به گزارش خبرگزاری ایمنا، اروند آرام به نظر میرسد، آب میآید و میرود، قایقها از روی آن عبور میکنند و نسیمی که از سمت رود میوزد، ساحل را پشت سر میگذارد. اگر کسی نداند اینجا چه گذشته است، شاید اروند را هم مثل هر رود دیگری ببیند؛ رودی که مسیر خودش را پیدا کرده و سالهاست راه میرود.
اما اینجا اروند است؛ همان رودی که یک شب، جوانانی را در خود پذیرفت که قرار نبود همهشان دوباره به ساحل برگردند. برای فهمیدن اروند، باید به سالهای جنگ برگشت؛ به شبهایی که صدای آب با صدای قایقها و فرمانهای کوتاه رزمندگان درهم میآمیخت، به روزهایی که عبور از این رود، بخشی از یک عملیات بزرگ بود و غواصان، پیش از همه، پا در آب میگذاشتند.
آنها باید بیصدا میرفتند، آرام، در تاریکی، چرا که چند متر آنطرفتر، دشمن منتظر آنها بود. غواص شدن در جنگ، فقط پوشیدن لباس غواصی و رفتن داخل آب نبود. پشت آن، ساعتها تمرین بود؛ شنا در آبهای سرد، تحمل جریان رود و یاد گرفتن اینکه چگونه در تاریکی مسیر را پیدا کنی، بدون اینکه صدایت یا حرکاتت توجه کسی را جلب کند، اما هیچ تمرینی نمیتوانست آدم را برای لحظهای که واقعاً وارد اروند میشد، آماده کند.

والفجر ۸ یکی از همان شبهایی بود که نام اروند را برای همیشه در تاریخ دفاع مقدس ثبت کرد. عبور نیروهای ایرانی از اروند و رسیدن به منطقه فاو، عملیاتی پیچیده را رقم زد؛ عملیاتی که غواصان در آن نقش مهمی داشتند، اروند در آن شب فقط یک مانع طبیعی نبود، یک معبر بود، معبر مردانی که باید از آب میگذشتند تا به خاک برسند، اما اروند فقط خاطره پیروزی نیست، در حافظه این رود، شبهای تلخ هم مانده است.
کربلای ۴، شب سوم دیماه ۱۳۶۵، غواصان دوباره وارد آب شدند. این بار هم قرار بود سکوت، رمز عبور باشد. نیروها باید از اروند میگذشتند و خود را به مواضع دشمن میرساندند، اما عملیات آنگونه که انتظار میرفت پیش نرفت، بسیاری از غواصان در همان مسیر ماندند، برخی مجروح شدند، برخی اسیر شدند و بسیاری دیگر به شهادت رسیدند.

برای خانوادههایشان، اما جنگ آن شب تمام نشد، سالها انتظار شروع شد، سالهایی که یک مادر با هر صدای زنگ تلفن، شاید برای چند ثانیه فکر میکرد خبری از پسرش آمده است. پدری که هر بار نام فرزندش را میشنید، شاید هنوز امید داشت روزی در را باز کند و او را ببیند.
بعضی از آنها سالها بعد بازگشتند؛ نه با لباس غواصی، نه با کولهای بر دوش و نه با صدای قدمهایی که خانواده انتظارش را میکشید، با چند تکه استخوان، با یک پلاک، با نامی که بعد از سالها دوباره به خانه برگشت.
اروند اما همه چیز را دیده است، دیده که جوانها چگونه کنار آب نشستند، دیده که آخرین نامهها چگونه نوشته شد، دیده که غواصان چگونه به آب زدند، دیده که بعضیها در تاریکی ناپدید شدند و دیده که سالها بعد، گروههای تفحص آمدند و وجببهوجب زمین را گشتند تا نشانی از کسانی پیدا کنند که روزی از همین مسیر گذشته بودند.
برای همین است که وقتی امروز کنار اروند میایستی، این رود کمی متفاوت به نظر میرسد، نه به خاطر جریان آب جاری در آن، بلکه به خاطر خاطراتی که در اطرافش مانده است.
اینجا هنوز میشود جای قدمهای رزمندگان را در ذهن تصور کرد؛ همانهایی که شبانه خودشان را به آب زدند و نمیدانستند چند ساعت بعد چه اتفاقی برایشان خواهد افتاد.
نظر شما