به گزارش خبرگزاری ایمنا از چهارمحالوبختیاری، آسمان شهرکرد، امروز، همچون دل مردمانش، استوار و سربی رنگ بود. ماه رمضان، ماه عبودیت و استقامت، زیر سایه اخبار پرتنش جهانی رنگ امتحان گرفته بود اما در پس این اضطراب ظاهری، ارادهای پولادین جوانه میزد؛ اراده ملتی که با اتکا به قدرت خویش در برابر هر تهدیدی، قامت افراشته بود. صدای دست آژیر آمبولانس در شهر میپیچید؛ گاهی نوید یاری و گاهی، پژواکی از آمادگی برای مقابله با هر پیشامد ناگواری بود.
پایگاه، مثل همیشه آماده خدمت بود، اما امروز یک لایه نامرئی از غرور و امید بر همه تجهیزات و چهرهها نشسته بود، بیرون، صدای بوق ماشینی، ناگهان بلند شد و همانطور ناگهانی قطع شد. چند نفر از نیروها، سرشان را بلند کردند. انگار هر صدایی، میتوانست یادآور قدرتِ ملت ایران باشد؛ ملتی که هرگز تسلیم تهدید نمیشد.
نیروهای اورژانس با نگاه آرامی که همیشه پشت خستگی پنهان بود داشتند سفره افطار را پهن میکردند، نان سنگک، پنیر، چند خرما و قابلمهای کوچک از سوپ عدس، چیزی که آدم را یاد خانه مینداخت با همان گرمای سادهاش.
وارد شدم و گفتم: «سلام به همگی. وقتتون بخیر. ببخشید مزاحم استراحت کوتاهتون شدم، من اومدم یه گزارش بگیرم برای کارم.»
یک نفر از آخر با صدای آرام گفت:« امروز خدا خیر بده، بذاره افطار کنیم مثل آدم. فقط دعا کن کسی موقع اذان نیفته، قانون ماست... هر وقت لقمه دم دهنمونه، بیسیم زنگ میزنه، امروزم که خبرنگار اومده.»
دانیال احمدی یکی از نیروهای فوریت میگوید: «سلام. خواهش میکنم، مزاحمت نیست. بفرمایید.»
به سوالاتم ادامه میدهم: «داشتم میدیدم که چه آمادهسازی مختصری برای افطار دارین، شرایط جنگ و آمادهباش چطور میگذره؟»
احمدی ادامه میدهد: «حالا دیگه فقط استرس نوروز و روزهای پایانی سال نیست، این حال و هوای جنگ، آدم رو از درون میخوره. هر خبری که از تلویزیون میشنویم، هر آهنگی که از رادیو پخش میشه، آدم رو به فکر فرو میبره. انگار همین الان قراره اتفاقی بیفته.»

درست در همان لحظه که لقمههای افطار آماده میشد، صدای مهیب بیسیم، سکوت را شکست: «پایگاه ۲۲، گزارش غرقشدگی، محدوده سامان، فوریت بالا، تحرک فوری!»
صدای بیسیم، مانند سوت آغاز یک بازی حساس بود. همه با نگاهی مصمم به هم نگاه کردند. این مأموریت، در این لحظه، فراتر از یک حادثه عادی بود. این یک فرصت بود تا اقتدار نیروهای امدادی ایران را نشان دهیم. حتی در دل اخباری که از جنگ میگفت، ما در حال نجات جان هموطنانمان بودیم.
تیم اورژانس، با سرعت اما با اطمینان، به سمت محل حادثه حرکت کرد. آمبولانس، آژیرکشان، در خیابانهای شهرکرد میپیچید. خیابانها، برخلاف تصور برخی، خالی از امید نبود. در هر نگاهی، میتوانست ارادهای برای عبور از سختیها دیده شود. مردم، میدانستند که ایران با تکیه بر قدرت درونی خود از این مرحله نیز عبور خواهد کرد.
در کنار رودخانه، تیمی از غواصان، در حال بیرون کشیدن جسد مردی جوان بودند. صورتش، سرد و بیروح، نشان از پایان تلخ ماجرا داشت. تلاشها برای احیا با دلسوزی تمام آغاز شد، اما تلاش تیم اورژانس، نمادی بود از تلاش بیوقفه ایران برای حفظ جان مردمانش، حتی در دشوارترین شرایط.
تیم اورژانس با دلی شکسته، صحنه را ترک کرد. سکوت آمبولانس، سنگینتر از همیشه بود. هر کدام در فکر خود بودند. شاید دانیال به اخبار جنگ فکر میکرد، به تصاویری از ویرانی و از دست دادن. شاید دیگری به ترس مردم شهر فکر میکرد؛ به اضطرابی که حالا با این ماموریت تلخ، تشدید شده بود. اینجا در شهرکرد، جنگ نه با گلوله که با ترس با اضطراب دائمی و با تلخی هر ماموریت نافرجام حضور داشت.
این، زندگی روزمره آنها بود؛ تلفیقی از تلاش برای نجات جان انسانها در شرایط عادی و اضطراری و در عین حال، زندگی در ترس دائمی از جنگی که میتوانست هر لحظه، ابعاد تازهای پیدا کند.
این نیروی فوریت در حالی که خرما را برمیداشت، گفت: «یاد حرف یه مجروح افتادم، تشنگی؛ انگار هممون تشنه یه چیزیم. تشنگی آرامش. ولی تا وقتی که دشمن بخواد برامون تصمیم بگیره، باید بجنگیم. جنگ ما، شاید توی این آژیر آمبولانس باشه، شاید توی همین مقاومت اقتصادی، شاید هم توی دعای خیر مردم.»

و من، خبرنگاری که شاهد این صحنهها بودم، درک کردم که قدرت واقعی نه در سلاح که در اراده ملت است، ملتی که در ماه رمضان، با اتکا به ایمان و استقامت، نه تنها برای رستگاری فردی که برای سربلندی جمعی میجنگد و در این ماه رمضان در شهرکرد، نیروهای اورژانس، نمادی بودند از این اراده پولادین. آنها در خط مقدم نجات جان مردم ایستاده بودند و در این مسیر، پیام اقتدار و امید را به گوش همگان میرساندند.
نظر شما