به گزارش خبرگزاری ایمنا، دختر شهید امیر علی حاجیزاده، فرمانده شهید هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی روزی را روایت کرده است که جشن قرآن دخترش توانسته خاطرات خانه آسیب دیده پدری اش را از زیر آوار نجات دهد.
او در این یادداشت نوشته است:« اینجا بهشت بود؛ خانهای که مدتی رفتوآمدمان به آن، بخشی از زندگیمان شده بود. همان خانهای که امید ما در آن نفس میکشید و خاطرات شیرین کوچک و بزرگِ خانواده در گوشهگوشهاش جا مانده بود.
از عروسی پسر خانواده تا بدرقه خواهر شهید به خانه بخت؛ از جشن تکلیف فرزند شهید تا تولد نوه خانواده؛ از مهمانی خانوادههای شهدا تا دورهمیهای خانوادگی؛ از روضههای زنانه تا هیئتهای بزرگ مردانه؛ از افطاریهای هرشب تا صبحانههای دونفره در حیاط…
هرچه فکر میکنم، سهمِ این خانه از زندگیمان، شیرینی بود و دلخوشی.
هنوز هم تصویر غروبها جلوی چشمم زنده است؛ مامان حیاط را آب میگرفت و میشست، به گلها و درختها آب میداد، فرش را در حیاط پهن میکردیم و منتظر آمدن بابا میماندیم. بابا که میرسید، نوهها آنقدر دورش را میگرفتند که فرصت نمیکرد، لباسش را عوض کند. بعد هم کشتی و قایمموشکبازی و والیبال و بدمینتون؛ بازیهایی که بابا همیشه پایهشان بود. چه روزهای خوبی بود…
بعد از آن نیمهشب شوم، همهچیز رنگ دیگری گرفت. نخستین باری که دوباره وارد کوچه شدم، پاهایم توان قدم برداشتن نداشتند. قلبم هم همچون قدمهایم سست شده بود؛ انگار دیگر توان تپیدن نداشت. وارد خانه که شدم، حس میکردم تمام دنیا روی قلبم آوار شده است. حالم بد بود؛ توان دیدن نداشتم. اینجا همان کوچه و همان خانه بهشتی ما بود؛ همانجا که عمری خاطره شیرین در آن ساخته بودیم. با خودم میگفتم: چطور ممکن است همهچیز یکشبه فرو بریزد؟ چرا خوشیها به پایان رسیدند؟
بعد از آن، هر وقت به خانه پدری فکر میکردم، تصویر خرابی و ویرانی پررنگتر از همه خاطرات شیرین در ذهنم جان میگرفت. تا اینکه چند روز پیش تصمیم گرفتیم برگردیم؛ برگردیم تا برای خودمان و بچهها، در همان خانه، خاطرهای تازه و خوش بسازیم.
به بهانه جشن حفظ قرآن زینب، جشنی تدارک دیدیم و چند نفر از دوستان و خانوادههایی را که روزگاری به این خانه رفتوآمد داشتند، دعوت کردیم. بچهها از هیچچیز خبر نداشتند. همهچیز هماهنگ شده بود. پنجشش ماشین با هم وارد کوچه شدیم. علی با تعجب و لحنی عجیب پرسید: «چرا اومدیم اینجا؟ اینجا که خونه باباجونه!»
همه با هم پیاده شدیم و به سمت در رفتیم. در را که زدم، باز شد. تعجب در نگاه بچهها موج میزد. همزمان با ورودشان به حیاط، همراه برف شادی صدای « آیه به آیه نوره و بدیها رو میشوره و چقدر خوبه قرآن » در فضا پیچید…
دکور زیبا، همه را غافلگیر کرد، اما از همه زیباتر، عکس باباجون بود که میان دکور با همان لبخندِ آشنایش به همه خوشامد میگفت. اشکها جاری شد. شروع سنگینی بود؛ بغض دلتنگی، شادی دیدار دوباره خانه و خاطراتی که یکباره زنده شده بودند، همه با هم در دلمان جمع شده بود.
به لطف خدا و زحمت دوستان، کمکم حالوهوا عوض شد. یخ بچهها باز شد و صدای بازی و خنده دوباره در خانه پیچید؛ همان جیغودادها و قهقهههایی که روزی جان این حیاط بودند. خاطرههای شیرین یکییکی برگشتند و خانه، برای ساعتی دوباره شبیه روزهای قدیم شد.
باباجون، جای خالیات همیشه حس میشود، اما آن روز، میان خندههای بچهها و اشکهای دلتنگیمان، انگار دوباره کنارمان بودی...
نظر شما