به گزارش خبرگزاری ایمنا از لرستان، آخرین دیدار، برای پدر شبیه هیچ دیدار دیگری نبود؛ امیرحسین تازه از تهران برگشته بود، خسته از ساعتها ماندن در ترافیک و راهی که حدود ۱۴ ساعت طول کشیده بود، اما فرصت استراحت نداشت و پدر میخواست چند ساعتی بیشتر نگهش دارد؛ مادر و خواهرش هم دلشان نمیآمد بگذارند دوباره راهی تهران شود چراکه وضعیت جنگی بود و احتمال بارش آتش حملات دشمن صهیونی_ آمریکایی هم وجود داشت و نگرانی از بازگشت او، لحظهای خانواده را رها نمیکرد.
پدر اما هرچه دلیل آورد، امیرحسین تصمیمش را گرفته بود؛ میگفت به فرماندهاش قول داده یکروزه برگردد و باید برود. وقتی نگرانی پدر را دید، با همان خنده همیشگی گفت: «مگه میترسی؟» و وقتی پدر اعتراف کرد که نگران است، پاسخ داد: «موقعی که تو ۱۶ سالت بوده و جبهه رفتی، پدرت نترسید؛ من هم الان وظیفهای دارم که باید انجامش بدهم.»
امیرحسین رفت؛ چند روز بعد، پدر دیگر پسرش را در قاب در خانه ندید، اما او را در قاب عکس، در خاطرات کودکی، در مسجد، در لباس بسیجی، در مأموریتهایش و در هر گوشه خانه پیدا کرد.
حال به مناسبت هفته دلاورمردان نیروی انتظامی پای درد دل پدری نشستهایم که فرزند شهیدش را به علی اکبر میداند و از فداکاری جوانی میگوید که چه در زمان حیات و چه با شهادتش جانفدای مردم کشورش شد تا آنان در آسایش و آرامش زندگی کنند.
سعید طولابی، پدر شهید امیرحسین طولابی، از پسری میگوید که از کودکی با مسجد و بسیج انس گرفته بود، در روزهای سخت سیل و کرونا در کنار مردم ایستاد، خطر را برای کمک به دیگران به جان میخرید، لباس نظام را با علاقه انتخاب کرد و سرانجام در جریان جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید؛ پسری که به گفته پدر، «هرچه دربارهاش گفته شود باز هم کم است.»
ایمنا: امیرحسین در زمان شهادت چند سال داشت و در چه مرحلهای از زندگی بود؟
طولابی: ۲۲ ساله بود و هنوز ازدواج نکرده بود و در دانشگاه لرستان در رشته زبان عربی تحصیل میکرد، مدتی از دانشگاه مرخصی گرفت و وارد مجموعه انتظامی شد و تقریباً کمتر از سه سال در فراجا خدمت کرد.
ایمنا: اگر بخواهیم به سالهای کودکی امیرحسین برگردیم، نخستین نشانههای علاقه او به فضای نظامی و بسیج را از چه زمانی به یاد دارید؟
طولابی: امیرحسین از همان کودکی علاقه زیادی به لباس نظامی داشت چراکه دو تا از داییهایش شهید شده بودند؛ یکی با لباس سپاه و دیگری با لباس بسیج در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند و امیرحسین از بچگی خیلی تحت تأثیر این فضا بود و همیشه دوست داشت لباس نظامی بپوشد.
حدود شش سالگی در مسجد امام علی(ع) گلدشت عضو بسیج شد و از کوچکترین اعضای بسیج محله بود.

ایمنا: این علاقه در سالهای بعد چطور خودش را نشان داد؟ فقط علاقه به لباس نظامی بود یا روحیه خدمت و حضور در میدان هم در او شکل گرفت؟
طولابی: فقط بحث لباس نبود، روحیه حضور و خدمت داشت و در گردانهای امام علی(ع) و امام حسین(ع) لشکر ۵۷ حضور داشت و در برنامههای مختلف بسیج شرکت میکرد.
در جریان سیل ۹۸، برای جمعآوری و بستهبندی مواد غذایی و رساندن آنها به سیلزدگان فعالیت میکرد و در دوران کرونا هم زمانی که خیلیها حتی از نزدیک شدن به اقوام و آشنایان خودشان میترسیدند، امیرحسین در مسجد فعالیت میکرد و برای افرادی که کسی را نداشتند یا امکان بیرون آمدن از خانه را نداشتند، غذا میبرد.
به او میگفتم ممکن است بیمار شوی، ممکن است برایت اتفاقی بیفتد. میگفت: «هرچه آید خوش آید، من از این چیزها نمیترسم. میخواهم به هموطنانم کمک کنم.»

ایمنا: در خانواده، امیرحسین را با چه ویژگی اخلاقی بیشتر میشناختید؟
طولابی: خیلی احترام میگذاشت؛ هم به پدر و مادر و هم به بزرگترها،بچه شاد و سرزنده و خیلی مرتب و تمیز بود و به ظاهر و نظافت خودش اهمیت میداد.
شوخی میکرد، اما شوخیهایش به حد و اندازه بود؛ اخلاقش طوری بود که معمولاً باعث ناراحتی کسی نمیشد و بیشتر تلاش میکرد اطرافیانش را بخنداند.
امیرحسین به مادرش هم احترام ویژه ای میگذاشت هر وقت وارد منزل میشد ابتدا دست و پای مادرش را بوسه میزد و بعد به صورتش بوسه میزد.
ایمنا: رابطه شما با امیرحسین چطور بود؟ به نظر میرسد رابطه پدر و پسری شما فراتر از یک رابطه معمول بوده است.
طولابی: ما بیشتر از اینکه فقط پدر و پسر باشیم، رفیق هم بودیم، خیلی از مسائل را با هم مطرح میکردیم و درباره کار و زندگی با هم مشورت داشتیم.
امیرحسین در کارهای فنی هم خیلی مهارت داشت؛ مخصوصاً کامپیوتر و وسایل الکترونیکی؛ چون خودم هم در این حوزه فعالیت داشتم، از بچگی همراه من به محل کارم میآمد. گاهی برای تعمیرات و کارهای فنی شبکه بانک که میرفتم، او هم میآمد. میگفت حداقل یک ابزار دست من بده که اگر چیزی لازم داشتی، من برایت بیاورم و مجبور نشوی مدام بالا و پایین بروی.
قبل از اینکه به سن نوجوانی برسد، رانندگی را به او یاد داده بودم، وقتی گواهینامه گرفت، دیگر به او اعتماد داشتم. برای سفر و زیارت هم با ماشین میرفت و خیلی جاها خودش رانندگی میکرد.
فوتبال را خیلی دوست داشت و در آن هم خوب بود. بعد از ورود به فراجا حتی در تستهای تیم فوتبال فراجا شرکت کرد و برای تیم فوتبال ناجا پذیرفته شد. در پارکور هم تخصص داشت و مسابقه میداد.
ایمنا: درباره ازدواج امیرحسین هم صحبت کرده بودید؟
سعید طولابی: بله، یک بار قبل از شهادتش درباره ازدواج با او صحبت کردم، امیرحسین خجالتی و کمحرف بود، در ابتدا خیلی راحت درباره این مسائل صحبت نمیکرد، ولی در نهایت قبول کرد که درباره یک موردی که مطرح شده بود، بررسی و مشورت کنیم.
قرار شد بعد از محرم و صفر اقدام کنیم، اما قسمت این بود که در همان روزهای اول محرم به شهادت برسد.
ایمنا: امیرحسین در دوران بسیجیبودنش هم مأموریتهای سخت و پرخطر داشت؟
طولابی: چند بار به اشنویه رفت، با گردان امام حسین(ع) برای تأمین امنیت مرز اعزام میشد، آن منطقه کوهستانی و بسیار سرد و سخت بود، بهخصوص در فصلهای سرد سال، در آنجا با اشرار و گروههای مسلح هم مواجهه داشتند.
خیلی از کارهایی که از همان دوران بسیج انجام میداد، خطر داشت، اما خودش ترسی از این مسائل نداشت.
ایمنا: با وجود اینکه دانشجو بود، چه شد که تصمیم گرفت مسیر دانشگاه را رها کند و وارد فراجا شود؟
طولابی: من ابتدا به او گفتم دانشگاه را ادامه بده، گفتم زندگیات را آماده کردهام، حتی طبقه بالای خانه را برای خودت آماده کرده بودم و چیزی کم نداری، گفتم درس بخوان و زندگیات را بساز اما خودش علاقه داشت وارد کار نظامی شود.
میگفت من لباس نظامی را دوست دارم و از بچگی آرزو داشتم در این مسیر باشم، امام را فرمانده خودم میدانم و میخواهم سرباز امام باشم و برای کشورم خدمت کنم و هرچقدر با او صحبت کردم، نتوانستم منصرفش کنم.
کمتر از سه سال در فراجا خدمت کرد، با مدرک دیپلم وارد شد و درجه گروهبان یکم داشت.

ایمنا: از نوع مأموریتهایش چقدر اطلاع داشتید؟
طولابی: خیلی از جزئیات را نمیگفت، بالاخره کارش امنیتی بود و طبیعتاً نمیتوانست همه چیز را برای ما توضیح بدهد. ما میدانستیم مسئولیتهای مهم و حساسی دارد، اما جزئیات را نمیدانستیم.
در جریان جنگ ۱۲ روزه، بعدها برای من تعریف کرد که در حدود ۲۴ یا ۲۵ عملیات، کارشان بیشتر شناسایی و مقابله با پهپادهای جاسوسی و شناسایی افراد نفوذی و جاسوسهایی بوده که در بین مردم بودند و قصد ایجاد ناامنی و اغتشاش داشتند و مأموریت آنها بیشتر در حوزه امنیت داخل و مقابله با عوامل نفوذی بود.
یکی از دوستان بسیجی امیرحسین حدود پنج، شش روز قبل از خودش شهید شده بود، امیرحسین از تهران به خرمآباد آمد تا در مراسم تشییع و خاکسپاری او شرکت کند.
آن روزها به دلیل شرایط جنگی و حجم رفتوآمد مردم از تهران به شهرهای دیگر، مسیر خیلی شلوغ بود و تقریباً ۱۴ ساعت در راه بود تا به خرمآباد رسید. خیلی خسته بود، اما بعد از مراسم میگفت باید سریعا به تهران برگردم.
من گفتم خستهای، غذا بخور و استراحت کن اما اسرار بر رفتن داشت و گفت به سردار لطفی که جانشین سازمان اطلاعات فراجا بود، قول دادهام یک روزه برگردم.
غذا را خورد، البته چند لقمه بیشتر نخورد، کمی خوابید و دوباره بلند شد و گفت باید بروم. گفتم تهران موشک میخورد، چرا میخواهی بروی؟ دشمن آنجاست و ممکن است اتفاقی برایت بیفتد. اصلاً شما آنجا چه کار میخواهید بکنید؟ گفت: «ما آنجا کار داریم، بعداً برایت توضیح میدهم.»
وقتی متوجه نگرانی و ترسم شدگفت: «موقعی که تو خودت شانزده سالت بوده تعریف میکنی جبهه رفتی، آن موقع پدرت نترسید؟ من هم الان وظیفهای دارم که باید حتماً انجام وظیفه کنم.» دیگر حرفی برای گفتن نداشتم.
ایمنا: آخرین لحظهای که از خانه رفت، چه تصویری از او در ذهن شما مانده است؟
طولابی: حتی گفتم با ماشین خودم برو. ماشین من جدیدتر بود. گفت: «ماشین شما نو است، حیفه، میره زیر آوار.»
گفتم ماشین مهم نیست، جان تو مهم است. اما خودش شوخی کرد و گفت: «فکر میکنی من شهید میشم؟ من لیاقت شهادت ندارم. خیالتون راحت، من برمیگردم.»
مادر و خواهرش گریه میکردند و میگفتند نرو. حتی همسایهها هم به داخل کوچه آمدند و از او خواستند نرود. همه نگران بودند.
آن لحظه هیچکدام نمیدانستیم شاید این آخرین خداحافظی باشد.
ایمنا: آخرین ارتباط شما با امیرحسین چه زمانی بود؟
طولابی: شب دوم تیرماه ۱۴۰۴ بود، تا حدود ساعت یک شب با او ارتباط داشتم، خودم سر کار بودم. بچهها اخبار را در فضای مجازی دیده بودند که تهران مورد حمله موشکی قرار گرفته است.
حدود ساعت دو شب با امیرحسین تماس گرفتم، جواب نداد. البته گاهی به دلایل امنیتی تلفنش پیش خودش نبود و بعداً تماس میگرفت، بنابراین ابتدا فکر کردم شاید به همین دلیل جواب نداده است، به همین دلیل چندان نگران نشدیم چون مطمئن بودیم با دیدن تلفن و تماسهای ما در موقعیت مناسب تماس میگیرد
از مادرش پرسیدم، گفت با او هم تماس نداشته است، یکی از دوستان امیرحسین آن روز به خانه آمد و پرسید آیا از امیرحسین خبری داریم یا نه وقتی دلیلش را پرسید گفتند فقط میدانیم سردار لطفی به شهادت رسیده است، از آنجایی که مطمئن بودم امیر حسین با سردار لطفی است نگران شدم اما هنوز هم امیدوار بودم که خبر اشتباه باشد.
با بستگانمان در تهران تماس گرفتیم و از آنها خواستیم بیمارستانها، هلالاحمر و محلهای امدادرسانی را بررسی کنند، اما خبری به دست نیامد و در نهایت خودم به تهران رفتم.
ایمنا: چه زمانی متوجه شدید که امیرحسین به شهادت رسیده است؟
طولابی: گفتند امیرحسین زیر آوار بوده و پیکرش پیدا شده است، ظاهراً برای برداشتن مدارک و برگشتن به محل استقرارشان رفته بودند که به محض اینکه وارد ساختمان شدند محل مورد اصابت قرار گرفته بود.
ابتدا عکسهایی را در سیستم به من نشان دادند، صورتش قابل شناسایی نبود، از روی فرم بدن تقریباً میشد حدس زد خودش است، گفتم اگر پیکر را ببینم، خودم تشخیص میدهم.
وقتی پیکر را دیدم، پاهایش را بوسیدم، روی بدنش افتادم. صورتش را باز کردم و صورتم را روی صورت خودش گذاشتم، تمام بدنش را لمس کردم حتی یک لحظه احساس کردم چشمهایش را باز کرده است. به اطرافیان گفتم: «نگاه کنید، میخواد باهام حرف بزنه.»
ایمنا: در مراسم تشییع، خیلیها پدر شهید را در حال رجزخوانی و با روحیهای متفاوت دیدند. این حال و هوا از کجا میآمد؟
طولابی: غم و افتخار با هم بود، آدم هم داغ دارد و هم افتخار میکند، من اعتقاد دارم امیرحسین الان پیش امام حسین(ع) و حضرت علیاکبر(ع) است.
من حدود ۵۰ سال است برای امام حسین(ع) خدمت میکنم، خودم هشت سال در جنگ بودم، اما شهید نشدم. امیرحسین در مدت کوتاهی به این مقام رسید.
اعتقاد به جایگاه شهدا و وعدهای که خداوند در قرآن درباره شهدا داده، به آدم قوت میدهد.
ایمنا: شما یک جمله بسیار تأثیرگذار درباره امیرحسین گفتهاید: «من از دستش ندادم، تازه پیداش کردم.» منظورتان از این جمله چیست؟
طولابی: من واقعاً همین احساس را دارم. من امیرحسین را از دست ندادم؛ تازه پیدایش کردم.
مادرش و خواهرش هم همین احساس را دارند، ما هنوز حضورش را احساس میکنیم. گاهی اتفاقهایی میافتد یا خواستهای داریم و به شکلی برآورده میشود که احساس میکنیم امیرحسین هنوز کنار ماست.
مادرش گاهی چیزی میخواهد یا حاجتی دارد و وقتی برآورده میشود، میگوید امیرحسین این کار را برای ما انجام داده است.
سختترین حال، نبودن جسمش است؛ ما به حضورش عادت کرده بودیم، من و امیرحسین رفیق بودیم اما حالا خانهای که او در آن رفتوآمد میکرد، حالا ساکت شده است، هنوز گاهی ناخودآگاه به جایی نگاه میکنیم که مینشست و منتظریم در باز شود و وارد خانه شود، این انتظار سخت است.

ایمنا: اگر امروز امیرحسین مقابل شما بنشیند، اولین حرفی که به او میزنید چیست؟
طولابی: به او میگفتم: «باباجان، خوش به حالت که این موقعیت نصیبت شد. من واقعاً به تو حسادت میکنم که به این درجه رسیدی.»
امیدوارم پایان زندگی خودم هم عاقبتبهخیری باشد.
ایمنا: شما به عنوان پدر یک شهید، امنیت را چگونه میبینید؟
طولابی: خیلی وقتها مردم وقتی امنیت دارند، متوجه ارزش آن نیستند. وقتی امنیت تهدید میشود، تازه میفهمند چه چیزی را از دست دادهاند.
ما به عنوان خانواده شهید هزینه امنیت را با تمام وجود احساس کردهایم. مردم باید بدانند امنیت با خون همین شهدا حفظ شده است.
شهدا فقط متعلق به خانوادههایشان نیستند؛ متعلق به مردم و کشور هستند. راهشان باید ادامه پیدا کند و نباید اجازه بدهیم بیگانگان برای آینده کشور ما تصمیم بگیرند.
ایمنا: اگر بخواهید مردم را به ادامه مسیر شهدا دعوت کنید، چه میگویید؟
طولابی: مردم باید مسیر شهدا را ادامه بدهند، از کشورشان حمایت کنند و اجازه ندهند خون شهدا پایمال شود. باید پشتیبان نظام و ولایت فقیه باشند.
امام خمینی(ره) هم درباره پشتیبانی از ولایت فقیه تأکید داشتند. امروز هم باید این مسیر حفظ شود.
مشکلات داخل کشور نباید باعث شود اصل کشور و امنیت را فراموش کنیم. ممکن است مشکلاتی وجود داشته باشد، اما باید کشور را حفظ کنیم.
ایمنا: یکی از مهمترین چیزهایی که بعد از شهادت امیرحسین بیشتر به چشم آمد، جملهای بود که او در فضای مجازی منتشر کرده بود: «هرچه آید خوش آید، ما که خندان میرویم». این جمله برای شما چه معنایی دارد؟
طولابی: این جمله را قبلاً هم زیاد میگفت. هر وقت برای مأموریت میرفت و من نگرانش میشدم، میگفت: «هرچه آید خوش آید.»
در دوران کرونا هم همین را میگفت. میگفت من از این چیزها نمیترسم و باید به مردم کمک کنم.
آخرین بار هم، فکر میکنم کمتر از ۲۴ ساعت قبل از شهادتش، تصویری را که در ارتفاعات تهران گرفته بود را در فضای مجازی منتشر کرده بود و نوشته بود: «هرچه آید خوش آید، ما که خندان میرویم.»
بعد از شهادتش، این جمله برای ما معنای دیگری پیدا کرد.
ایمنا: از نگاه شما چه چیزی امیرحسین را برای حضور در موقعیتهای خطرناک آماده کرده بود؟
طولابی: فقط ایمان و اعتقاد کافی نیست، آدم باید جرئت ورود به میدان خطر را هم داشته باشد، باید بتواند از خیلی از تعلقات دنیایی عبور کند.
امیرحسین این روحیه را داشت، از کودکی خودش را درگیر این مسائل کرده بود و وقتی به مرحلهای رسید که باید انتخاب میکرد، انتخابش خدمت و حضور در میدان بود.
ایمنا: اگر بخواهید یک توصیه از سبک زندگی امیرحسین به جوانها داشته باشید، چه میگویید؟
طولابی: درستکاری، صداقت و ایمان. این سه چیز را باید حفظ کنند.
امیرحسین نسبت به آبرو و حرمت مردم حساس بود، برای خانوادهها و بهویژه حرمت زنان اهمیت قائل بود، معتقد بود انسان باید مراقب رفتار خودش باشد و به آبروی دیگران احترام بگذارد.
ایمنا: اگر بخواهید فقط با یک کلمه، حس خودتان از پدر شهید بودن را بیان کنید، آن کلمه چیست؟
طولابی: افتخار؛ من با وجود تمام داغی که دارم، سرم را بالا میگیرم، شهادت را بالاترین عاقبتبهخیری میدانم و افتخار میکنم که پدر امیرحسین هستم.
من همیشه آرزو داشتم فرزندانم خوشبخت باشند و عاقبت خوبی داشته باشند، اما حالا احساس میکنم امیرحسین باعث عاقبتبهخیری من شد و برای من افتخار بزرگی به جا گذاشت.
ایمنا: به عنوان پدر یک شهید جوان، مهمترین مطالبهتان از مردم درباره شهدا چیست؟
طولابی: اینکه راه شهدا را فراموش نکنند، نگذارند خونشان هدر برود، شهدا برای مردم و کشورشان رفتند، نه فقط برای خانواده خودشان.
مردم باید قدر امنیت را بدانند و مسیر شهدا را ادامه بدهند، باید پشتیبان کشور، نظام و ولایت باشند و اجازه ندهند دیگران برای ما تصمیم بگیرند.
ایمنا: و در پایان، اگر بخواهید آخرین پیام خود را از زبان پدر شهید امیرحسین طولابی به مردم و جوانان بگویید، چه میگویید؟
طولابی: پیام من این است که راه شهدا را ادامه بدهید، خون شهدا را فراموش نکنید چراکه شهدا برای حفظ کشور، امنیت و مردم رفتند.
جوانها باید درستکار، صادق و باایمان باشند و اگر زمانی کشور به آنها نیاز داشت، از مسئولیت خودشان فرار نکنند.
امیرحسین انتخاب خودش را کرد و تا آخر پای انتخابش ایستاد، ما هم باید پای کشورمان بایستیم و نگذاریم خون شهدا پایمال شود.
من فکر میکنم امیرحسین برای من فقط یک فرزند نبود؛ فرزندی بود که با مسیر زندگیاش، افتخار و عاقبتبهخیری را برای خانوادهاش به جا گذاشت، او از کودکی دنبال خدمت بود، به مردم کمک میکرد، به لباس نظامی علاقه داشت و در نهایت همان مسیری را که انتخاب کرده بود تا پایان ادامه داد.
امیرحسین رفت، اما چیزی که برای ما باقی گذاشت فقط داغ و دلتنگی نیست؛ افتخار است.
نظر شما