• ۲۵ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۹:۵۰
  • کد خبر: 379044
جنگ تحميلي

بعد از شهادت حاج میثمی، او را دیدم، گفت: آن صحبت نیم ساعته در خاطرت هست؟ گفتم: بله. گفت: همان نیم ساعت صحبت، کل زندگی مرا متحول کرده است.

به گزارش خبرنگار ایمنا، سید علی بنی لوح نویسنده کتاب عبدالله در این کتاب روایت هایی را از شهید عبدالله میثمی آورده است که در ادامه روایتی که در کتاب آورده شده است می خوانید:

یک بار، یکی از فرماندهان رده بالا درقرارگاه استعفا داده بود. هیچ کس نتوانسته بود جلوی او را بگیرد. حاج آقا میثمی و من به دیدار او رفتیم. زمانی رسیدیم که ساکش را بسته بود و داشت از پله های ساختمان پایین می آمد تا به یکی از یگان ها برود وبه  عنوان یک رزمنده ساده خدمت کند.

حاج آقای میثمی، با تبسم همیشگی، دستی به پشت او کشید و گفت: بیا چند لحظه ای یک گوشه استراحتی بکنیم.

رفتیم و در سالنی نشستیم. اصلا امید نداشتیم که آن فرمانده از تصمیم اش برگردد. حاج آقا میثمی شروع کرد به صحبت از صدراسلام گفت و سختیهایی که مسلمین تحمل کرده بودند. در همین حال، چند نفر وارد سالن شدند. باآن ها کار داشتم. رفتم به طرفشان، حاج آقا میثمی هم آن فرمانده را کشید گوشه ای و شروع به صحبت کردند.

نیم ساعت صحبتشان طول کشید. آمدیم بیرون، متوجه شدم که حال آن فرمانده تغییرکرده است. بدون اینکه کوچکترین حرفی بزند، یک راست رفت به سمت ساختمان و مسئولیتش را دوباره قبول کرد.

بعدها در چند عملیات هم نقش مهمی داشت. بعد از شهادت حاج میثمی، او را دیدم، گفت: آن صحبت نیم ساعته در خاطرت هست؟ گفتم: بله. گفت: همان نیم ساعت صحبت، کل زندگی مرا متحول کرده است.

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 11 =