به گزارش خبرگزاری ایمنا، یک رزمنده شبانه وارد عملیات میشد و پشت سرش هزاران نفر باید بیدار میماندند. اگر قرار بود فردا صبح هنوز توان جنگیدن داشته باشد، آب باید میرسید، غذا باید میرسید، مهمات باید میرسید، مجروح باید تخلیه میشد و خودروی آسیبدیده باید دوباره به حرکت درمیآمد.
اگر عملیات در هور بود، قایق لازم بود؛ اگر در ارتفاعات کردستان، قاطر؛ اگر سردخانهای در کار نبود، گوسفند زنده و اگر نان به منطقه نمیرسید، نانواییها شب تا صبح تنورشان را روشن نگه میداشتند. پشت لشکر هشت نجف اشرف، تنها یک واحد تدارکات نبود؛ یک شبکه عظیم از مردم، کشاورزان، دامداران، نانواها، تعمیرکاران، نیروهای جهاد و نیروهای پشتیبانی ایستاده بودند که بخشی از جنگ را بیآنکه همیشه در قاب دیده شوند، پیش میبردند.
مصطفی صادقپور از رزمندگان لشکر هشت نجفاشرف از این جنگ پنهان روایت میکند؛ روایتی از اینکه چگونه یک لشکر در میانه جنگ تلاش کرد که بخش بزرگی از نیازهایش را خودش تأمین کند.
جنگ برای نیروهای پشتیبانی از جایی شروع میشد که هنوز رزمندهها به منطقه نرسیده بودند. اگر قرار بود یگانی به منطقهای اعزام شود، نیروهای پشتیبانی باید زودتر میرفتند؛ بسته به منطقه و نوع عملیات، حتی ۱۰ تا ۲۰ روز پیش از رسیدن نیروها. محل استقرار، آب، آشپزخانه، امکانات اولیه و مسیرهای دسترسی باید آماده میشد.
منطق روشن بود؛ رزمندهای که قرار است عملیات کند، نباید توانش را در جستوجوی ابتداییترین نیازهای زندگی از دست بدهد. در نگاه مدیریتی شهید احمد کاظمی، فرمانده لشکر نیز همین موضوع اهمیت داشت. صادقپور از حساسیت او نسبت به جزئیات پشتیبانی میگوید؛ اینکه وقتی نیرو وارد منطقه میشود، آب و غذا و محل استقرار باید آماده باشد. حتی موضوعی همچون آماده بودن محل استراحت نیرو نیز بخشی از همین نظم بود.

بعد از شروع عملیات، این زنجیره دشوارتر میشد. خط مقدم جلو میرفت و پشتیبانی باید خودش را به خط جدید میرساند. فاصلهها زیاد بود و مسیرها زیر آتش قرار داشت. پشتیبان باید آب و مهمات را با خودرو به منطقه میرساند و در همان حال امکان تخلیه مجروحان را نیز فراهم میکرد.
در عملیاتهایی همچون خیبر و بدر، جغرافیا شکل پشتیبانی را تغییر میداد. وقتی قرار بود نیرو از آب عبور کند، دیگر کامیون و خودرو کافی نبود؛ قایق و تجهیزات مربوط به آن باید پیشبینی میشد. قایقها باید از قبل تهیه میشدند، به محل عملیات منتقل میشدند و در شب عملیات آماده انتقال نیرو و تجهیزات میماندند.
در کردستان نیز ماجرا شکل دیگری داشت. در مناطق کوهستانی، خودرو همیشه نمیتوانست به ارتفاعات برسد. برای همین، جمعآوری و سازماندهی قاطرها نیز بخشی از پشتیبانی عملیات بود؛ حتی برای انتقال مجروحی که مسیر سخت، امکان انتقال معمول را از بین میبرد، اما غذا، داستان مفصلتری داشت.
نیروهای جهاد نجفآباد که تجربه کار با ماشینآلات سنگین داشتند، توانستند با استفاده از همان مهارتها به سراغ تجهیزات زرهی بروند. تجهیزات تعمیر و نگهداری شد و بخشی از توان زرهی در اختیار لشکر قرار گرفت
جبهه امکانات گسترده سردخانهای نداشت، در شهرهایی همچون اهواز و شوشتر امکان نگهداری مواد غذایی وجود داشت، اما هرچه نیرو از شهر فاصله میگرفت، نگهداری مواد غذایی دشوارتر میشد؛ به ویژه در گرمای جنوب. راهحل، تنها ارسال مواد غذایی نبود؛ باید شکل تأمین غذا هم تغییر میکرد.
دام زنده به منطقه فرستاده میشد. گوسفندها از طریق جهاد و کمک مردم راهی جبهه میشدند و در مقاطعی تعداد دامها به صدها رأس و حتی حدود هزار رأس میرسید. در مقطعی حتی شتر نیز برای پشتیبانی از نیروها فرستاده شد.
این تنها یک بخش ماجرا بود. در نزدیکی کارون، زمینهایی برای کشاورزی مورد استفاده قرار گرفت. آب از رودخانه تأمین میشد، نیروی متخصص و تجهیزات کشاورزی به کار گرفته میشد و محصولاتی همچون گندم، علوفه و سبزیجات تولید میشد. هندوانه نیز از محصولات این زمینها بود.
این زمینها که بعدها با عنوان «منطقه داوود» شناخته شدند، تا پایان جنگ در خدمت تأمین نیازهای جبهه بودند، اینجا دیگر مسئله تنها تولید چند محصول نبود؛ موضوع به خودکفایی نزدیک شده بود. کسی که تخصص کشاورزی داشت، کشاورزی میکرد. کسی که مکانیک بود، خودرو و تجهیزات را تعمیر میکرد. هرکس مهارتی داشت، همان مهارت را وارد چرخه جنگ میکرد، در نجفآباد، این مشارکت تا نان سفره هم پیش رفت.

صادقپور از زنانی میگوید که در روستاها برای جبهه نان میپختند. نانها در تنورهای خانگی آماده میشد و در کنار آن، نانواییها نیز برای تأمین جبهه وارد عمل بودند. برخی نانواییها در طول روز فعالیت عادی خود را ادامه میدادند و شب تا صبح نان خشک آماده میکردند تا برای جبهه فرستاده شود.
نان خشک یک انتخاب اتفاقی نبود؛ برای مسیرهای طولانی و شرایط دشوار نگهداری، امکان ماندگاری بیشتری داشت. کمکهای غذایی نیز با دقت انتخاب میشد. کشاورزان محصول مرغوبتر را برای جبهه میفرستادند، چراکه میدانستند میوه و محصول باید مسافت زیادی را در گرمای جنوب طی کند. محصولی که در شهر ممکن بود تنها یک لکه کوچک داشته باشد، پس از طی مسیر طولانی میتوانست از بین برود.
همین مسئله موجب میشد کیفیت محصول ارسالی اهمیت پیدا کند. در روزهای نخست جنگ، امکانات کمتر بود و غذا نیز شکل دیگری داشت. قورمهای که از گوشت گوسفند تهیه و با نمک نگهداری میشد، از غذاهایی بود که برای جبهه فرستاده میشد. کنسرو نیز در اختیار نیروها قرار میگرفت.
بعدها با توسعه ساختار پشتیبانی، آشپزخانههای صحرایی شکل گرفتند؛ چادرهایی که در منطقه برپا میشدند و آشپزخانه با امکانات محدود، حتی با کپسول گاز، غذا برای نیروها آماده میکرد. جنگ، همزمان یک کارگاه صنعتی نیز بود. لشکر نجف تنها به مصرف تجهیزات موجود اکتفا نمیکرد. خودروهای آسیبدیده باید دوباره به چرخه عملیات بازمیگشتند. برای این کار تعمیرگاهها شکل گرفتند؛ از تعمیرگاه خودرو تا تعمیرگاه زرهی.
مسئله اینجا بود که برای تعمیر تانک، نیروی متخصص تانک وجود نداشت. مکانیکهای معمولی باید با تجهیزاتی کار میکردند که تجربه قبلی کار با آن را نداشتند، تانکهای عراقی که به غنیمت گرفته شده بودند، نیز وارد همین چرخه میشدند.
نیروهای جهاد نجفآباد که تجربه کار با ماشینآلات سنگین داشتند، توانستند با استفاده از همان مهارتها به سراغ تجهیزات زرهی بروند. تجهیزات تعمیر و نگهداری شد و بخشی از توان زرهی در اختیار لشکر قرار گرفت.

کنار مکانیک، صافکار و نقاش هم لازم بود. خودرو تنها نباید حرکت میکرد؛ باید تعمیر میشد و به چرخه بازمیگشت. در این میان، مرزی میان جهاد، سپاه، ارتش و لشکر وجود نداشت که مانع کار شود. هرجا نیازی وجود داشت و مجموعهای توان انجامش را داشت، همکاری شکل میگرفت. صادقپور این همکاری را بیشتر از جنس یک تماس و هماهنگی مستقیم توصیف میکند تا مجموعهای از تشریفات اداری.
همه میدانستند هدف، پشتیبانی از جبهه است. این شبکه البته از تیررس دشمن هم بیرون نبود. پشتیبانی تنها کار کردن در پشت جبهه نبود. رانندهای که آب را به خط میرساند، در مسیر زیر آتش قرار میگرفت. خودروی حامل مهمات هدف قرار میگرفت و مسیرهای پشتیبانی برای دشمن اهمیت نظامی داشت.
دشمن هم میدانست که اگر مسیر پشتیبانی قطع شود، فشار از خط مقدم برداشته نمیشود، بلکه توان خط مقدم کاهش پیدا میکند. رزمندهای که مهمات ندارد، آب ندارد و غذایش تمام شده است، هرچقدر هم انگیزه داشته باشد، با محدودیتهای جسمی روبهروست؛ از همینجا میتوان فهمید چرا صادقپور اصرار دارد روایت جنگ تنها به چهرهای که اسلحه در دست دارد، محدود نشود.
پشت هر رزمنده، زنجیرهای از آدمها ایستاده بود؛ از پیرزنی که نان میپخت تا کشاورزی که محصولش را تحویل میداد، از مکانیکی که پای تانک غنیمتی میایستاد تا رانندهای که شبانه از مسیرهای ناامن عبور میکرد.
نان خشک یک انتخاب اتفاقی نبود؛ برای مسیرهای طولانی و شرایط دشوار نگهداری، امکان ماندگاری بیشتری داشت. کمکهای غذایی نیز با دقت انتخاب میشد. کشاورزان محصول مرغوبتر را برای جبهه میفرستادند، چرا که میدانستند میوه و محصول باید مسافت زیادی را در گرمای جنوب طی کند
هیچکدام در یک قاب مشترک دیده نمیشدند، اما همه در یک مسیر حرکت میکردند، این همان تصویری است که صادقپور در سالهای اخیر تلاش کرده ثبت کند؛ روایتی از جنگ که تنها صدای شلیک را نشنود و صدای تنور، موتور خودرو، چرخ تراکتور، حرکت قایق و بیخوابی نیروی پشتیبانی را هم بشنود.
جنگ در خط مقدم دیده میشد، اما ادامه پیدا کردن آن به آدمهایی وابسته بود که خیلی وقتها چند کیلومتر عقبتر، بیآنکه نامشان در تاریخ یک عملیات ثبت شود، مشغول کاری بودند که اگر انجام نمیشد، خط مقدم نیز نمیتوانست دوام بیاورد.
نظر شما