز تاریخ ایران، همچون نبرد ارومیه و پیروزی شاهعباس بر امپراتوری عثمانی با اتکا به اراده و طراحی هوشمندانه، به کلی سانسور میشوند؟
معاهده گلستان و سپس ترکمانچای حاصل یک نابرابری مطلق تاریخی بود. نبرد قاجار با امپراتوری روسیه تزاری، تقابل سپاهی سوار بر اسب و مسلح به شمشیر در برابر توپخانه و سلاح مدرن روز بود. در جبهه داخلی نیز عباسمیرزا تنها رها شده بود؛ نه بودجهای به دستش میرسید، نه نیروی کمکی ارسال میشد و نه برادرانی که درگیر رقابت بر سر جانشینی بودند با او همراهی میکردند.
فرار فرماندهانی همچون اللهیارخان آصفالدوله از وسط معرکه، نماد عینی خباثت و خیانت داخلی بود. از سوی دیگر، انگلستان برای خلاص کردن جبهه روسیه جهت تقابل با ناپلئون در اروپا، صلح تحمیلی گلستان را به ایران دیکته کرد؛ صلحی که چشمان ایران را بست و چند سال بعد به خسارت مطلق ترکمانچای انجامید.
تطبیق آن دوران با شرایط کنونی، یک کژتابی عمیق تحلیلی است. اگر امروز ایران را پیروز مطلق ندانیم، بدون شک شکستخورده و بیدفاع هم نیستیم. امروز دانشمند و مهندس ایرانی با اتکا به دانش بومی، در لبه فناوری روز دنیا به توازن بازدارندگی دست یافته است. تجربه جنگهای تحمیلی اخیر به خوبی نشان داده که ایرانِ امروز نه بیسلاح است و نه فرماندهانش از میدان میگریزند.
از طرفی باید پرسید چرا هرگاه سخن از منطق حکمرانی به میان میآید، همواره سناریوها و الگوهای شکست بازخوانی میشوند؟ چرا ظفرمندیهای شگفتانگیز تاریخ ایران، همچون نبرد ارومیه و پیروزی شاهعباس بر امپراتوری عثمانی با اتکا به اراده و طراحی هوشمندانه، به کلی سانسور میشوند؟ چرا حافظه تاریخی برخی مسئولان تنها در پذیرش شکستها فعال است؟
این خطای محاسباتی البته قابل پیشبینی است. سالها پیش نیز در پاسخ به همین نگاه تحقیرآمیز و خودکمبینانه که مدعی بود دشمن میتواند با فشار یک دکمه تمام سیستم دفاعی کشور را نابود کند، توسط رهبر شهید انقلاب پیشنهاد شد برای برخی مسئولان تور بازدید از دستاوردهای نظامی بگذارند تا واقعیت اقتدار ایران را از نزدیک ببینند. حوادث و جنگهای اخیر نیز اثبات کرد که توان دفاعی و تکنولوژیک ایران یک واقعیت بازدارنده و قدرتمند در لبه فناوری روز است.
تئوریزه کردن مداوم شکست و القای فرضیه «موجودیت در خطر»، بیش از آنکه کشور را نجات دهد، روحیه ملی را تضعیف و دشمن را به فشار بیشتر تشویق میکند. این نگاه از هر هجمه بیرونی خطرناکتر است، ما اگر در میدان سخت نظامی به دشمن نبازیم، نباید قافیه را به «استعمار ذهن» و خودکمبینپنداری ببازیم. امروز حفظ بقا و اقتدار ملی، نه در پذیرش منفعلانه قطع اعضا، بلکه در شناخت قدرت واقعی خود و توقف موتور تحریف تاریخ نهفته است.

نظر شما