به گزارش خبرگزاری ایمنا، مهوشساداتخانوم هنوز هم از نوههایش سراغ پسرش را میگیرد، میپرسد امروز میآید یا نه، میخواهد با او تماس بگیرند تا صدایش را بشنود و از دلتنگیاش میگوید.
او نمیداند پسرش دیگر باز نمیگردد، همان پسری که سالها پیش از دست داده و خانواده هنوز نتوانستهاند خبر شهادتش را به او بگویند.
پرستو علی عسگرنجاد در یادداشتی، قصهای از یک مادر، یک مزار و دلتنگی بیپایان را روایت کرده است، قصه مهوشسادات خانوم که در روزگار کهنسالی با فراموشی دستوپنجه نرم میکند و در میان خاطرات پراکندهاش، هنوز جای پسرش را خالی میبیند.
در گوشهای از پایتخت، مهوشساداتخانوم زندگی میکند، مادری سالخورده که به روایت نویسنده، قرمهسبزیهایش هنوز عطر و طعم ویژهای دارد. راز دستپختش را کسی نمیداند، بعضیها آن را به شناخت سبزیهای محلی نسبت میدهند و بعضی دیگر، شاید به همان تجربه سالهای طولانی آشپزی، اما پشت این زندگی روزمره و خاطرات آشنای یک خانه، رازی پنهان مانده است، رازی که خانواده سالهاست از گفتنش به او ناتوان ماندهاند.

چند وقت پیش، نوههای مهوشسادات او را با ویلچر به امامزاده صالح بردند. در حیاط امامزاده، کنار مزار شهیدی گمنام از او خواستند فاتحهای بخواند و دعا کند. مادر سالخورده پرسید اینجا مزار چه کسی است؟
پاسخ شنید که شهیدی گمنام در اینجا آرمیده است. مهوشسادات که از روی ویلچر به سختی دستش به لبه مزار میرسید، دستهای نحیفش را جلو برد، چند ضربه به سنگ زد و گفت:«خدا به داد دل مادرش برسه.»
همین چند کلمه، تمام تلخی این روایت را در خود دارد، مادری که برای دل شکسته مادر شهیدی دعا می کند، بیآنکه بداند آن مادر، خودش است.
به روایت پرستو علی عسگرنجاد، مهوشسادات چند سالی است که دچار فراموشی شده و از شهادت پسرش خبر ندارد. خانواده هنوز نتوانستهاند حقیقت را برایش بازگو کنند، حقیقتی که از دو سالونیم پنهان ماندن خبر شهادت پسرش حکایت دارد.
آن شهید، سیدرضی موسوی است، سرداری که از چهرههای شناخته شده جبهه مقاومت و از دوستان نزدیک شهید حاجقاسم سلیمانی است و پیکر او در امامزاده صالح آرام گرفته ، همان جا که مادرش بر مزار یک شهید گمنام ایستاد و برای مادری ناشناس دعا کرد.
اما زندگی مهوشسادات در همان نقطه متوقف نشده است. او همچنان هر روز از نوههایش میپرسد:« بابات امروز میاد؟» زنگ میزنی سوریه صداشو بشنوم؟ دلم تنگ شده.»
در این پرسشهای تکراری، زمان انگار از حرکت ایستاده است. برای او، پسرش هنوز در سفر است، هنوز میشود صدایش را شنید و هنوز ممکن است روزی از راه برسد و به خانه بازگردد. فراموشی، خبر شهادت را از حافظه او پاک کرده، اما دلتنگی همچنان باقی مانده است.
نظر شما