ل

در بخش اول گفتگوی من با اصغر آدمی، وی از علاقه‌اش به عکاسی گفت که در دوران کودکی شکل گرفت و به سفر، واقعیت‌های زندگی، طبیعت و تاریخ اشاره کرد.

به گزارش ایمنا، استاد آدمی آن‌چنان با احساس از تاریخ و نیاکانمان سخن می گفت که گاهی اشک از چشمانش جاری می‌شد. با شادی وصف‌ناپذیری از زندگی یاد می‌کرد و باوجودی‌که موهای سپیدش معرف سنِ اوست، اما دلش جوان است و می‌گوید «وقتی بعضی دوستان به من می رسند می گویند چقدر پیر شدی، اما من در جوابشان می گویم چه پیری! من که اینهمه با نشاط و امیدبخشم. می‌گویند همه موهایت سفید شده است و من پاسخ می دهم که این سفیدی، خاکستر عشق است، من این مو را به سودای تو این‌چنین به خاکستر عشق نشانده ام».

و اینک بخش آخر گفتگوی من با اصغر آدمی پیشکسوت عکاسی را می‌خوانیم.

استاد آدمی، نام کتابتان چیست؟

قرار است اسم کتابم «شاهین شهر» و «ایران کوچک» باشد.

شما عکاس و نویسنده این کتاب هستید؟

بله. پژوهشگر و عکاس. تمام متن‌ها و داستان‌های موجود در این کتاب حاصل سال‌ها دیدن و شنیدن و درک مردم است ضمن اینکه از برخی ابیات شاعران بزرگ کشورم نیز استفاده کرده ام.

عکس‌ها و مطالب کتابتان را طی چه مدت آماده کردید؟

حدود ۸ سال طول کشید.

این کتاب از طرف چه سازمان یا ناشری منتشر می شود؟

مدت یکسال است که برای چاپ کتابم تلاش می کنم اما با موانع بسیاری روبرو شدم و درنهایت قرار است که نمونه اول این کتاب از سوی سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری شاهین شهر به چاپ برسد.

عکس‌های کتابتان حاصل عکاسی دیجیتال هستند؟

بله.

در ابتدای کتابتان متنی آورده اید و کتاب را به برخی افراد تقدیم کرده اید.

بله، این متن را ابتدای کتابم آورده ام: تقدیم به زنان که خالق و مخلوق روی زمین اند. "رودخانه ها رگهای زمین اند، جنگلها ریه های زمین اند، اقیانوس‌ها قلب زمین اند و تو همان مام زمینی". تقدیم به کارگران و کشاورزان زحمتکش، جوانان و هنرمندان و کارمندان و ورزشکاران و فرهنگیان خاصه معلمان که ستون جامعه بر دوش آنهاست و خانواده ام؛ پدرم که یک کتاب امثال و حکم در سینه داشت و خدای معرفت بود و مادرم که دنیایی از احساس بود بنام ایران مقصودی. «مینو» بهشت زندگی ام و من آدم این بهشت. طلوع، آغاز زندگی ام. شهاب، روشنی آسمان زندگی ام. نسیم، خنکای زندگی ام. مهتاب، روشنی شبهای زندگی ام. طوفان، پایان زندگی و باز آغاز زندگی دیگر که دلم می خواهد در غبار گم شوم و یا شیرۀ درخت کهنی را در جنگل بِمَکم و دراز به دراز بیفتم و از چشم‌ها و دهان و گوش و بینی و دست و پایم جوانه و شاخه بروید.

پدرتان یک کتاب امثال و حکم در سینه داشت، پس اهل دانش بودند؟

بله، پدرم اهل مطالعه و کتاب بود و تمام برخوردهایش در جامعه و با مردم را به یک قصه امثال و حکمی منسوب می کرد.

بنابراین باید گفت که شما روحیۀ مطالعه و عکاسی را از پدر به ارث برده اید.

احتمالاً، اما بعد خودم خیلی مطالعه کردم و بهواقعیت‌های زندگی رسیدن و پی بردن به جهان هستی و شناختن ناشناخته ها و کشف پدیده های مجهول و دریافتن همه مواهب زندگی و نمودکردن در معنای زندگی را درک کردم.

در بخشی از این کتاب با عنوان وجه تسمیه شاهین شهر، نوشته اید که «امیرآباد به روایت عمورضا»، این روایت چیست؟

شاهین شهر از چند روستا تشکیل شده که یکی از آن ها امیرآباد است. من با شخصی به نام عمورضا برخورد کردم که با گویش و زبان خودش داستان بوجود آمدن شاهین شهر را برایم تعریف کرد و من نوشتم. مدت‌ها قبل عمورضا ساکن شاهین شهر بوده است و با چندنفر دیگر قنات را لایروبی می کردند، مدتی بعد عبدالله خان برومند به آنها می گوید که قنات را گود کنند تا به آب برسند، عمورضا و بقیه می گویند این قنات آب ندارد و خشک شده است اما برومند به آنها پاسخ می دهد که اگر آب ندارد برای شما که نان دارد. بروید کاری که گفتم انجام دهید روزی یک تومان خواهید گرفت. عمورضا و دوستانش به کار مشغول می شوند و بعد از مدتی به آب می رسند و آب فوران می کند. آنها نیز سریع به عبدالله خان برومند اطلاع می دهند، عبدالله خان به آنها می گوید که اگر دروغ گفته باشید سرتان را همینجا می بُرم، اما وقتی می رود فوران آب را می بیند خشنود می شود.

خلاصه اینکه به این ترتیب شروع می کنند به آبیاری زمین‌ها و آبادانی را بوجود می آورند؛ ولی بعدها متأسفانه چون در این محدوده پالایشگاه ساخته شده بود، تصمیم می گیرند در اینجا برای کارگرها و مهاجران و کارشناسانی که از خارج از کشور می آمدند شهرک بسازند و به این ترتیب منازل محدودۀ سایت و خانه های چوبی ایجاد شدند.

من شعر زیبایی نیز از یکی از دوستان در کتابم بر روی جلد کتابم قرار دادم که مصداق این کتاب هم می تواند باشد:

«گویند که اصفهان عروس دهر است

 مهد هنر است و بی هنر را قهر است

 البته چنین است و ندارم تردید

 خال لب این عروس شاهین شهر است»

کتابتان صرفاً درباره شاهین شهر نوشته شده است؟

بله مستندهای اجتماعی درباره زندگی برخی از ساکنان شاهین شهر، درباره طبیعت، حرمت‌گذاری به حیوانات، موسیقی، ورزش، مدرسه ساختن، مهاجرانی که به شاهین شهر آمده اند، آلودگی هوا، برخی نقاط شاهین شهر مانند ترمینال شیشه ای و خیابان‌ها و بسیاری موضوعات دیگر را عکاسی کرده ام و در کتابم آورده ام. همچنین به زندگی کارگران و کشاورزان که درواقع آنها تولیدکننده و اصل جامعه هستند نیز پرداخته ام.

صنایع بسیاری شاهین شهر را محدود کرده است، شما در کتابتان چطور به موضوع آلودگی اشاره کرده اید؟

هوای شاهین شهر ۳۰ درجه آلوده است که این آلودگی به دلیل وجود پالایشگاه و صنایع مختلفی است که در محدوده این شهر قرار دارد، ولی خوشبختانه بادهایی که می وزد ما را یاری می کند. باد یکی از مظاهر طبیعت و یکی از چهار عنصر حیاتی است که این آلودگی را از شاهین شهر دفع می کند درغیراین صورت ما باید۳۰ درصد هوای آلوده را مدام استنشاق کنیم و من نیز در کتابم به این موضوع اشاره کرده ام.

مهاجرانی که به دلایل مختلف ازجمله برای کار به شاهین شهر آمده اند را چطور تصویر کرده اید؟

شاهین شهر شهر نوپایی است، مردمان خوبی دارد و یکی از قصه های کتابم درباره مهاجران کار و بخشی از جنگ زده هاست که ناخواسته به این شهر کشیده شدند. مثلاً یکی از داستان‌هایم درباره خانواده ای جنوبی است که پیش از جنگ برای خودشان زندگی خوبی داشتند و مرد خانواده با نانوایی زندگی‌شان را بخوبی می چرخاند اما به علت وقوع جنگ همه چیزشان را از دست می‌دهند و به شاهین شهر می آیند و مرد خانواده به رفتگری مشغول می شود و برای امرار معاش بهتر، زن نیز به نظافت خانه ها می پردازد و در آخر این روایت را آورده ام که «ما بدین جا نه پی حشمت و جاه آمده ایم، از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم». نمونه دیگر روایت های کتابم این است که مردی با دو فرزند و همسرش در مسجدسلیمان کشاورزی می کرد اما هردو فرزندش در دوران سربازی شهید شدند و هنگام بمباران در جنگ نیز همسرش از دنیا می رود و این مرد تنها می ماند و خانه اش را می فروشد به استان گلستان سفر می کند و زمینی می خرد تا کشاورزی کند اما از بد حادثه زمین و تمام زندگی اش طعمۀ سیل می شود و به ناچار و با توصیه آشنایانش به شاهین شهر سفر می کند و حالا تنها داریی اش یک اتاق و مرغ و خروسی است که تنهایی اش را پر می کنند.

شاهین شهر در دوره ای مهاجران بسیاری را به علت جنگ تحمیلی ایران و عراق پذیرا شد، چگونه در کتابتان به این موضوع پرداخته اید؟

بله، بعنوان نمونه داستانی را با عنوان «انگشتر عراقی» آورده ام. این داستان، روایت واقعی از رزمنده ای است که از گردان قمربنی هاشم اصفهان در جنگ حضور داشت و ناگهان با صدای ناله ای متوجه یک افسر عراقی می شود که مدام می گوید «ماء» و بعد از این فرد ایرانی قمقمۀ خودش را بر لبان آن افسر می گذارد تا سیراب شود و سپس آن افسر عراقی که درحال مرگ بود به پاس آب، از این رزمنده می خواهد که انگشتری را که در دست داشت بردارد و برانگشت خود بگذارد. حالا بعد از مدت‌ها این رزمنده ایرانی می گوید که هر روز این صحنه را در یاد دارد و هر شب آن را خواب می بیند و انگشتر را به هرکس می دهد این احساس برای او نیز ایجاد می شود و انگشتر را به او بازمی گردانند. قصدم از این روایت تأکید بر این بوده است که ملت ها با هم جنگ ندارند.

رفتگران بخش مهمی از زندگی اجتماعی هستند و شما نیز در کتابتان به آنها تأکید کرده اید.

بله کاملاً درست است. آنها قشری از جامعه هستند که با پزشکان برابری می کنند و من آنها را در کتابم نشان داده و آورده ام که این افراد اگر ارزش‌شان از یک پزشک بیشتر نباشد کمتر نیست. آنها از میکروب و ویروس و آلودگی جلوگیری می کنند و پزشک نیز این امراض را معالجه می کند و جا دارد تندیس این مردان بزرگ در شهر برپاشود.

شاهین شهر ایرانی کوچک است، آیا در کتابتان به اقوام نیز اشاره کرده اید؟

بله مثلاً سرگذشت زن و مرد جوانی از قوم لر را بعنوان نماد بیان کرده ام، روایت آنها چنین است که مرد جوان به دلیل استعداد بالایش ازسوی انگلیسی ها انتخاب می شود که برای تحصیل به این کشور برود، اما تازه عروسش به مرد جوان می گوید که «هرجا ایری مم دین دات ای ام» یعنی هرکجا بری من هم با تو می آیم و به این ترتیب هر دو به انگلیس سفر می کنند. اما مرد صبح ها به تحصیل و کار مشغول بود و شب ها به منزل می آمد و زن جوان دیگر تحمل این غربت را نداشت و دوست داشت به دشت و صحرا و به میان آداب و رسومشان بازگردد و تصمیم به رفتن می گیرد ولی این مرتبه مرد جوان است که به او می گوید «هرجا ایری مم دین دات ای ام» و خلاصه برمی گردند. در آخر این روایت آوردم که نه آنها مانده اند و نه آنهمه رقص و سنت و پایکوبی. این روایتی است که نقل شده و من بعنوان نمونه در کتابم آورده ام و نشان داده ام که در شاهین شهر اقوام مختلفی حضور دارند.

در کنار برخی از عکس های کتابتان شعر آورده اید؟ شعرهای کدام شاعران را انتخاب کرده اید؟

بیت هایی از حافظ را آورده ام و معتقدم اگر دیوان حافظ را بخوانیم انگار وصفی از زمان حال ما است، سعدی، شاملو، فروغ فرخزاد و سهراب سپهری هست و البته برخی از بیت های سرورۀ خودم را نیز آورده ام. عکسی از مجسمۀ فردوسی که ابتدای خیابان فردوسی شاهین شهر نصب شده است را آورده ام و اعتقادم این است که فردوسی یعنی حمیت ایرانی، یعنی بیان کننده رادمردی و انسانیت و بقای ایران.

به کدام شاعر بیش از همه علاقه دارید؟

هر شاعری خصلت‌های ویژه ای دارد و من به تمام شاعرانی که برخی از ابیاتشان را در کتابم آورده ام علاقه دارم. اما شاملو عشق من است و چه زیباست آنجا که می‌گوید «سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت. به رقص درآیی. قصه عشق، انسان بودن است. اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست سرت را بالا بگیر و لبخند بزن، فهمیدن کار هر آدمی نیست».

در کتابتان به هنرمندان شاهین شهر نیز اشاره کرده اید؟

نه. کتاب دیگری لازم است و بسیار معتقدم به اینکه هنرمندان باید متعهد و دلسوز باشند.

شادی آدمها را نیز عکاسی کرده اید؟

بله آئین های عشایری که در این شهر ساکن هستند و یا مراسم رقص با دستمال را عکاسی کرده ام و البته موارد دیگری نیز هستند مثلاً یادم هست سر صف اتوبوس شاهین شهر ایستاده بودم و یکدفعه متوجه صدایی شدم که گمان کردم یک نفر دارد قند می شکند، به صدا نزدیک شدم و دیدم فردی که مأمور دستشویی‌های آن محدوده بود چون شب عید بود و انعام گرفته بود داشت می رقصید و بشکن می زد که به شکستن قند شباهت داشت، از او عکاسی کردم و عکس‌هایش را قاب کرد و به دیوار اتاقش نصب کرد.

غم را چطور تصویر کرده اید؟

برای نمونه تصویری از خانه سالمندان آورده ام و فردی که به ملاقات مادرش آمده و مادر از او می پرسد چه زمانی به خانه بازمی گرددم و فرزند به او می گوید جمعه دیگر، اما آن جمعه کی می آید معلوم نیست. یا عکس‌هایی از نیمکت‌های خالی پارک حافظ را آورده‌ام و این جمله که «گویی ماهتاب به ضیافت عشاق آمده است اما افسوس جایشان خالی، کدوم عشاق کدام عاشق کدام معشوق». یا عکسی از فقیری است که در کنار طلافروشی ایستاده و به نوعی تقابل فقیر و غنی است. البته از یک دیدگاه اگر غم را فال و فالگیری تصور کنیم در این موارد نیز عکس‌هایی در کتابم وجود دارد مثلاً عکسی از فردی که سرگذر نشسته و دارد فال می‌گیرد و بعد نوشته‌ام «وقتی سرنوشت جوانی را چند نخود رقم می زند» و البته موارد دیگری نیز هستند.

در کتابتان چطور به حیوانات اشاره کرده اید؟

مثلاً درباره وفاداری حیوانات عکس هایی را آورده ام، یادم هست تابستان بود و من برای عکاسی به دالان بالای ردانی پور و برکه شاهین شهر رفته بودم، یکدفعه سگی هم آمد و من چند تکه نان به او دادم، یک لقمه خودم خوردم و لقمه ای هم به او می‌دادم. زمستان که شد باز هم برای عکاسی یه آنجا رفتم و دیدم همان سگ آمد و روی پایم افتاد و برفهای روی پایم را پاک می‌کرد و درواقع به پاس آنروز که به او نان دادم مرا فراموش نکرده بود. این داستان را آورده ام با این جمله که «مرا رسم وفا و حق شناسی، کشاند آنجا که با سگ خو گرفتم». درباره کرم ابریشم و تنیدن تار به‌دور خودش و پیله بستن تا پرواز کردن و پروانه شدن عکاسی کرده ام و این نکته را متذکر شده ام که پروانه یک هفته بیشتر عمر نمی کند ولی با گل و آب و سبزه سروکار دارد ولی کرکس یک قرن عمر می کند ولی لاشخور است، اما زندگی پروانه پربارتر و زیباتر است. حیف که او را می‌کشند تا از ابریشم حریر ببافند. و یا عکسی از فردی آورده ام که گندم و جو می خرد و زمستان‌ها در بیابان رها می کند تا پرندگان و سایر حیوانات گرسنه نمانند و در تقابل با او فردی شکارچی را نشان داده ام؛ عکس‌هایی نیز از پرندگان و قفس و شوق پرواز را آورده ام و حتی تصویری از یک نوجوانان که با غرور خاصی خروسی را می گیرد اما بعد از پایان کارش، چشمانش نشان می دهد که گویی همانند خروس جان خودش نیز پایان یافته است.

شما در این کتاب، داستان‌گویی کرده اید و درعین‌حال شعر نیز سروده اید، ما شما را عکاس بنامیم یا نویسنده؟

عکاسی علاقه اصلی من است اما درطول زندگانیم درکنار عکاسی به نوشتن داستان ها و روایت های واقعی، شعرسرایی و خبرنگاری نیز پرداخته ام.

ماجرای داستان «در انتظار» که در کتابتان آورده اید چیست؟

یکی از ساکنان شاهین شهر پیش از آنکه به این شهر بیاید در شمال ساکن بودند. زن و شوهری که دو فرزند داشتند و مرد این خانواده هر روز از روی سنگ‌های رودخانه عبور می کرد و به جنگل می رفت و چوب هایی را بعنوان هیزم جمع می کرد و روی کولش می گذاشت و همین مسیر را بازمی گشت، اما یکروز سیل می آید و این مرد در مسیر بازگشت در رودخانه غرق می شود و به این ترتیب کودکانش به انتظار می مانند و شب‌ها چراغی روشن در کنار پنجره می‌گذاشتند تا اگر پدر بازگردد راه خانه گم نکند، تا اینکه یکی از اقوامشان که در محدودۀ سایت در شاهین شهر ساکن بوده است این مادر و دو فرزندش را به این شهر می آورد تا زندگی تازه و دور از انتظار را شروع کنند.

و ان شاالله انتظار برای انتشار کتابتان چه زمانی به پایان می‌رسد؟

یک‌سال است که برای چاپ این کتاب تلاش می‌کنم و امیدوارم به ثمر بنشیند و منتشر شود.

گفتگویم با اصغر آدمی، هنرمند پیشکسوت عکاسی به پایان رسید. ساعتی بود سرشار از شیرینی و وجد و احساس و شاید قصه ای در ادامه روایت های کتاب ایران کوچک. موقع خداحافظی استاد آدمی می گوید «امیدوارم با دید روشنی که داری آتیه خوب و پرثمری داشته باشی. همچون اوریانا فالاچی» و من می روم و همچنان می اندیشم که چه زیباست آدمی با این حدّ شگرف از احساس که سخن گفتن از نیاکان مشترک‌مان اشک را از چشمانش سرازیر می‌کند.

گفتگو از شیرین مستغاثی

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 0 =