۱۱ سال بی‌پدری و خاطراتی که هنوز قل‌قل می‌کنند

دختر شهید حاج محمدرحیم آقایی در سالروز بزرگداشت شهدای منا با انتشار روایتی از خاطرات پدرش از سال‌هایی گفت که یک وسیله ساده خانه، همراهی پدر با خانواده و خاطرات نوجوانی، حالا به نشانه‌هایی برای زنده نگه داشتن یاد او تبدیل شده‌اند.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، ۱۱ سال از رفتن حاج محمدرحیم آقایی گذشته است، اما بعضی آدم‌ها با رفتنشان از زندگی حذف نمی‌شوند؛ در جزئی‌ترین وسایل خانه، در خاطرات کودکی، در هیجان یک شهربازی و حتی در لحظه‌ای که یک تعمیرکار از ارزش یک ماشین ظرف‌شویی قدیمی می‌گوید، دوباره به خانه برمی‌گردند.

دختر شهید حاج محمدرحیم آقایی، همزمان با سالروز بزرگداشت شهدای منا، در صفحه شخصی خود در اینستاگرام از پدرش نوشت؛ روایتی ساده و صمیمی که از یک ماشین ظرف‌شویی آغاز می‌شود و به خاطرات پدری می‌رسد که سال‌ها پیش، برای آسوده‌تر شدن زندگی همسر و فرزندانش، آن را خریده بود.

او روایتش را این‌طور آغاز می‌کند: «ماشین ظرف‌شویی مادر را برده بودند که سرویس کنند. تعمیرکار وقت تست نهایی به مادر گفته بود: قدر این ماشین رو بدونید، طلاست! دیگه لنگه‌اش پیدا نمی‌شه.»

همین جمله، دختر را به سال‌ها قبل می‌برد؛ به روزهایی که بچه‌ها کوچک بودند و پدر تصمیم گرفته بود با خرید این وسیله، بخشی از کارهای خانه را برای مادر آسان‌تر کند. وسیله‌ای که شاید در نگاه اول تنها یک ابزار قدیمی خانه باشد، اما برای او حالا بخشی از میراث عاطفی پدر است؛ چیزی که رد دست‌های او را با خود دارد.

او خطاب به پدرش می‌نویسد: «می‌دانی بابا! یازده سال شد که نیستی و حالا دیگر نوه‌هایت نوجوان شده‌اند.»

نوجوانی نوه‌ها، خاطره نوجوانی خودش را برای او زنده می‌کند؛ نوجوانی دختری که پدر آرام و درونگرایش، برای همراهی با او، دنیای خودش را تغییر داده بود. او از روزهایی می‌گوید که تمام آخر هفته‌ها از صبح تا شب در شهربازی می‌گذشت؛ روزهایی که پدر، بدون گلایه و خستگی، همراه دخترش بود.

در روایت او، پدر فقط مردی آرام و درونگرا نیست؛ پدری است که برای ساختن خاطره برای فرزندش، از دنیای شخصی خودش فاصله می‌گرفت و پای هیجان‌های نوجوانی دخترش می‌ایستاد.

دختر شهید در ادامه می‌نویسد: «از شما که حرف می‌زنم خاطره‌ها شبیه کتری جوش آمده به قل‌قل می‌افتد و حرارتش قلب خودم را بیشتر از هر چیزی می‌سوزاند.»

حالا هر چیز ارزشمندی که در زندگی و دنیای اطرافش می‌بیند، او را به پدر پیوند می‌دهد؛ از همان ماشین ظرف‌شویی قدیمی گرفته تا خاطراتی که در ذهنش هنوز تازه‌اند. برای همین است که در توصیف پدرش می‌نویسد: «ما شغلت را اشتباه فهمیده بودیم. انگار که نه سفیر که کیمیاگر بودی.»

کیمیاگری که لحظه‌های معمولی را به خاطره تبدیل می‌کرد؛ وسیله‌ای ساده را به نشانی از محبت، یک آخر هفته را به خاطره‌ای ماندگار و همراهی با دخترش را به بخشی از کودکی او بدل کرد.

یازده سال گذشته، اما تقویم برای دلتنگی او کاری نکرده است. «دوم مهر دیگری آمد» و با آمدن سالروز شهدای منا، جای خالی پدر دوباره پررنگ شده است؛ همان‌طور که خودش با اشاره به شعر حامد عسگری می‌نویسد: «دلتنگی مثل ساعت سوئیسی کار می‌کند.»

و در پایان، تنها یک خطاب باقی می‌ماند: «بابا، نفسی من...»

کد مطلب 1007111

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.