به گزارش خبرگزاری ایمنا از مازندران، شروع به حرکت کردیم از همان مسیر روستای سنگ بس بخش مرکزی شهرستان آمل از خانوادهای صحبت شد که در هر دورهای از جنگ پس از پیروزی انقلاب اسلامی تصور کنید، شهید دادند؛ از جنگ هشت ساله دفاع مقدس گرفته تا مدافعان حرم که هر کدامشان مشتاقانه عازم آن شده بودند.
مسیری که قرار گرفته بودیم و علی نیکزاد مسئول بسیج رسانه آمل از این خانواده میگفت تمام ذهنم رویایی با این خانواده بود؛ این مسئول از شهید محمدسعید یزدانپرست میگفت که سالها با شهید مرتضی آوینی در عرصه تولید فیلمهای مستند و مهمتر روایت فتح همراه بود و تا آخرین لحظه نیز همراه این شهید بزرگوار بود اگرچه سالها نامش بر سر زبانها نیامده بود و با یک جستجوی ساده نام یزدانپرست در میان شهدای سینما و هنر انقلاب دیده شد.
شهیدی که در هفته رسانه سالجاری شهرستان آمل بهعنوان شهید شاخص بسیج رسانه معرفی و ثبت شد و این دیدار همزمان با گرامیداشت هفته دفاع مقدس پس از تعیین شدن آن مشخص شد که با این خانواده شهید نسبت نزدیک و خونی دارد.
پس از رسیدن به مقصد ابراهیم رضایی، برادر شهید با رویی گشاده به استقبالمان آمد و همچنان مشتاق دیدار آن خانواده و خانهای بودم که بوی شهدا میداد.
واقعا چه خانهای که واقعا بوی شهدا میداد و دورتادور خانه کوچک و کلنگی از عکسهای شهدا تزئین خاصی پیدا کرده و پرچمی سبز و طلایی زیبای مشکی نوشته السلام علیک یا زینب الکبری(ص) حسی معنوی به خانه بخشیده بود.
مادر خمیده، تکیده، عصا بهدست با دستهای پینه بسته با چادر مشکی و مقنعهای قدیمی چانهای با یادآوری نوستالژی دوران جنگ بر حضور مادران پشتیبان دوران جنگ دفاع مقدس با چنین پوششی، لبخند و حس آرامبخشی را برایمان به وجود آورده بود و آن پدری که فقط صدای رسا و بلندمان پاسخگوی سلام و حضورمان میشود و استقبال گرمی را بهجا میآورد.
صدای مادر که بلند میشود، انگار ورقهای سالهای دور یکییکی باز میشوند؛ سالهایی که هنوز بوی انقلاب، راهپیمایی، دفاع و انتظار در خاطرههای این خانه مانده است.
اینجا خانهای است که پنج شهید را در قاب خاطراتش جای داده؛ احمد رضایی، جانباز ۷۰ درصد دوران دفاع مقدس که سالها با یادگارهای جنگ زندگی کرد و سرانجام در سال ۱۳۹۳ به شهادت رسید؛ حبیبالله ولایی، شهید مدافع حرم و داماد خانواده؛ و سعید یزدانپرست، شهیدی از اهالی هنر و فیلمسازی و برادرزاده، عباس مرزبان خواهرزاده و قاسم افتاده برادر مادر این خانواده.
اما برای مادر، شهید فقط یک نام روی سنگ مزار نیست؛ هر کدامشان بخشی از یک زندگیاند، بخشی از خانهای که روزگاری صدای قدمهایشان در آن میپیچید.

خانهای که پنج شهید را در قاب خاطراتش جا داده است
محمد رضایی پدر شهید احمد با مرور خاطرات پسرش، به روزهایی برمیگردد که احمد هنوز نوجوان بود. فرزند چهارم خانواده بود؛ پسری که فضای پرالتهاب سالهای انقلاب خیلی زود مسیر زندگیاش را تغییر داد.
از مدرسه و راهپیماییها میگوید؛ از روزهایی که انقلاب برای احمد فقط یک واژه نبود، بلکه بخشی از زندگی روزمرهاش شده بود. درس و مدرسه گاهی در سایه اتفاقات آن روزها قرار میگرفت و احمد بیشتر از آنکه دلش در کلاس باشد، در خیابانها و میان مردم و راهپیماییها بود.
خاطرات پدر از آن روزها پراکنده نیست؛ هرچند سالها گذشته، اما هنوز بعضی صحنهها را با جزئیات به یاد دارد؛ حضور در راهپیماییها، درگیریها و روزهایی که جوانهای آن نسل احساس میکردند باید برای چیزی که به آن باور داشتند، در میدان باشند.
احمد بعدها وارد مسیر خدمت شد؛ سالهای دفاع مقدس را پشت سر گذاشت و جانباز ۷۰ درصد شد. جنگ برای او تمام نشد؛ بخشی از آثارش را با خود به خانه آورد و سالها با همان زخمها زندگی کرد.
تا اینکه سال ۱۳۹۳، خانواده بار دیگر دور هم جمع شدند؛ اینبار نه برای دیدن احمد، که برای بدرقه او.
پدر میگوید: "بعضی خاطرات را نمیشود کامل تعریف کرد؛ بغض، بعضی جملهها را نیمهکاره میگذارد و بعضی آدمها را فقط باید با یک نام صدا زد: شهید."
در این خانه اما احمد تنها شهید نیست.
نام "قاسم افتاده" نیز در خاطرات خانواده حضور دارد؛ سعید یزدانپرست برادرزاده و قلسم افتاده دایی خانواده که در دوران دفاع مقدس به شهادت رسید. نامی که سالهاست با روایتهای دفاع مقدس در این خانواده گره خورده است.
و بعد، نوبت به "حبیبالله ولایی" میرسد؛ داماد خانواده، همسر یکی از دختران. شهیدی که سالها بعد از دفاع مقدس، در مسیر دفاع از حرم جان خود را از دست داد.
برای خانواده، فاصلهای میان این شهیدان وجود ندارد؛ یکی در سالهای جنگ تحمیلی، دیگری در دفاع از حرم و آخری در میدان هنر و روایت. هر کدام در زمانه خودشان، مسیری را انتخاب کردند که پایانش برای خانواده، دلتنگی بود.
منصوره افتاده، مادر این خانواده، وقتی از روزهای شهادت و تشییع میگوید، انگار هنوز صدای جمعیت را میشنود؛ از رفتوآمد مردم و مسئولان، از شبهایی که خانه دیگر آرام و خلوت نبود و از مزار شهدا که برای خانواده فقط یک مکان نیست، بلکه محل دیدار با عزیزانی است که دیگر در خانه حضور ندارند.
وی از سعید یزدانپرست هم میگوید؛ از شهیدی که با دوربین و هنر، بخشی از آن روزها را روایت میکرد و خودش سرانجام به یکی از همان روایتها تبدیل شد.
سالها گذشته است، اما در خانهای که پنج شهید را به یادگار دارد، زمان همهچیز را از بین نبرده است.
هنوز نام احمد که میآید، مادر به روزهای مدرسه و انقلاب برمیگردد. نام حبیبالله که گفته میشود، خاطره داماد خانواده و روزهای دفاع از حرم زنده میشود و وقتی از سعید سخن به میان میآید، تصویر جوانی میآید که هنر را برای روایت انتخاب کرد و خودش بخشی از تاریخ شد.

مادری که هر بار نام شهدا را میشنود، به سالهای دور برمیگردد
شاید خانههای شهدا همینگونهاند؛ آدمهایی که رفتهاند، اما خاطراتشان نرفته است.
در گوشهای از این خانه، هنوز مادر نشسته است؛ مادری که پنج بار داغ را تجربه کرده و با هر بار گفتن نام شهدا، انگار بخشی از همان روزها را دوباره زندگی میکند.
پنج شهید، پنج مسیر و پنج روایت؛ اما برای یک خانواده، همه آنها یک معنا دارند "فرزندانی که رفتند و خاطراتشان را برای همیشه در خانه جا گذاشتند."
نظر شما